X
تبلیغات
هیات جنت المهدی(عج) زنجان

هیات جنت المهدی(عج) زنجان

میزان شناخت – آیت الله سیدان
 
مکتب مادیون:
میزان رسیدن‌ به واقع و حقیقت در نظر مادیون، حس و تجربه است. اینان می گویند افکار و آرائی که بر اساس تجربه و حس مشخص گردیده است مورد قبول است و بس.
در جواب نظریه ی فوق با توجه به این که حواس نقش مهمی در رسیدن به بسیاری از حقایق دارد تا آنجا که گفته اند: « من فقد حساً فَقَدْ فَقَدَ علماً».[1]
دلایل متعددی بطلان گفتار مادیون را روشن می سازد که اکنون بعضی از آن ها را متذکر می شویم:
الف ـ خطای حواس از مسائل بدیهی و قطعی و مورد قبول همه است. بنابراین حس خود نیازمند به میزان و وسیله ی سنجش دیگری است.
ب ـ قواعد و قوانین کلیه ای که در علوم مختلف مانند حساب و هندسه، طبیعیات و سایر علوم مورد قبول همه ی عقلاست کلی است، در حالی که تمام افراد آن قوانین، یک به یک حس نشده و به وسیله ی حس بررسی نشده است.
 
مکتب صوفیان
در نظر متصوفه با توجه به ارزش درک و تعقل در بسیاری از مسائل عادی، میزان شناخت و وسیله ی رسیدن به واقعیت های جهان، کشف و مکاشفه است و گویند: « پای استدلالیان چوبین بود».
اینان معتقدند که بسیاری از حقایق مهم هستی را جز با کشف و شهود نمی توان فهمید و لذا اهل استدلال را در بسیاری از مسائل عاجز و راجل دانسته و می گویند راه رسیدن به آن حقایق مهمه « طور وراء طور العقل».[2]
نظریه ی این گروه نیز مخدوش و ناتمام است. با توجه به این که احیاناً کشف و شهود می تواند حقیقتی را بیابد ولی نمی تواند میزان رسیدن به حقایق باشد؛ زیرا:
اولاً: در بسیاری از موارد، مکاشفه افراد با یکدیگر متفاوت و متضاد است. بنابراین برای تمیزِ درست از نادرست به میزانی غیر از مکاشفه نیازمند خواهد بود.
ثانیاً: احتمال این که آنچه در مکاشفه مشاهده شده است اثر همان ریاضت ها و مقدمات مکاشفات باشد، نه رسیدن به واقع؛ بسیار است مانند آثاری که از استعمال بعضی از ادویه حاصل می شود که اثر ادویه است نه بیانگر واقع.[3]
 
مکتب فلاسفه
در روش فلسفی تنها عقل، میزان شناخت حقایق است و در این مکتب آنچه با تعقل و استدلال بدست نیاید از اعتبار ساقط است و نمی توان آن را پذیرفت و در این روش مانند روش های قبلی، شرع و مکتب وحی نفیاً و اثباتاً مطرح نیست؛ یعنی یک فیلسوف بر اساس برهان و استدلال حرکت می کند و موافقت و مخالفت نتیجه ی روش او با شرع مورد توجه نمی باشد و در خصوص فلاسفه ی اسلامی به اختصار نکته ای در همین نوشته آمده است که خواهید خواند.
یکی از اشکالاتی که در مورد روش فلسفی به نظر می رسد این است که گفته می شود، عقل هر کجا راه یابد به معنای واقعی کلمه هر چه را درک نموده و حکم نماید بدون تردید مورد قبول و پذیرش است. اما از طرفی با اعتراف بسیاری از عقلاء و به حکم اختلاف اصولی و اساسی در حد تضاد، آن هم در اکثر مسائل مهم که با مراجعه به هر کتاب فلسفی مشخص است، روشن می شود که عقل در همه ی مسائل راه ندارد و شعاع روشنگر عقل محدود و بسیاری از مسائل مهم، از پوشش نور عقل خارج است.
و نیز بسیاری از مسائل که در محدوده ی عقل می باشد زمینه های وصولی عقل به آن حقایق بسیار دقیق است تا آنجا که به ندرت توفیق رسیدن به آن ها برای بزرگان بشر دست می دهد، از این جهت به این نتیجه می رسیم که کاربرد عقل، کاربرد محدودی است و نمی توان در همه ی مسائل از آن استفاده کرد و آن را میزان کامل و کافی دانست.
تضاد مبانی و نظریات شیخ اشراق و شیخ الفلاسفه ابن سینا و آخوند ملاصدرا و دیگر فلاسفه در اکثر مسائل مهم علم، اراده، حدوث و قدم، فاعلیت حضرت حق، حرکت در جوهر، اتحاد عاقل و معقول، اصالت وجود، تشکیک، وحدت وجود، مسأله ی روح، کیفیت حشر و معاد و دیگر مسائل فلسفی کاملاً این روشن را مخطور و ناامن می نمایاند.
از آنچه که گذشت نتیجه گرفته می شود که حجیت عقل به جای خود محفوظ، ولی نکته ی قابل توجه این است که کاربرد عقل محدود است و نمی توان با این کاربرد محدود در همه ی مباحث و مسائل مطمئناً به او تکیه کرد.
بنابراین روشن است که راه صحیح در رسیدن به حقایق هستی و جهان در محدوده ی مستقلات عقلیه که عموماً در آن متّفقند، همان اتکای به عقل است و بعد از اعتقاد به خداوند متعال و رسالت خاتم انبیاء و مکتب وحی که با همین عقل فطری ثابت می شود راه اطمینان بخش و صحیح همان تدبّر و تعقّل در وحی است. و آنچه از وحی روشن و معتبر، سنداً و دلالتاً به وضوح استفاده شود همان حق و حقیقت است، در غیر اینصورت خطر اشتباهات بزرگ برای انسان بسیار خواهد بود.
به همین مطلب مرحوم شیخ انصاری رحمت الله، در بحث قطع کتاب رسائل توجه داده اند. آنجا که پس از منع اکید از اتکاء به براهین عقلیه و اقیسه مختلفه در استنباط احکام فرموده اند:
« و اوجب من ذلک ترک الخوض فی المطالب العقلیة النظریة لادراک ما یتعلّق باصول الدّین فانّه تعریض للهلاک الدائم و العذاب الخالد و قد اشیر الی ذلک عند النهی عن الخوض فی مسئله القضاء و القدر.»
واجب تر از ترک تکیه به استدلالات عقلیه ی در احکام، ترک فرورفتن در مطالب عقلیة نظریه برای درک آنچه مربوط به اصول دین است می باشد که همانا با این روش، خود را در معرض هلاک دائم و عذاب همیشگی قرار دادن است و به این مطلب اشاره شده است هنگام نهی از فرورفتن در مسأله ی قضا و قدر.
در این قسمت از بحث، تذکر سه مطلب لازم به نظر می رسد:
1ـ اگر گفته شود اختلاف فلاسفه در مسائل مختلف را نمی توان دلیل بر نادرستی و عدم اطمینان به روش فلسفی دانست همانطور که اختلاف فقها را نمی توان دلیل بر نادرستی فقه و فقاهت بشمار آورد.
گوییم: مقایسه بین روش فلاسفه و فقهاء در جهت مورد نظر، مقایسه ی صحیحی نیست، زیرا:
اولاً: فلاسفه مدعی قطع به واقع و رسیدن به حقیقت می باشند؛ ولی با توجه به اختلاف شدیدشان با یکدیگر با توجه به آنچه گفته شد قطع آور نخواهد بود، اما فقها مدعی قطع نبوده و اختلافشان چیزی را بر خلاف مدعای آن ها ثابت نمی کند بلکه می گویند که استنباط ما در بسیار از موارد برایمان اطمینان آور است.
ثانیاً: فقهاء، براساس تکلیفی که دارند عمل نموده اند؛ تکلیفی قطعی و یقینی، و آن مراجعه به کتاب و سنت و فرموده های عترت است. تمسک به دو ثقل عظیم جسته اند و اگر در استنباط آن ها اشتباهی پیش آید معذورند، چه این که راهی جز این ندارند.
به خلاف فلاسفه که مدعی رسیدن به واقع می باشند و چون در ارتباط با عقاید و معارف هستند باید راهشان یقینی باشد و اگر یک در هزار احتمال خلاف واقع دهند، باید از آن اعتقاد صرف نظر نموده و واقع را همانطور که هست به اجمال و ابهام و هر آنچه که هست معتقد گردند بلکه با توجه به پذیرش وحی باید به تدبّر در وحی بپردازند:
2ـ از مرحوم شیخ انصاری(ره) نقل شد که: « پرهیز از استدلالات عقلیه در اصول دین لازم است»، در حالی که فقهاء می فرمایند: در اصول دین تقلید جایز نیست.
این دو مطلب را چگونه با یکدیگر جمع نموده و تبیین نماییم.
می گوییم این دو مطلب با یکدیگر منافات ندارد، زیرا اضافه بر این که اجتهاد در بعضی از موارد براساس مدارک نقلی مانند معاد و امامت است منظور از نفی استدلالات عقلیه در اصول دین، نفی مستقلات عقلیه نیست بلکه حجّت بودن مستقلّات عقلیه قطعی و روشن است؛ بنابراین لزوم اجتهاد در اصول دین یکی از این دو معنی است.
الف) اصول دین براساس مستقلات عقلیه و عقل فطری باشد مانند مسأله ی توحید و نبوّت.
ب) اصول دین براساس مدارک معتبره و مستند باشد مانند مسأله معاد و امامت.
در هر حال در اصول دین تقلید و تبعیت از دیگران جایز نیست بلکه خود فهمیدن و رسیدن به مطلب به صورت شکوفایی عقل فطری است. اگرچه با تذکر مذِّکر باشد مانند مسائل مربوط به توحید و نبوت و یا به صورت فهمیدن مطالب در سطوح مختلف از کتاب و سنت.
3ـ اگر گفته شود آنچه در مورد فلاسفه گفته شد که وحی و مدارک شرعی نفیاً و اثباتاً برای آن ها مطرح نیست، نسبت به فلاسفه غیر اسلامی و یا بطور کلی درباره ی اساس روش فلسفی به معنای خاص کلمه است، همان طور که فیلسوف شهیر حاج ملا هادی سبزواری در شرح منظومه ی خود، قسمت فسلفه، صفحه ی 68 در تعلیقه ای که برای عبارت:
ضرورة القضیة الفعلیّة                                لوازم الأوّل و المهیّة
آورده، فرموده است:
« قولنا المتصدین لمعرفته الحقایق و هم اربع فرق، لانهم اما ان یصلوا الیها بمجرد الفکر او بمجرد تصفیه النفس بالتخلیه و التخلیه او بالجمع بینهما فالجامعون هم الاشراقیون و المصفون هم الصوفیه و المقصرون علی الفکر اما یواضبون موافقه اوضاع مله الادیان و هم المتکلمون او یبحثون علی الاطلاق و هم المشائون و الفکر مشی العقل اذ الفکر حرکه من المطالب الی المبادی و من المبادی الی المطالب».
آن هایی که در جستجوی شناسایی حقایق هستند و به چهار گروه تقسیم می شوند، چون آن ها یا با فکر فقط برای وصول به حقایق در تلاشند و یا با تصفیه به پاکیزگی از بدی ها و سپس به زینت دادن نفس به خوبی ها، این معرفت را تحصیل می کنند و یا به جمع بین این دو. و آنان که جمع بین فکر و تصفیه نموده اند، اشراقیون و آنان که به تصفیه ی تنها پرداخته اند، صوفیه اند و کسانی که به فکر تنها اکتفا نمودند با رعایت ادیان، متکلمین هستند و آن ها که به فکر تنها اکتفا نموده بدون قید رعایت ادیان و شرایع، فلاسفه ی مشاء می باشند.
ولی فلاسفه ی اسلامی، مکرراً تصریح کرده اند، فلسفه ای که بر خلاف شرع و شریعت باشد مطرودست و فلاسفه خود متعبد به موازین شرعی بوده اند.
می گوییم جمعی از فلاسفه ی اسلامی با تسلط و اطلاع کامل نسبت به مبانی فلسفی، تنها در مسائل و مباحثی که در ارتباط با مسائل اسلامی نیست و یا احیاناً توافق دارد، از آن مباحث استفاده کرده اند ولی در مواردی که موافقت با موازین و مدارک وحی ندارد کاملاً متعبد به وحی و جانب مکتب وحی را گرفته و به آن معتقدند.
البته چنین افرادی در حقیقت همان فقیه در دین و عالم ربانی هستند و جمعی دیگر از فلاسفه ی اسلامی با این که تقید به اسلام دارند، عملاً در مباحث علمی؛ افکار و آرای نوابغ و بزرگان بشری را محور قرار داده اند و به تفکر خود در مسائل مختلف تکیه می کنند تا آن جا که اگر نتایج حاصله از مکتب وحی با افکار آنان موافق نباشند به تأویل و توجیه مدارک وحی می پردازند که مطلب پایان مقاله یکی از شواهد این گفتار است.
 
مکتب عرفان و اشراق
عرفا و اشراقیون با تفاوتی که دارند، در این جهت مشترکند که بین عقل و کشف جمع نموده و به هر دو ـ هر یک را در حدی ـ بها داده اند، نه به این معنی که باید عقل و کشف همراه با هم در همه ی موارد باشند و برای کشف حقایق، هم عقل و هم کشف مثبت و شاهد باشد بلکه هر یک در هر موردی که راه یابد مورد قبول و پذیرش است.
از مطالب گذشته، روشن می شود که این روش هم مخدوش و اشکالاتی که در روش دوم و سوم گفته شد در این مورد نیز صادق است. اینان بیشتر از فلاسفه به تأویل و توجیه آیات و روایات پرداخته و برای اثبات نظرات خود به متشابهات از آیات و احادیث تمسّک می نمایند.
 
مکتب وحی
با توجه به آنچه که گذشت، در می یابیم؛ میزان در کشف حقایق عقل فطری است و به اصطلاح در حدود مستقلات عقلیه، عقل؛ حجتی است قطعی و آن گاه که به وسیله ی همین عقل فطری به مکتب وحی راه پیدا کرده و به خداوند و رسالت معتقد شدیم، میزان همان مکتب وحی خواهد بود که باید در آن تدبّر نموده و از آن بهره مند شد، همانند کسی که در پناه نور شمع در بیابان تاریکِ پر از سنگ و خار و گوهر هایی ارزنده، به جستجوی گوهرهای نفیس پرداخته آنگاه با منبعی بسیار نورانی مواجه شده باشد؛ بدیهی است که در این صورت باید هر چه بهتر از پرتو آن نور استفاده نماید.
ناگفته نماند که در بررسی و استفاده از مکتب وحی و گفتار مستند و روشن آن به مطالبی که مخالف عقل فطری باشد برخورد نخواهیم کرد، و اگر در مقابل مطالب مستفاد از قرآن و حدیث استدلالاتی از دانشمندان و فلاسفه (که خود با یکدیگر در آن ها اختلاف دارند)، قرار گیرد؛ بدیهی است آنچه مستفاد از مکتب وحی است بدون هیچ گونه توجیه و تأویلی مورد قبول است. چرا که آنچه به نام استدلالات عقلی در مقابل هم قرارگرفته است ، احتمال خطا در هریک؛ بلکه احیاناً در همه ی آن ها وجود دارد[4] و به همین حقیقت تعقل و تفکر و تمسک به کتاب و عترت ـ مکتب وحی ـ با توجه به توضیحاتی که قبلا گفته شد مکرر در مکرر در قرآن و حدیث ارشاد شده است که به بعضی از آنان اشاره می شود:[5]
1ـ (اولم یتفکروا فی انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمیً و ان کثیراً من الناس بلقاء ربهم لکافرون.)[6]
آیا فکر نمی کنید در خودتان (آیا با خود فکر نمی کنید). خلق نکرده است خداوند آسمان ها و زمین و آن چه بین آن دو می باشند مگر به حق و مدتی معین و همانا بسیاری از مردم به لقاء پروردگار خود کافرند.
2ـ (و ما آتکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا.)[7]
آنچه را پیامبر برای شما آورده است بگیرید و آنچه را که نهی کرده است ترک نمایید.
3ـ « عن ابی عبدالله(ع) قال حجة الله علی العباد النبی، و الحجة فیما بین العباده و بین الله العقل.»[8]
امام ششم (ع) فرمودند: حجت خداوند بر مردم پیامبر اکرم (ص) است و حجّت بین بندگان و خداوند عقل است و به وسیله ی عقل، به پیامبر که حجت  خدا است معتقد می شود).
4ـ « یا هشام! ما بعث الله انبیائه و رسله الی عباده الا لیعقلوا عن الله.»4
حضرت موسی بن جعفر(ع) به هشام فرمودند: خداوند انبیا و رسولان خود را به سوی مردم نفرستاده است مگر آن که بگیرند و بیابند از جانب خداوند، یعنی یک طریق خداوند به سوی خود قرار داده است و آن پیامبران و رسولانند تا آن که مطالب حقه ی الهیه را خلایق از آن ها بگیرند .
5ـ « من اخذ دینه من کتاب الله و سنة نبیه صلوات الله علیه و آله زالت الجبال قبل ان یزول و من اخذ دینه من افواه الرجال ردته الرجال»[9]
امام(ع) فرمودند: هر که دین خود (عقاید و مسائل گوناگون سعادت بخش) را از کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) بگیرد، کوه ها تکان می خورد و آن استوار و پا برجا است و هر کس دین خود را از دهان مردم بگیرد همان مردم او را از آنچه گرفته است دور می سازند.
بعد از ارائه ی میزان صحیح در رسیدن به حقایق، به مقایسه ی بعضی از نتایج روش صحیح (تعقل و تدبر در مکتب وحی) با نتیجه ی بعضی از مکتب های بشری می پردازیم.
 
معاد جسمانی و روحانی
از مسائلی که به خوبی تضاد بین مستفاد از قرآن و حدیث را با حاصل افکار فلاسفه و عرفا روشن می سازد، مسئله ی معاد است. در بررسی مسئله ی  معاد ابتدا به قرآن و حدیث مراجعه نموده به دقت آنچه از قرآن و حدیث معتبر استفاده می شود به دست آورده تا از غیر مکتب وحی مغز و قلب خود را اشباع نکرده باشیم و سپس نظریه ی فیلسوف شهیر آخوند ملاصدرا را که روش فلسفی و عرفانی ایشان در قرون اخیر محور فلسفه و عرفان است تشریح می کنیم، آنگاه مغایرت آن را با مستفاد از آیات شریفه ی قرآن و حدیث معتبره در می یابیم و در نهایت بعضی از تأویلات این فیلسوف شهیر را در این بحث ملاحظه می کنیم.
از بررسی آیات و احادیث در خصوص جسمانی بودن معاد همان طور که خواهیم دید به صراحت استفاده می شود که در عالم نشأت قیامت بدن های عنصری خاکی ـ که از اجرای بدن های دنیوی انسان است ـ در ارتباط با ارواح بوده و محشور می شوند نه این که در عالم قیامت فقط ارواح باشند و بس، یا آن که ارواح با صور جسمانی که فقط دارای مقدار هستند و نفس آن ها را انشأ نموده در ارتباط و از عناصر مادی این عالم هرگز اثری در قیامت نباشد.
 
آیات کریمه ی قرآن
آیات قرآن در این مورد بسیار و متعدد است که بعضی از آن ها را متذکر می شویم.
1ـ (و ضرب لنا مثلاً و نسی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم * قل یحییها الذی انشأها اول مرة و هو بکل خلق علیم.)[10]
و برای ما مثلی زد که گفت این استخوان های پوسیده را باز که زنده می کند؟ * بگو آن خدایی زنده می کند که اول بار آن ها را حیات بخشید و او به هر خلقت داناست.
در این آیه ی شریفه به صراحت احیاء و زنده ساختن همان استخوان پوسیده و پودر شده را اعلام فرموده است و به قدرت خود که این استخوان ها نبوده و او را موجود ساخته توجه داده است.
2ـ (ایحسب الانسان ان نجمع عظامه.)[11]
آیا آدمی می پندارد که ما دیگر ابداً استخوان های او را باز جمع نمی کنیم؟
در این آیه ی شریفه پندار نادرست انسان منکر قیامت، که انکار جمع استخوان های از بین رفته را نموده است نکوهش فرموده و جمع عظام و استخوان های پوسیده را که فرع بر تفرق آن ها است با همین نکوهش ابلاغ کرده است.
3ـ (وانظر الی العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحماً فلما تبین له قال اعلم ان الله علی کل شیءٍ قدیر.)[12]
و بنگر در استخوان های آن که چگونه درهمش پیوسته و گوشت بر او پوشانیم چون این کار بر او آشکار و روشن گردید گفت: همانا اکنون به حقیقت و یقین می دانم که خداوند بر همه چیز قادر و تواناست.
این آیه ی شریفه به خوبی معاد را مجسم نموده و زنده شدن پس از صد سال متلاشی شدن مرکب عزیز را به صورت روئید ن گوشت بر استخوان های نشان داده است و به صراحت ارتباط روح را با همین اجزای دنیوی ابلاغ فرموده است.
4ـ (و ان الله یبعث من فی القبور.)[13]
یقیناً خداوند مردگان را از قبر ها بر می انگیزد.
بدیهی است که ارواح در قبور نمی باشند و همان بدن های پوسیده شده در قبر هایند که زنده می شوند.
 
احادیث شریفه
روایات معتبر در این مورد نیز مانند آیات قرآن بسیار است که برخی از آن ها ذیلاً ذکر می شود:
1ـ « فی الاحتجاج: عن الصادق(ع) انه سئل: عن الناس یحشرون یوم القیامه عراة؟ قال (ع): بل یحشرون فی اکفانهم، قال: انی لهم بالاکفان. و قد بلیت؟! قال(ع): انّ الذی احیا ابدانهم جدّد اکفانهم.»[14]
از حضرت صادق(ع) سئوال شد آیا مردم روز قیامت عریان محشور می شوند؟ حضرت فرمودند: محشور می شوند در کفن های خود. گفته شد کفنی برای آن ها نیست؟ فرمود: آن کسی که زنده می سازد بدن های آن ها را، تجدید می نماید کفن های آنان را.
2ـ « عن الصادق(ع) قال: اذا اراد الله ان یبعث الخلق امطر السماء اربعین صاحباً فاجتمعت الاوصال و نبتت اللحوم.»[15]
حضرت صادق(ع) فرمودند: هنگامی که خداوند بخواهد خلق را زنده سازد، چهل روز باران بر زمین می بارد، آن گاه اعضاء جمع شده و استخوان ها می رویند.
3ـ « عن الصادق(ع) قال: اتی جبرئیل رسول الله(ص) فاخذه و فاخرجه الی البقیع فانتهی به الی قبر فصوّت بصاحبه فقال: قم باذن الله، فخرج منه رجل ابیض الرأس و اللحیه یمسح التراب عن وجهه و هو یقول: الحمدلله و الله اکبر، فقال جبرئیل: عد باذن الله، ثمّ انتهی به الی قبر آخر، فقال: قم باذن الله فخرج منه رجل مسودّ الوجه و هو یقول: یا حسرتاه یا ثبوراه، ثم قال له جبرئیل: عد الی ما کنت باذن الله فقال: یا محمد هکذا یحشرون یوم القیامه، والمؤمنون یقولون هدا القول، و هولاء یقولون ما تری.»[16]
از حضرت صادق(ع) نقل کرده است: « جبرئیل(ع) نزد رسول اکرم(ص) آمد و حضرت را به بقیع برد. در آنجا به قبری رسید. صاحب آن قبر را صدا زد و گفت: برخیز! به اذن خداوند از قبر، مردی موی سر و صورت سفید شده از قبر برخاست. خاک از صورت خود دور می کرد و می گفت: الحمدلله و الله اکبر. جبرئیل گفت: برگرد به اذن خداوند! بعد به سوی قبر دیگری رفت و گفت: برخیز به اذن خداوند! مردی صورت سیه شده برخاست و می گفت: یاحسرتاه یا ثبوراه! جبرئیل گفت: برگرد مانند حالت سابق خود. آنگاه گفت: یا محمد! این چنین محشور می شوند روز قیامت و مؤمنین در هنگام حشر آن کلمات را می گویند و دیگران آنچه دیدی می گویند.
از مجموعه ی آیات و روایات (که به عنوان نمونه قسمتی از آیات و روایات را نقل کردیم) بخوبی استفاده شد که در نشأت قیامت، روح انسان ها با بدن عنصری مادّی دنیوی محشور می شود.
 
نظر آخوند ملاصدرا در مسئله ی معاد جسمانی
با توجه به اینکه آخوند ملاصدرا فیلسوف شهیر، در موارد بسیاری تصریح می کند به این که مُعاد در مَعاد آنچه عود می کند در قیامت همین بدن است به عین همین بدن ولی مکرر تصریح کرده است که مقصود از عین این بدن، بدن عنصری مادی نیست. بلکه صورت بدون ماده است که قائم به نفس و انشاء شده ی نفس از ملکات نفسانی است و این صورت که نشان دهنده ی انسان دنیوی برای متوسطین از مردم است و انسان های کامل فقط روح آن ها در آن نشئه می باشد.
اکنون قسمتی از عبارت آخوند ملاصدرا را یادآوری می شویم:
1ـ « فکل جوهر نفسانی مفارق یلزم شبح مثالی ینشأ منه بحسب ملکاته و اخلاقه و هیأته النفسانیة بلا مدخلیة الاستعدادات و حرکات الموادکما فی هذا العالم شیئاً فشینا» الی ان قال « فان قلت: النصوص القرآنیه داله علی ان البدن الاخروی لکل انسان هو بعینه هذا البدن الدنیاوی له. قلنا: نعم ولکن من حیث الصوره لامن حیث الماده و تمام کل شیء بصورته لابمادتة.»
پس هر جوهر مفارق نفسانی شبحی مثالی لازم دارد که از نفس به حسب ملکاتش انشاء شده است، بدون مدخلیت استعداد است و حرکات مواد آنچنان که در دنیا می باشد، تا آن که می فرماید: اگر بگویی دلیل های قطعی قرآنی اثبات می کند که همین بدن دنیاوی در قیامت خواهد بود، گوییم: درست است که بدن دنیایی است ولکن از حیث صورت نه ماده، زیرا شیئیت شیئی به صورت اوست نه به ماده.
2ـ « و انزل من هذا المرتبة من الاعتقاد فی باب المعاد و حشر الاجساد، اعتقاد علماء الکلام کالإمام الرازی و نظرائه بناء علی أن المعاد عندهم عبارة عن جمع متفرقات اجزاء مادیة لاعضاء اصلیة باقیة عندهم» الی ان قال: « و لایخفی علی ذی بصیرة ان النشأة الثانیة طور آخر من الوجود یباین هذا الطور المخلوق من التراب و الماء و الطین، و ان الموت و البعث ابتداء حرکة الوجود الی الله او القرب منه لا العود الی الخلقة المادیة و البدن الترابی الکثیف الظلمانی.»[17]
« و پست تر و پایین تر از این مرتبه (که قبلاً ذکر شده است) از نظر اعتقادی در باب معاد و محشور شدن جسدها اعتقاد علماء کلام مانند امام فخر رازی و همفکران اوست که معاد نزد آنان همان جمع متفرقات از اجزاء مادیه است. در ارتباط با اجزاء اصلیه باقیمانده، تا این که می گوید: و بر هیچ صاحب نظری مخفی نیست که نشأه دوم جریان دیگری است از وجود، مباین این جریان پدید آمده از خاک و آب و گل و این که مرگ و حشر ابتداء حرکت وجود به سوی خداوند متعال است یا قرب به او نه عود و برگشت و بسوی خلقت مادی و بدن خاکی کثیف ظلمانی.
از آنچه گفته شده بخوبی و روشنی تغایر مستفاد از قرآن کریم و احادیث معتبر و گفتار آخوند ملاصدرا مشخص گردید. آری آخوند ملاصدرا اسم جسم و جسمانی همین بدن و امثال آن را بسیار آورده است، اما تصریح نموده که مقصود از این بدن، بدن عنصری ـ مادی نیست.
 
رد نظریه ی ملاصدرا در گفتار سه شخصیت ارزنده
در تتمه ی این بحث گفتار سه شخصیت ارزنده علم و تقوی، مرحوم آیت الله میرزا احمد آشتیانی(ره)، آیت الله حاج شیخ محمدتقی آملی(ره) و مرحوم آیت الله سید احمد خوانساری(ره) که مطلب را بخوبی تشریح کرده و مخالفت نظریه ی آخوند ملاصدرا را با مستفاد از شرع کتاب و سنت تصریح نموده اند نقل می گردد:
1ـ مرحوم میرزا احمد آشتیانی(ره) بعد از اثبات اصل معاد می گوید:



موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
 

عرفان چیست و عارف کیست؟ -


 

آیت الله سید جعفر سیدان
دین ما، همواره تأکید بر این دارد که انسان از این دوران کوتاه زندگی‌اش بهره‌مند شود و سعی کند برای پیشرفت‌های بیشتر، توقف نداشته باشد و از این دقایق و ساعات و اوقاتی که در اختیار دارد، حداکثر استفاده را بنماید. عقل هم بر این مطلب حاکم است.
تمام آن چه در زندگی ابدی اعم از خیر و شر، خوب و بد، متوجه ما می‌شود در ارتباط با همین زندگی دنیوی انسان‌هاست که حائز اهمیت است. توجه داریم که ما به اراده‌ی حق ابدی خواهیم بود. یعنی بعد از این عالم در عالمی، بعد، عوالمی و بالاخره هستیم. چه‌قدر هستیم، چه‌قدر ندارد(!) ابدی هستیم به ارادة الله ـ برای همیشه به اراده‌ی خدا هستیم ـ این همیشه‌ای که در پیش داریم، اندازه ندارد. هرچه خیر عایدمان شود؛ راحتی‌ها، جلوات حضرت حق، کمالات، همه و همه در ارتباط با همین زندگی است، اگر هم گرفتاری متوجه‌مان شود باز در ارتباط با همین چند روز عمر است. پس این چند روز خیلی مهم و سرنوشت‌ساز است. لذا باید خیلی روی آن حساب باز کرد که چه‌طور می‌گذرد، آدمی چه‌کار می‌کند و در چه وضعیتی قرار دارد.
قرآن کریم به صورت‌های مختلف درباره‌ی تأکید بر این حرکت جدی اشاره فرموده که در قالب دعاهایی در قرآن کریم آمده است، از جمله: «و جعلنا للمتقین اماما» این درخواست و دعا که به درگاه حق می‌شود، بدین معناست که تلاش هم بشود. یعنی انسان خودش کوشش کند که «بار پروردگارا ما را امام متقین قرار بده» حالا تأویل و باطن و مسائل خاصش که مربوط به ائمه معصومین علیهم السلام می‌باشد، مسئله‌ی دیگری است، ولی ظاهرش در جای خود محفوظ است. مضمون آیه این است که، پروردگارا، عنایتی کن که ما برای خوب‌ها و اهل تقوی، امام المتقین باشیم. جلودار متقین باشیم و در جمع متقین سرآمد باشیم. پس انسان باید هر چه بیشتر در تلاش باشد، آن وقت با توجه به زمینه‌ای که در او به وجود آمده، معرفت پیدا می‌کند، عارف می‌شود و به معنای واقعی کلمه حرکت می‌کند.
در حدیثی وجود مقدس حضرت محمد مصطفی(ص)، عقلا را معرفی می‌کنند و نشانه‌ی آدم‌های عاقل را این چنین می‌فرمایند: «یسابق من هو فوقه فی طلب البِّر» یک انسان عاقل تلاش می‌کند که در خوبی‌ها بر همه سبقت بگیرد نه به عنوان غرور که من باید بر همه سبقت بگیرم بلکه به عنوان کمال، طلب کمال خوب است، چنین انسان عاقلی درجا نمی‌زند و همتش، همتی عالی است.
گاهی آدم سعی‌اش بر این است که در پولداری از دیگران سبقت بگیرد! گاهی هم انسان به ثروتش افتخار می‌کند! اگر افتخار به ثروت است، قارون‌ها و فرعون‌ها به خاطر ثروتشان که خیلی جلو هستند! الآن هم که جانیان عالم ثروت‌هایی کذا و کذا دارند.
ثروت اگر دست اهل حق باشد، خوب است؛ چون هر چه ثروتشان بیشتر باشد خیرشان هم بیشتر است. لذا آن چه که به جاست، در جهت کمالات ترقی کردن و توقف ننمودن است.
یک بزرگی که بسیار در کار خود بالا رفته بود و موفق شده بود، می‌گفت: «آن زمانی که درس می‌خواندم، خیلی تنبل بودم، آن قدر که با هر آقایی که مباحثه می‌کردم، او جلو می‌رفت و من می‌ماندم. درس هم که تمام می‌شد، یک کاغذ کوچکی در خط آخر درس می‌چسباندم تا فردا که کتاب را باز کردم، بفهمم تا کجا درس داده شده، خلاصه اوقات را به بطالت می‌گذراندم، در نتیجه عقب می‌افتادم.
پدرم که متوجه شده بود، گفت: «پسرم! مثل این که خیلی مؤدب درس می‌خوانی» و این طور ادامه داد که «ما الاغ‌هایی اجاره کردیم تا برویم تهران. دیدیم کاروان‌هایی که یک ساعت بعد از ما الاغ اجاره کرده و راه افتاده بودند، به ما رسیدند و رد شدند، آن‌هایی هم که دو ساعت بعد از ما راهی سفر شده بودند به همین صورت، همین طور دیگر کاروان‌هایی که بعد از ما بودند ...
به صاحب الاغ‌ها گفتیم که این الاغ‌های تو خیلی آهسته راه می‌روند، این کاروان‌های بعدی هم از ما جلو زدند! گفت: بله! این الاغ‌های ما مؤدّبند! به هر گروهی از این الاغ‌ها که می‌رسند، می‌گویند: بفرمایید، بفرمایید. پسرم! تو هم حالا مؤدب درس می‌خوانی؟! به هر کسی که می‌رسی می‌گویی بفرمایید؟! انسان خودش بایستد و به دیگران بگوید بفرمایید.»
در کسب کمال نباید این طور بود، که هر کسی که به انسان رسید سبقت بگیرد و آدم توقف نماید. باید تصمیم جدی گرفت. چهار روز دیگر زندگی تمام است. آدم همین طور مانده باشد؟!‍ هنوز حسود باشد و متکبر؟! هنور مالک چشم و گوشش نباشد؟! این انسان، هنور مالک غرایزش نیست؟! هنوز مملوک است و این رذایل بر او حاکم؟! این قدر بی‌حرکت؟! خیر، انسان باید برسد به آن جایی که باید برسد و حاکمیت بر تمام این رذایل داشته باشد. باید فقط اسیر حق و رضای او باشد، که این تلاش می‌خواهد.
در ارتباط با عرفان و عارف و راه رسیدن به عرفان حقیقی باید گفت همان طور که هر چیزی نسخه بدل دارد، در عرفان نیز، عرفان‌های به اصطلاح بدلی هست. اما اول پیرامون عرفان صحیح صحبت می‌کنیم. «عرفان» را معنا کردیم و گفتیم یعنی «شناخت». شناخت هم دیگر مشخص است. متعلق این شناخت هر چه باشد، می‌شود شناخت به او، معرفت به او؛ مثل شناخت زمین، جمادات، گیاهان، حیوانات، کهکشان‌ها و دیگر موجودات. ولی در این جا شناخت فوق این‌ها در نظر است؛ این عرفانی که بیان می‌شود یعنی «شناخت خداوند». هر چه را که انسان در نظر بگیرد شناختش، برای او ذوالمراتب و درجاتش گوناگون است.
در ارتباط با شناخت خدا هم درجاتش گوناگون است، که حالا کمترین شناخت نسبت به پروردگار چیست، به عرض شما خواهد رسید تا بعد برسیم به این که به نسبت‌هایی که این شناخت درجه‌اش قوی‌تر و به نسبتی که معرفت عالی‌تر، آثارش بیش‌تر است. آن وقت آثارش چیست، یک عارف حقیقی چه صفاتی دارد، چه آثاری دارد؟ و نیز راه این که به عرفان حقیقی برسیم چیست؟ به عرض خواهیم رساند. حالا گفتیم معرفت درجاتش مختلف است، کمترین معرفت نسبت به پروردگار چیست که در حدیث تعبیر می‌شود به «ادنی المعرفة»؟ ـ یعنی پایین‌ترین درجه‌ی معرفت خدا،ـ این که خدا را اثبات کنیم، معنا ندارد. همگان در فطرتشان، در یک حدی این مسائل مشخص شده است. حال یک وقتی، برای یک فردی سؤالی باشد و می‌خواهد مطلب اثبات شود، آن استثناء دارد. معلوم است که روشن‌تر از خدا، خود اوست، از همه چیز آشکارتر و همه‌ی هستی دلال اوست:
ای همه هستی ز تو پیدا شده
 
خاک ضعیف از تو توانا شده

معرفت پایین (ادنی المعرفة) نسبت به ذات مقدس پروردگار، در مدارک وحیانی بیان شده که در ارتباط با آن، دو حدیث موجود است.
در کتاب‌های حدیثی در بحث توحید بابی داریم به نام «باب ادنی المعرفة»؛ یعنی بابی که پایین‌ترین معرفت، در آن بیان شده است. که در همین موضوع مرحوم علامه مجلسی قدس سره در مرآة العقول این طور آورده است:
«عن الفتح بن یزید عن ابالحسن: قال سألته عن ادنی المعرفة»، از اصحاب حضرت موسی بن جعفر (ع) و از اصحاب حضرت امام رضا(ع)، از یکی از این دو بزرگوار نقل کردند. عرض کردم آقا، کمترین معرفتی که نسبت به خداوند متعال لازم است چیست؟
«فقال: الاقرار بانه لا اله غیرُه و لا شِبهَ له و لا نظیر و أّنَّهُ قدیمٌ، مُثبتٌ، موجودٌ، غیرُ فقید و أَنَّهُ لیس کمثله شیء»
حضرت فرمودند: «الاقرار بانه لا اله غیره ...» اعتراف و اعتقاد و اقرار به این که جز او خدایی نیست و اوست خدای یگانه. این جا اقرار آمده و این لطافت را ایجاد نموده که ممکن است کسی معتقد باشد اما اقرار نکند، پس او به ادنی المعرفة به یک معنا نرسیده، ولو به یک معنا هم فهمیده باشد، ولی چون اقرار نکرده این تعبیر مناسب او نیست. خوب می‌دانیم که فرعون و فرعون‌ها هم در دلشان اعتقاد دارند و می‌دانند که خدا یگانه می‌باشد، ولی هوی و هوس، حبّ جاه و ریاست، و مسائل مختلف دیگر هم چون کبر و غرور و... مانع شده که اقرار کنند. به قدری خداوند متعال، خودش را در فطرت انسان‌ها مفطور نموده که همان‌هایی که انکار می‌کنند، وقتی به خود مراجعه می‌کنند، می‌بینند همان لحظه هم معترفند به این که یک چیزی وجود دارد.
چند سال قبل، آقایی که هم جوار چند جوان منکر خدا بود، آمده بود پیش ما برای بحث. یکی، دو روز گذشت و طی صحبت‌ها، دیدم که می‌تواند به این شاخه و آن شاخه بپرد ولی مطلب را گرفته و می‌گیرد. روز سوم به او گفتم: «می‌شود سؤالی کنم و بعداً به صحبت ادامه دهیم؟ به راستی تو منکر خدایی؟! ـ چون احساس کردم چیزی می‌فهمی ـ یا می‌خواهی همین طور فقط به بحث ادامه دهی؟» خندید و گفت «واقعیت این است که هر وقت منکر شدم، از سویدای دلم فریاد این که «او هست» بلند بوده، چون آن جوان‌ها دورم را گرفتند و یک صحبت‌هایی شد، من هم سر لج افتادم و الاّ ظاهرتر از همه چیز است و هستی نشانه‌ی اوست.»
«افی‌الله شکٌ فاطر السموات و الارض» آن وقت می‌داند ولی گاهی اقرار نمی‌کند.
«الاقرار بانه لا اله غیره ...» اقرار به این که نیست خدایی جز ذات حضرت حق، که یکتاست. «و لا شِبه له» اقرار به این که شبیه ندارد. در این جا مرحوم علامه مجلسی قدس سره می‌فرماید: «ای فی شیء من الصفات اوفی استحقاق العبادة ولا نظیر له فی الالهیّة» معنا کرده‌اند این که؛ شبیه برای خدا نیست، یعنی در هیچ یک از صفات، که البته در ذاتش هم شبیه ندارد. هیچ کس علمش علم حق نیست، قدرتش قدرت حق نیست، حیاتش حیات حق نیست، هیچ کس مستحق عبادت و پرستش، جز او نیست. «و لا نظیر له فی الالهیّة» نظیری از برای او در الوهیت نیست. هر چه را که بخواهیم به خدا تشبیه کنیم، اشتباه است.
«و انه قدیم» کمترین درجه‌ی معرفت آن است که بدانیم و معتقد باشیم که خدا قدیم است. یعنی او بوده و بوده و بوده. ابتدا ندارد و قدیم است. به تصور ما نمی‌آید اما عقل ما می‌پذیرد که ابتدایی ندارد. هر چیزی که ابتدا دارد، یعنی درست شده است و «درست شدن» یعنی «نیازمند بودن به غیر». پس خدا نمی‌تواند محتاج باشد، چون اگر چنین شد مثل خود ما می‌شود.
لذا این سؤال را بسیار می‌پرسند که همه چیز را خدا خلق کرده، پس خدا را چه چیزی خلق کرده؟! یا هر موجودی را که شما می‌گویید، یک وجود دهنده برایش لازم است، خدا هم که موجود است، پس موجِد خدا چیست؟! پاسخش این جمله‌ی امام است: «موجود یعنی آن که هست. آن چه که موجود می‌باشد دو جور است؛
1) هستی که نبوده و هست شده،
2) هستی که بوده و بوده و بوده.
آن هستی موجِد می‌خواهد که وجود نداشته و بعداً درست شده، اما آن هستی که بوده و بوده و... دیگر موجِد نمی‌خواهد. قدیم است و قدیم موجد نمی‌خواهد.
معمولاً بعضی از جوان‌ها فکر می‌کنند آن سؤال مذکور یک اشکال و سؤالی است مربوط به خداپرستان و می‌خواهند آن‌ها جواب بدهند. خیر! مادیّین هم می‌گویند، ماده بوده و بوده و بوده. یعنی در این که یک اصل قدیمی داریم و یک چیزی باید بوده باشد و از جایی درست نشده باشد، اصلی است که هم مادی قبول دارد و هم الهی و مورد اتفاق هر دو است. منتها ما می‌گوییم ماده نمی‌تواند آن حقیقت باشد، زیرا ماده خودش محتاج است و نیازمند به ادله‌ی قطعیه‌ای می‌باشد و آن چه که قدیم است نمی‌تواند او باشد. پس حتماً باید یک حقیقتی غیرمادی باشد و آن حقیقت اثبات شود و صحبت آنان که گفتند ماده قدیم است رد می‌شود.
این جاست که بر هر عاقلی اثبات می‌شود که «خداوند متعال قدیم است.»
پس پایین‌ترین درجه‌ی معرفت آن شد که او ازلی و ابدی است ؛ «ازلی» است، یعنی هر چه جلو برویم او اولی است که ابتدا ندارد و «ابدی» است، یعنی آخری برای او نیست و این است معنای «هو الاول و الآخر» که در ابتدای سوره‌ی حدید حق تعالی فرموده است. احادیث متعددی هم از معصومین علیهم السلام داریم که قول آن‌ها در معنای این آیه مشترک است و همانی است که به عرضتان رسید. «هو الاول و الآخر» خداست که اول است و آخر است؛ یعنی خداوند متعال ازلی است، اولی است که در حقیقت اول ندارد، ابدی است، آخری برای او نیست، این از آیاتی است که به جوامع الکلم از آن تعبیر شده است.
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: « اوتیت جوامع الکلم» به من جوامع الکلم عطا شده است. از جمله‌ی آن جوامع الکلم، آن آیات اول سوره حدید است.
اما آن چه که در رابطه با آیه‌ی «هو الاول و الآخر» در عرفان نادرست ـ عرفان اصطلاحی ـ گفته‌اند، غلط است. رسماً ابن عربی می‌گوید: «هو الاول و الآخر؛ یعنی او همه چیز است»، که نادرست می‌باشد. پس اوست که قدیم است؛ «هو الاول و الآخر»
«مُثبةٌ» این جا مرحوم علامه مجلسی قدس سره می‌فرماید: «و انه قدیم غیر محتاج الی علة و لا مخرج من العدم الی الوجود» که دیگر ترجمه‌اش نمی‌کنم و آن چه گفتیم حاصل همین عبارت ایشان است. «مثبة» خداوند متعال مثبت است «ای محکومٌ علیه بالوجود و الثبوت لذاته»؛ یعنی اوست که هست و موجود می‌باشد. «مثبة موجود» موجود را به معنی دیگری هم می‌شود گرفت؛ یعنی «معلوم». کمترین معرفت نسبت به ذات مقدس پروردگار، اقرار داشتن به این که خدایی جز او نیست و شبیهی و نظیری برای او نیست. اوست که همیشه بوده است؛ موجود و ثابت اوست که مفقود نیست، هر که بخواهد بفهمد که «هست»، می‌فهمد. چون روشنِ روشن است. او یک معنی غیرفقیدی است. «و انه لیس کمثله شیء» همه‌ی این‌ها در این آیه‌ی شریفه جمع است، که مثلی بر او نیست. پس اگر این مقدار فهمیدیم، آن وقت «ادنی المعرفة» را یافته‌ایم.
حال با حدیثی دیگر در مورد «ادنی المعرفة» عرضم را جمع می‌کنم، که از معصوم سؤال کرده‌اند: «ما الذی لا یجتضع فی معرفة الخالق بدونه؟» آن معرفت به پروردگار که کمتر از آن خوب نیست، کدام است؟ «فکتب الیه لم یزل عالماً و سامعاً و بصیراً و هو الفعال لما یرید» پاسخ فرمود: آن مقدار معرفت به خداوند که انسان مجزی نیست کمتر از آن بداند این که: «متوجه باشد که خداوند عالم است» همین که همه می‌دانیم، سمیع و بصیر است ـ یعنی همه‌ی شنیدنی‌ها را می‌شنود و همه‌ی دیدنی‌ها را می‌بیند ـ «و هو الفعال لما یرید» و بدانیم که او هر چه می‌خواهد انجام می‌دهد؛ بر هر چه اراده‌اش تعلق گیرد، هیچ مانعی ندارد «اذا اراد لشیء ان یقول له کن فیکون» این آن چیزی است که باید بدانیم.
هم چنین باید از او درخواست کنیم تا او خیر ما را اراده نماید. وقتی او اراده کند و هر چه که او اراده کند، همان خواهد شد. مثل این که در حدیث آمده است، (البته الآن نسبت جدی نمی‌دهم به حدیث، ولی نود و نه درصد در حدیث آمده است) که فرموده‌اند: «فرشته‌ها در دو وقت می‌خندند» چون برای فرشته‌ها تعجب کم است، چرا که خنده از تعجب برمی‌خیزد. هرگاه آدمی از چیزی تعجب کند خنده‌اش می‌گیرد. فرشته‌ها چه‌طور؟! آن‌ها خیلی از چیزها برایشان روشن است، پس تعجب می‌کنند یا نه؟ در حدیث آمده که فرشته‌ها در دو وقت می‌خندند؛ یکی وقتی که خدا اراده کند ذلت کسی را و یک جمعی تلاش کنند که عزیزش کنند؛ نمی‌شود! خدا اراده‌ی ذلت کرده است. دیگر آن‌گاه که خدا اراده عزت کرده به کسی و جمعی تلاش کنند که ذلیلش کنند، نمی‌شود! چون خدا اراده‌ی عزت کرده است. هرگاه او اراده کند، چیزی در مقابل اراده‌ی او دوامی ندارد. پس این هستی با همه‌ی عرض و طولش، نشأت گرفته از یک لحظه‌ی اراده‌ی اوست. آری! اراده کرده، پس هستی تحقق یافته است. آن اراده‌ای که در «آیة الکرسی» آمده است که: «و لایؤوده حفظهما و هو العلی العظیم» تمام این آسمان‌ها، کهکشان‌ها، زمین و همه‌ی آن چه که هست، خدا اراده می‌کند. آیا به زحمت افتاده؟! گویی اصلاً نیافریده است. مثلاً اگر نمی‌آفرید چه طور بود و چه قدر به زحمت می‌افتاد؟!! حالا که آفریده همان گونه است. این به چیزی و کسی قیاس نمی‌شود؛ حال با این وجود، حیف نیست آدم از او فاصله بگیرد؟! به او تکیه نکند؟! از او نخواهد؟! توکل بر او نداشته باشد؟!
بحث ما راجع به «ادنی المعرفة» بود، پس جهت رسیدن به حداقل شناخت بر ماست که اسم و لفظ را عبادت نکنیم. یعنی وقتی می‌گوییم «الله»؛ «الف» و «لام» و «ه» را پرستش نکنیم. وقتی می‌گوییم «خالق»؛ «خ» و «الف» و «لام» و «قاف» را عبادت نکنیم. اسم و معنا را با هم عبادت نکنیم، بلکه همان معنای تنها قابل قبول و عبادت است.
به همین موضوع در حدیثی اشاره شده: «عن ابی عبدالله(ع) قال: من عبدالله بالتوهم فقد کفر و من عبدالاسم دون المعنا فقد کفر و من عبدالاسم و المعنا فقد اشرک و من عبدالمعنا بایقاع الاسماء علیه بصفاته اللتی وصف بها نفسه فعقد علیه قلبه و نطق به لسانه فی سرائره و علانیة فاولائک اصحاب الامیرالمؤمنین حقّا.»
حضرت صادق(ع) می‌فرمایند: پس اگر کسی خدا را عبادت کند به توهم، یعنی یک چیزی در ذهنش بگیرد، کافر بالله است. البته توهم را مرحوم علامه مجلسی دو گونه معنا می‌کنند، که معنای معمولی‌اش را بیان می‌کنم: «به توهم» یعنی کسی خدا را، یک چیزی نزد خودش خیال کند؛ مثلاً یک نوری و بگوید این خداست. چنین توهمی اگر کسی داشته باشد کافر بالله است، چرا که خداوند به توهم نمی‌آید و از تمامی مدارک ظاهر و باطن آدمی، پنهان است. اگر کسی این گونه خدا را توهم و عبادت نماید، پس «فقد کفر» است.
«و من عبدالاسم دون المعنا» اگر کسی بگوید الله می‌پرستم، این همان لفظ است؛ یعنی «الف» و «لام» و «ه» و کفر می‌باشد. آخر «الف» و «لام» و «ه» که خدا نیست؛ هم چنان است لفظ خالق، رازق، صانع و امثال این‌ها.
«و من عبدالاسم و المعنا» می‌گوید: من هم لفظ الله را می‌گویم و هم معنی الله را؛ هر دوی آن‌ها را با هم. ما هم می‌گوییم این می‌شود شرک. چون دو چیز پرستیده‌ای؛ یکی خدا و یکی هم آن (لفظ) «الف» و «لام» و «ه» را. پس می‌شوی مشرک، همان طور که فرموده: «و من عبدالاسم و المعنا فقد اشرک»
«و من عبدالمعنا بایقاع الاسماء علیه بصفاته» اگر کسی عبادت کند معنا را یعنی معنای الله را، معنای خالق و صانع را ـ همان معنایی که هیچ به توهم نمی‌آید، دیده نمی‌شود، شنیده نمی‌شود و با حواس هم درک نمی‌شود ـ و با این گفتن ، لفظ را القاء می‌کند برای آن معنا و نظرش فقط آن معناست نه این لفظ، «و من عبدالمعنا بایقاع الاسماء علیه» الله می‌گوید؛ هم چنین خالق، رازق، صانع، عالم، سمیع، بصیر و این اسامی مختلف حق تعالی را، «بصفاته اللتی وصف بها نفسه» با آن صفاتی که خود خدا آن‌ها را برای خودش فرموده، حق تعالی را یاد می‌کند و عقد قلب می‌نماید و قلبش به آن ذات مقدس اقرار می‌نماید و معتقد است و زبانش هم اقرار می‌کند. «و نطق به لسانه فی سرائره و علانیته» در ظاهر و باطن او، این اقرار جلوه کرده است. چنین کسی، خود خدا را پرستیده، نه اسم را و نه اسم و معنا را بلکه فقط معنا را پرستش نموده، توهم نیز نکرده است. پس چنین کسی همان طور که در روایت قبلی گفتیم، موحد است و اینان جزء اصحاب امیرالمؤمنین(ع) هستند که فهمیده‌اند معنی «توحید» یعنی چه؟!
چه قدر عالی است که انسان از این حقیقت غافل نباشد و شب، روز، وقت و بی‌وقت از یاد پروردگاری لذت ببرد که مقدس و بی‌نظیر است و بندگی و عبادت او شوق دارد. «الهی کفی بی عزاً ان اکون لک عبداً و کفی بی فخراً ان تکون لی رباً. الهی انت کما احب فاجعلنی کما تحب» این فرمایش لطیف حضرت امیر(ع) در مفاتیح هم آمده که: خدایا این افتخار برای من کافی است که بنده‌ی تو باشم. «الهی کفی بی عزاً ان اکون لک عبداً» و این عزت برای من بس است که تو خدای من هستی. «کفی بی فخراً ان تکون لی رباً» یعنی خدای توانای بی‌عجز، علم بی‌جهل، حیات بی‌موت. خدایا تو آن چنانی که منِ علی، تو را می‌پسندم «الهی انت کما احب» یعنی هیچ نقصی در تو نیست. از تو درخواست می‌نمایم عنایت فرمایی تا من هم آن گونه شوم که تو مرا می‌پسندی «فاجعلنی کما تحب».
خدایا! مضمون این جملات شریفه را برای ما نیز مستجاب بفرما.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و

کتاب «از برهان تا عرفان» در بند 5، صفحه 35، مي‌نويسد:

«رابطه علت و معلول توليدي نيست، ايجادي است. به طوري كه قرآن در مورد خداوند مي‌فرمايد: «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ» يعني نه خداوند مخلوقات را از خود صادر كرده و نه خودش از چيزي صادر و توليد شده است و لذا هيچ گونه دوگانگي در بين خالق و مخلوق نيست. پس معلول همان وجود شديد است كه جلوه كرده و نسبت به مرتبه بالاترش كه علّت محسوب مي‌شود، آن مرتبه پايين‌تر، معلول محسوب مي‌شود، و لذا اين طور نيست كه چيزي بالا باشد به نام علّت، و معلول هم جداي از علّت در پایين قرار داشته باشد، و فرق نزول و سقوط همين است كه در نزول، مرتبه بالايي در جاي خود محفوظ است، منتها جلوه‌اي هم دارد كه مرتبه نازله‌ی آن محسوب مي‌شود. ولي در سقوط، ديگر مرتبه بالايي محفوظ نيست، مثل اين كه سنگي از بالا به پایين سقوط كند كه در اين حال ديگر آن سنگ در بالا قرار ندارد... پس نتيجه مي‌گيريم رابطه بين علّت حقيقي با معلول خود، ايجادي و تجلّي و نزولي است نه اِعدادي و توليدي و سقوطي. »



موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و

دولت آمریکا درحالی از کشته شدن سرکرده شبکه تروریستی القاعده خبر می دهد که این گروه و سران آن دست پرورده سرویس های اطلاعاتی غربی از جمله سازمان سیا هستند.در سالهای گذشته خبرهای متعددی درباره ارتباط خانواده بوش با خانواده بن لادن منتشر شده است. بر اساس این خبرها خانواده بوش صاحب یک شرکت نفتی و خانواده بن لادن نیز از خانواده های سرشناس عربستانی بودند که صاحب شرکت های عمرانی محسوب می شوند و از همین رو روابطی میان آنها وجود داشت

دولت آمریکا درحالی از کشته شدن سرکرده شبکه تروریستی القاعده خبر می دهد که این گروه و سران آن دست پرورده سرویس های اطلاعاتی غربی از جمله سازمان سیا هستند.

بن لادن

بن لادن که بود؟

"اسامه بن محمد بن عوض بن لادن" متولد ریاض، پایتخت عربستان سعودی یکی از اعضای خاندان بن لادن و بنیانگذار گروه تروریستی القاعده بود و در ارتباط با حملات تروریستی بسیاری در سراسر جهان از جمله بمبگذاریهای 7 اوت 1998 در سفارتخانه‌ های آمریکا در دارالسلام (تانزانیا) و نایروبی (کنیا)، حمله به کشتی جنگی یواس‌اس کول (uss cole)، حمله 11 سپتامبر 2001 به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون تحت تعقیب پلیس فدرال آمریکا قرار داشت.

بن لادن در مصاحبه ای در سال 1998 تاریخ تولدش را 10 مارس 1957 معرفی کرد. اسامه بن لادن دستور اولین عملیات انتحاری را برای ترور رهبر کل جبهه متحد افغانستان بر ضد طالبان یعنی احمد شاه مسعود را صادر کرد.

در ژانویه 2010 وزرات خارجه آمریکا عکسی بازسازی شده را منتشر کرد که تصویر بن لادن را به صورت یک فرد مسن با تغییرات ظاهری احتمالی نشان می دهد.

نام های مستعار

از جمله نام های مستعار بن لادن می توان به شاهزاده، شیخ، مجاهد شیخ و ابو محمد اشاره کرد.

هشدار بن لادن به نیروهای اروپایی مستقر در افغانستان

اسامه بن لادن در یک پیام صوتی در آذر 1386 که از شبکه تلویزیونی الجزیره قطر پخش شد به اروپایی ها هشدار داد تا به حضور نظامی خود در افغانستان پایان دهند و نیروهای خود را از این کشور خارج کنند.

وی در این پیام همچنین بار دیگر مسئولیت خود را درقبال حملات 11 سپتامبر سال 2001 میلادی در آمریکا اعلام داشت و گفت: حوادث منهتن (نیویورک) پاسخی به کشتار ائتلاف آمریکا و اسرائیل علیه مردم ما در فلسطین و لبنان بود و من مسئول آن هستم.

بن لادن گفت: من تاکید می کنم که دولت و ملت افغانستان هرگز از این حوادث آگاهی نداشتند و آمریکایی از این امر آگاه هستند زیرا برخی از وزیران طالبان توسط این کشور اسیر شدند و از آنها بازجویی شد و مسئله روشن گردد.

سرکرده شبکه تروریستی القاعده همچنین کشورهای شرکت کننده درجنگ علیه افغانستان را به قتل عمدی کودکان و زنان متهم کرد و گفت: شما در این جنگ به آداب و اخلاق جنگ ها پایبند نبوده اید زیرا اکثر قربانیان بمباران های شما کودکان و زنان بوده اند و می دانید که زنان ما نمی جنگند.

چند سال قبل روزنامه نیویورک تایمز گزارشی را منتشر کرد که در آن عنوان شده بود در همان سالهای ابتدایی جنگ با تروریسم، نیروهای سازمان سیا در آستانه بازداشت بن لادن در پاکستان بودند اما "دونالد رامسفلد" وزیر دفاع آن روزها، آمریکا دستور لغو عملیات بازداشت بن لادن را صادر کرده بود

رابطه بوش با بن لادن

در سالهای گذشته خبرهای متعددی درباره ارتباط خانواده بوش با خانواده بن لادن منتشر شده است. بر اساس این خبرها خانواده بوش صاحب یک شرکت نفتی و خانواده بن لادن نیز از خانواده های سرشناس عربستانی بودند که صاحب شرکت های عمرانی محسوب می شوند و از همین رو روابطی میان آنها وجود داشت.

از سوی دیگر چند سال قبل روزنامه نیویورک تایمز گزارشی را منتشر کرد که در آن عنوان شده بود در همان سالهای ابتدایی جنگ با تروریسم، نیروهای سازمان سیا در آستانه بازداشت بن لادن در پاکستان بودند اما "دونالد رامسفلد" وزیر دفاع آن روزها، آمریکا دستور لغو عملیات بازداشت بن لادن را صادر کرده بود.

بن لادن

در همین رابطه "عمر بن لادن" پسر کوچک رهبر شبکه تروریستی القاعده از ارتباط "جرج بوش" رئیس جمهور سابق آمریکا با این شبکه و دعوت شدن به ایالات متحده و بازدید از کاخ سفید خبر داد. عمر فرزند کوچک بن لادن در گفتگو با رسانه های اسپانیایی دلیل این دعوت را شناسایی محل اختفای اسامه بن لادن خواند.

بن لادن در این خصوص می گوید : در آخرین روزهای سال 2008 و یا ژانویه 2009 در منزل خود در دوحه قطر نامه ای را از کاخ سفید دریافت کردم که در آن از من برای سفر به آمریکا دعوت شده بود.

عمر بن لادن در خصوص این نامه می گوید : آنها به من وعده داده بودند که تمامی موارد امنیتی را در مورد سفر من انجام داده و از من حفاظت ویژه به عمل می آورند تا در مذاکره با مقامات آمریکایی محل اختفای پدرم را به آنها اطلاع دهم اما این در حالی است که من از سال 2001 یعنی چند هفته قبل از وقوع حملات 11 سپتامبر تا کنون هیچ اطلاعی از پدرم ندارم.

انتشار گزارشهای ضد و نقیض درباره محل اختفا و وضعیت جسمانی بن لادن

"زلمای رسول" وزیر خارجه افغانستان در آبان 89 گفته بود: بن لادن رهبر گروه تروریستی القاعده در افغانستان مخفی نشده است زیرا اگر رهبر القاعده در کشور ما بود، از مکان حضور آنها مطلع می شدیم.

این درحالیست که مقامات سازمان پیمان آتلانتیک شمالی ( ناتو ) مدعی بودند رهبر القاعده در شمال غربی پاکستان حضور دارد و در کمال آرامش زندگی خود را سپری می کند.

برخی از مقامات ناتو همچنین ادعا کردند که "ایمان الظواهری" مرد شماره دو القاعده نیز در نزدیکی محل سکونت بن لادن، زندگی می کند.

شبکه خبری سی.ان.ان همچنین بارها به نقل از مقامات ناتو اعلام کرده بود: برخلاف شنیده های قبلی هیچ یک از اعضای القاعده در غار زندگی نمی کنند بلکه در کمال آرامش و راحتی در منطقه ای در شمال غربی پاکستان روزگار خود را سپری می کنند.

اوباما در گفتگو با شبکه خبری cbs که اولین مصاحبه تلویزیونی وی پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به شمار می رفت، با مرتبط کردن مسئله سرکرده شبکه القاعده به موضوع امنیت ملی آمریکا، بازداشت و یا کشتن "بن لادن" را یکی از اهداف اصلی خود در دوره ریاست جمهوری برشمرد.

از سوی دیگر هر روز شاهد انتشار گزارشهای ضد و نقیض درباره وضعیت جسمانی بن لادن بودیم. "منصور دادالله" برادر ملا دادالله فرمانده نظامی کشته شده طالبان و رهبر حزب اسلامی افغانستان نیز بارها بر زنده بودن بن لادن تاکید کرده بودند.

منصور دادالله گفته بود: تازه ترین دلیل برای زنده و سالم بودن اسامه بن لادن این است که وی پیام تسلیتی بعد از کشته شدن برادرم برای من فرستاد و من را به حرکت در مسیر برادرم ملا داد الله سفارش کرد.

همچنین "گلبدین حکمتیار" رهبر حزب اسلامی افغانستان با اشاره به زنده بودن سرکرده شبکه تروریستی القاعده بارها تاکید کرد: بن لادن در کوههای تورابورای افغانستان پنهان شده است و با وجود بمباران شدید و محاصره این منطقه از سوی نیروهای غربی، بن لادن همچنان زنده است.

بن لادن عامل "سیا" بود

پس از آنکه پایگاه اینترنتی ویکی لیکس با انتشار مدارک نظامی آمریکا در جنگ افغانستان ثابت کرد بن لادن عامل سیا است،  بسیاری از رهبران جهان در این باره واکنش های متعددی نشان دادند که از جمله آنها می توان به اظهارات کاسترو اشاره کرد.

"فیدل کاسترو" رهبر سابق کوبا در سخنانی مرد شماره یک شبکه تروریستی القاعده را عامل سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا ( سیا ) معرفی کرد.

وی در این سخنان گفت: اسامه بن لادن عامل آمریکا است و جرج بوش، رئیس جمهور سابق ایالات متحده از بن لادن برای ترساندن جهان استفاده کرد.

کاسترو  گفت: هر زمانی که که بوش به ایجاد ترس در جهان و سخنرانی نیاز داشت ، بن لادن ظاهر می شد و مردم را به خاطر آنچه قرار بود انجام دهد ، می ترساند.

بن لادن

بن لادن در آرزوی دستیابی به سلاحهای هسته ای

"ناصر البحری" یکی از محافظان پیشین سرکرده شبکه تروریستی القاعده از تمایل "بن لادن" برای دستیابی به سلاحهای هسته ای خبر داد.

وی در مصاحبه ای گفته بود: بن لادن در آرزوی سلاح هسته ای است و من مطمئن هستم که وی در صورت دستیابی، از به کار بردن آن خودداری نخواهد کرد.

اعتراف "بن لادن" به اشتباهات تروریستهای القاعده در عراق

سرکرده شبکه تروریستی القاعده 30 مهر ماه 1386 در یک نوار صوتی جدید که مطابق معمول شبکه الجزیره آن را پخش کرد؛ اعتراف کرد افراد مسلح و تروریستهای تکفیری وابسته به القاعده مرتکب اشتباهاتی در عراق شده اند.

بن لادن" در این نوار در تلاش برای منحرف کردن افکارعمومی از رویکرد انحرافی و افراطی و متعصبانه خود و شبکه تحت رهبری خود که هیچ ارتباطی با آموزه های متعالی و صلح دوستانه اسلام ناب محمدی ندارد، بر ضرورت در نظر گرفتن به اصطلاح منافع امت اسلامی و توجه به آن بیش از هر چیز دیگر تاکید کرد و به زعم خود خواستار تقویت شرع در هر اختلافی شد.

وی در اظهاراتی که نشان دهنده اعتراف وی به جنایتهای افراد وابسته به القاعده در عراق درباره مردم بیگناه این کشوراست، از رهبران و فرماندهان گروه های مسلح همسو با القاعده خواست که از ارتکاب اشتباهات پرهیز کنند.

دستگیری یا کشتن بن لادن؛ دغدغه اصلی اوباما

اوباما در گفتگو با شبکه خبری cbs که اولین مصاحبه تلویزیونی وی پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به شمار می رفت، با مرتبط کردن مسئله سرکرده شبکه القاعده به موضوع امنیت ملی آمریکا، بازداشت و یا کشتن "بن لادن" را یکی از اهداف اصلی خود در دوره ریاست جمهوری برشمرد.

اوباما افزود: با توجه به مشکلاتی که در افغانستان داریم و این مشکلات در حال بدتر شدن نیز است؛ ما باید اقدامات خود را برای یافتن بن لادن ادامه دهیم.

رئیس جمهوری آمریکا اعلام کرد که تهدید تروریستها برای انجام عملیات علیه آمریکا و افزایش فعالیتهای تروریستی آنها در زمان انتقال قدرت از بوش به اوباما و در اولین روزهای آغاز ریاست جمهوری اولین رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا را بسیار جدی فرض می کند.

باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا روز یکشنبه اعلام کرد نیروهای این کشور سرکرده گروه القاعده در پایتخت پاکستان و عامل اصلی حملات 11 سپتامبر را کشتند و مدارکی را در این باره در اختیار دارند.

اوباما که بازداشت و کشتن اسامه بن لادن را اولویت مهم آمریکا خوانده بود، گفت: در نتیجه عملیات روز گذشته به محل اختفای بن لادن در پناهگاهی در پاکستان سرکرده گروه القاعده کشته شد و جسد وی هنوز در اختیار آمریکا است.

رئیس جمهوری آمریکا گفت: در پی کشته شدن بن لادن عدالت اجرا شد اما هنوز هشدارهایی از سوی القاعده علیه دولت آمریکا وجود دارد.

گروه القاعده و سران آن که دست پرورده سرویس های اطلاعاتی غربی از جمله سازمان سیا هستند سالهاست به چالشی تمام نشدنی برای خود آنها تبدیل شده اند.

تبیان


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
وحدت وجود، عقل گریزی و جبر گرایی عارفان
کتاب مقالات دکتر حسین الهی قمشه ای به پیروی از نظریات عارفان، حدوث و مخلوقیت حقیقی موجودات را نمى‏پذیرد و تمامی اشیا را دارای وجود ازلی و ابدی دانسته، آنها را صورت‏های گوناگون وجود خداوند متعال مى‏انگارد.
حسن میلانی


کتاب مقالات به پیروی از نظریات عارفان، حدوث و مخلوقیت حقیقی موجودات را نمى‏پذیرد و تمامی اشیا را دارای وجود ازلی و ابدی دانسته، آنها را صورت‏های گوناگون وجود خداوند متعال مى‏انگارد؛ چنانکه در این باره مى‏نگارد:
«این ساقی سرمست که اول بار شراب هستی را در جام تعینات و ماهیات ریخت و به گفته‏ حافظ، جرعه‏ای بر خاک افشاند و عوالم بى‏نهایت را مست و شیدای خود کرد، هر چند در مقام ذات از نام و نشان و تجلّی و صورت مبرّا است و در پس پرده‏ غیب ازلاً و ابدا از دیده‏ عقول پنهان است، اما حافظ او را به هزار نام و نشان بر پرده‏ غزلیات خویش نقش کرده و به مصداق سخن ابن عربی که گفت خداوند دوست دارد که او را در همه‏ صورتها عبادت کنند، او نیز محبوب خود را در جلوه‏های گوناگون از صنم تا صمد و از شاهد هر جایی تا عزیز مهیمن ستوده است.
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمش پیدا و پنهان نیز هم
این همه عکس خوش و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد»1

اینک به برخی از اشکالاتی که بر این سخن وارد است اشاره‏ای مى‏کنیم تا مخالفت آن با برهان و وحی بر اندیشمندان ظاهر آید.
این گفته که «ساقی سرمست اول بار شراب هستی را در جام تعینات و ماهیات ریخت»، به هیچ وجه با اصول برهانی و معارف وحیانی سازگار نیست و عبارتِ ریختنِ شراب هستی در جام تعینات و ماهیات، تعبیری است که تنها بر مبانی باطل عرفان گفته مى‏شود؛ زیرا اهل عرفان، حدوث حقیقی اشیا و پدید شدن بعد از نیستی واقعی موجودات را انکار مى‏کنند و قبول ندارند که خداوند متعال، موجودات را پس از اینکه مطلقا نبوده‏اند خلق نموده باشد، بلکه وجود همه چیز را همیشگی و ازلی مى‏دانند و معنای حقیقی آفرینش و خلقت را نمى‏پذیرند؛ لذا مجبور شده‏اند مجموعه‏ جهان طبیعت و عالم موجود را عین هستی و وجود خداوند متعال بدانند و حقیقت ذات خدا را متغیّر به تغیّرات پیوسته، و متجلّی به جلوه‏ها و صورتهای گوناگون به شمار آورند.
اهل فلسفه و عرفان، در پی این عقیده که اشیا را متولّد از ذات خدا و پدید آمده از حقیقت هستی او مى‏پندارند، به ناچار پذیرفته‏اند که همه چیز قبل از تولّد و ظهور، در وجود خداوند ثابت و نهان بوده است و آنها را «اعیان ثابته» و «ماهیات» ـ یعنی حقایقی که در ذات خدا ازلاً ثابت بوده و سپس از آنجا بیرون آمده و ظهور کرده‏اند ـ مى‏نامند و مى‏گویند ثابت، چیزی است که نه موجود است و نه معدوم!
در باب این سخن، باید تأمل کرد که چگونه مى‏توان ارتفاع نقیضین را ممکن دانست و باور داشت که یک چیز نه موجود باشد و نه معدوم؟! اگر ماهیات و اعیان ثابته واقعاً معدوم نبوده‏اند، چگونه شراب هستی در جام آنها ریخته شد و موجود شدند؟! مگر چیزی را که معدوم نیست مى‏توان موجود کرد؟ و مگر هستی دادن به آن، تحصیل حاصل و محال بدیهی نیست؟! چیزی را که نیستی ندارد، چگونه مى‏شود به شراب هستى، هست و مستش کرد؟!
اگر ـ چنانکه اهل عرفان مى‏پندارند ـ ماهیات ازلاً و ابدا بویی از وجود نبرده‏اند، ثبوت آنها چه معنایی دارد و شراب هستی چگونه در جام آنها ریخته شده است و تفاوت آنها پیش از چشیدن شراب هستی و پس از آن در چیست؟!
از اینها گذشته، مگر وجود متعالی خداوند ـ که نه شکل دارد و نه شبح و نه مقدار و نه اندازه و نه جزء و نه کل و نه صورت و نه تغیر و نه زمان و نه مکان ـ به گونه‏ای است ـ و تعالی الله عما یقول الظالمون ـ که در جام تعینات ریخته شود و به صورت ماهیات و اشیای مختلف ظاهر گردد؟!

تباین ذات خالق و مخلوق یا وحدت و عینیت؟!

در اینجا ناچاریم توضیح مختصری در باره‏ تباین ذاتی و تفاوت حقیقی خالق و مخلوق از نگاه برهان و شریعت بیاوریم تا مقدمه‏ای باشد برای درک صحیح معنای توحید و خداشناسی و در امان ماندن از انحراف شرک و ارزیابی ادعای وحدت وجودیان و اعتقاد اهل فلسفه و عرفان.
برای این منظور، باید به نکات زیر توجه کامل داشت:
1. هر چیزی که تحقق یافتن آن ممکن باشد، پیدایش فرد دوم آن نیز ممکن است وگر نه، فرد اول آن هم موجود نمى‏شد. بنابر این، هر چیزی که قابل وجود باشد حقیقتی عددی و قابل کم شدن و زیاد شدن است و هر چیزی که قابل زیادت و کم شدن باشد، دارای اجزا2 و مقدار معین و محدود است و تحقق موجود نامتناهی محال ذاتی مى‏باشد.
2. وجودِ حقیقت مقدارى، متعین به اجزای خود است و محال است که بتواند خود را معدوم کند یا بر اجزای وجود خود بیفزاید و به مثل خود وجود دهد3.
3 . هرگز ممکن نیست که مخلوقات (حقایق مقدارى) بدون خالق و آفریننده و خود به خود موجود شوند.
4 . آفریننده و خالق اشیا، موجودی است بر خلاف همه‏ آنها؛ نه جزء دارد و نه کل؛ نه زمان دارد و نه مکان و نه صورت دارد و نه شبح، و هرگز قابل شناخت و تصور و توهم و تجلی و ظهور نیست و به کوچکى، بزرگى، تناهى، عدم تناهی و دیگر اوصافی که به اشیای دارای مقدار و اجزا اختصاص دارد متصف نمى‏گردد.
بنابر این مخلوق، ذاتی است که ویژگى‏های زیر را داشته باشد: زیادت و نقصان پذیرد؛ دارای مقدار و جزء باشد؛ وجودش ابتدا داشته باشد. این ویژگى‏ها، آیت مخلوقیت و نشانه‏ی مصنوعیت و احتیاج او به خالق و آفریننده است و اگر خالق بر خلاف آن نبوده و دارای جزء و مقدار باشد، لایق خالقیت نیست و خود مخلوقی بیش نخواهد بود.
امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«خالق اشیا را نسزد مگر اینکه مخالف و مباین با اشیا و والاتر از آنها باشد».4
امام جواد علیه‏السلام فرمودند:
«هر چیزی جز خداوند یکتا، پذیرای قسمت و جزء است. خداوند، یگانه است؛ نه قابل انقسام است و نه جزء بردار و نه در وهم، به کمی و زیادت وصف شود. [چرا که] هر چیز که پذیرای قسمت و جزء باشد یا در تصور، زیادت و کمی را بپذیرد، مخلوق است و دلالت دارد که او را خالقی مى‏باشد».5
ذاتی که از داشتن اجزا، زمان، مکان، اندازه، مقدار و قرب و بُعد، والاتر باشد، قطعا نه قابل وصول است و نه قابل شهود؛ نه در چیزی حلول مى‏کند و نه با چیزی متحد مى‏گردد؛ نه چیزی در ذات او فانی و مندک مى‏شود و نه به صورت نور یا غیر آن، جلوه‏گر خواهد شد؛ نه عین وجود اشیا مى‏باشد و نه وجود نامتناهی و مطلقش مى‏توان دانست و نه متناهی و مقید و نه هر دو.
فرض هر گونه صدور (تولد) و سنخیت (همانندى) بین ذات خالق و مخلوق، مبتنی بر عدم شناخت خداوند و معرفت حقیقت توحید او خواهد بود.
حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«او فراتر از هر نهایت و زمان و احاطه و شمارشی است. فراتر است از تمامی صفات مقداری و نهایات مکانی که وصف کنندگان به او ارزانی مى‏دارند».6
امام رضا علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«هر چه در خلق باشد در آفریننده‏اش نیست و هرچه در مخلوق امکان داشته باشد، در خالق آن محال و ممتنع است . . . در غیر این صورت ذات خالق، متغیر و دگرگون و دارای اجزای متفاوت مى‏شد».7
امام باقر علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«إن اللّه تعالی خِلْوٌ من خَلقِه وخَلقُه خِلْوٌ منه، وکُلُّ ما وَقَع عَلَیه اسمُ شیءٍ فَهُوَ مَخلوقٌ ما خَلا اللّهِ عَزّ وَجلَّ»8.
«خداوند متعال جدا از خلق خویش و خلق او جدا از خداوند مى‏باشند و هر چیز که نام شئ بر آن توان نهاد مخلوق است به جز خداوند عزوجل».
آیا کدامین برهان و فطرت و عقل سلیم مى‏پذیرد که مخلوقات، مراتب وجود و طبقات ذات خدا ! یا تجلی و پرتو هستی او باشند؟! مگر ذات متعالی از مقدار، اجزا، شبح و شکل و آفریننده‏ی هر صورت و مقدارى، خود به صور مختلف و اشکال و اجزای گونه گون در مى‏آید؟! پس در این صورت، فرق میان خالق و مخلوق و عابد و معبود چه چیز خواهد بود؟!
امام صادق علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«لَوْ کانَ کَما یَقُولُ لَم یَکُنْ بَیْنَ الخالِقِ وَالمَخْلُوقِ فَرْقٌ»9.
«اگر چنان باشد که او مى‏گوید، بین خالق و مخلوق فرقی نخواهد بود».
تباین ذات خالق و مخلوق، تباین بین ذات مقداری و حقیقت متعالی از مقدار است. زمان، مکان، تناهى، عدم تناهى، اطلاق و تقیید، ویژگى‏های ذات مقداری است و ذات متعالی از مقدار خداوند، هرگز با آنها سنجیده نمى‏شود. البته اعتقاد به اینکه چیزی هم نامتناهی باشد و هم بدون جزء و کل، فی نفسه متناقض و غیر معقول است.
امام صادق علیه‏السلام در پاسخ شخصی که مى‏پرسد: آیا خداوند متعال به ذات خود در همه جا وجود دارد؟ مى‏فرمایند:
«چه مى‏گویى! همانا مکانها، اقدار و اندازه ‏هایند. وقتی بگویی خداوند به ذات خود در مکان است، باید بگویی در اقدار و اندازه‏ها و مانند آن است، در حالی که او مباین با مخلوق است، آنچه آفریده است در حیطه‏ علم و احاطه‏ قدرت و سلطنت اوست». 10

شواهدی دیگر از کلمات وحدت وجودیان

ابن عربی که از سران صوفیه و قائلین به وحدت وجود است، در فص هارونی از کتاب فصوص‏الحکم گوید:
«عارف کامل کسی است که هر معبودی را ـ در هر صورتی ـ جلوه‏ی حق ببیند که حق در آن صورت خاص، عبادت مى‏شود. از این روست که همه آنها را «اله» نامیده‏اند با این که آن معبود، گاه سنگ است و گاه درخت، گاه حیوان است و گاه انسان، و گاه ستاره است و گاه فرشته».11
و مى‏گوید:
«عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز مى‏بیند».12
و مى‏گوید:
«هوای نفسانی بالاترین معبود است همانطورکه خداوند هم فرموده است: آیا دیدی آن کس را که هوای خود را معبود خود گرفته است». 13
یکی دیگر از سران عرفان و تصوف، لاهیجی است که مى‏گوید:
«چنانچه شیخ عراقی . . . فرموده است: و نزد اهل کشف و شهود که صوفیه صافی دلند، جمیع ذرات موجودات، مظهر و مجلای آن حقیقتند و به صورت همه اوست که تجلّی و ظهور نموده است . . . چون در صورت بت حق ظاهر باشد . . . و هر مظهری را نیز به این اعتبار بت مى‏توان گفت؛ چه محبوب حقیقی است که در صورت او پیدا آمده است . . .
حسن شاهد از همه ذرّات چون مشهود ماست
حق پرستم دان اگر بینی که هستم بت پرست
. . . اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت مى‏نماید، بدانستی و آگاه شدی که فی الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کس است، بدانستی که البته دین حق در بت پرستی است . . .
بدان خوبی رخ بت را که آراست؟
که گشتی بت پرست ار حق نمى‏خواست؟
. . . و اگر خدای نمى‏خواست، هیچکس بت پرست نمى‏شد. پس وقتی که خالق و مصور و مزین بت، حق باشد و بت پرستی بارادة اللّه باشد، پس کسی را چه اختیار باشد؟! . . .
بت پرستی ارادة اللّه است
پس کسی را از آن چه اکراه است . . .
بت را هم حق کرده و آفریده است و هم حق گفته است که بت پرست باشند . . . و هم حق است که به صورت بت ظاهر شده است . . . و چون او به صورت بت، متجلی و ظاهر گشته است خوب و نکو بوده است . . . چون فی الحقیقه غیر حق، موجود نیست و هر چه هست حق است». 14
شبستری نیز که از بزرگان صوفیه و مخالفین خاندان نبوت علیهم‏السلام مى‏باشد مى‏گوید:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
بدانستی که دین در بت پرستی است 15
آرى، عرفان به این صراحت، هر معبودی را حق و هر بتی را خدا مى‏داند و هرگونه بت پرستی را عین توحید مى‏شمارد؛ در حالی که خداوند متعال با اصرار و تکرار مى‏فرماید:
«بگو ای کافران، من آنچه را شما عبادت مى‏کنید نمى‏پرستم، و شما عبادت کننده‏ معبود من نیستید. نه من آنچه را شما مى‏پرستید مى‏پرستم، و نه شما عبادت کننده‏ آن هستید که من او را عبادت مى‏کنم. شما را دینی است و آیینی و مرا دین و آیین دیگر».
و نیز:
«شما و تمام آنچه غیر از خداوند مى‏پرستید، هیزم دوزخید. شما به آن درخواهید افتاد». 16
«اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا مى‏پرستید! آیا اندیشه نمى‏کنید؟» 17
«امر نشدند مگر اینکه خدای یگانه را عبادت کنند». 18
امام حسین علیه‏السلام در تفسیر سوره‏ توحید مى‏فرمایند:
« . . . خداوند سبحان خود در تفسیر صمد فرموده است «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوَاً أَحَدٌ». لَمْ یَلِدْ یعنی از او چیزی مانند فرزند و سایر اشیایی که از مخلوقات پدید مى‏آید خارج نشده و بلکه چیز لطیفی هم مانند نفس از او بیرون نیامده و خواب، فکر، اندیشه، اندوه، شادى، خنده و گریه و . . . ندارد. فراتر از آن است که چیز لطیف یا غیر لطیفی از او تولد یافته، بیرون آید. وَلَمْ یُولَدْ یعنی خود او نیز از چیزی پدید نیامده است . . . خیر، بلکه او خالق و پدیدآورنده و آفریدگار همه‏ی اشیا به قدرت خویش است. آنچه برای فنا آفریده، به مشیت او متلاشی خواهد شد و آنچه برای بقا آفریده، به علم او باقی خواهد ماند. پس اوست خداوند صمدی که چیزی از او پدید نیامده و خود نیز از چیزی پدید نیامده است. عالِم نهان و آشکار و خداوند متعالی بزرگوار است و احدی او را مانند نباشد». 19
امام صادق علیه‏السلام درباره‏ی اعتقاد کسانی که ذات خداوند را متجلی و ظاهر به صورتهای گوناگون مى‏پندارند مى‏فرمایند:
«هر گروهی گفتار ایشان را قبیح دانست و تمامی امتها، لعنتشان کرده‏اند. چون از ایشان دلیل خواسته شد گمراهانه به عناد برخاستند. تورات، تکذیبشان نمود و فرقان، ملعونشان شمرد و با این حال، پنداشته‏اند که خدایشان از صورتی به صورت دیگر در مى‏آید، و ارواح ازلی در آدم وجود داشته و این امر تا به امروز ادامه دارد. اگر خالق و آفریننده در صورت مخلوق مى‏باشد ، پس به چه دلیل مى‏توان گفت که یکی از آن دو، خالق دیگری است؟! در بعضی عقاید، ایشان را چون نصاری و گاهی دیگر آنان را چون دهریان مى‏یابى. ایشان مى‏گویند: اشیاء موهومند و حقیقت ندارند». 20
و مى‏فرمایند:
«هر کس گمان کند خداوند عزّوجلّ در چیزی است یا از چیزی است یا بر چیزی مى‏باشد، به تحقیق کافر شده است». 21

دنباله‏ سخنان وحدت وجودیان

از عامر بصری نقل شده است که در مقدمه‏ قصیده‏ خود «ذات الانوار» درباره‏ معنای وحدت صرف گوید:
«وحدت صرف ـ چنانکه بعضی پنداشته‏اند ـ حلول نیست ؛ چرا که حلول اقتضا دارد که دو چیز موجود باشد که یکی در دیگری حلول کند. نزد موحدین بزرگ، وحدت آنگونه نیست ؛ بلکه نزد آنان چیزی جز واحد مطلق از تمامی جهات نیست و او جایی برای وجود غیر نگذاشته است. او برای همه چیز به خود آنها ظاهر شده است و هر کدام از افراد فراوانی که در حقیقت وحدت او داخلند بهره‏ای از وحدتش برده‏اند و هرگز از آن خارج نیستند، و عدم بر هیچ چیز عارض نمى‏گردد . . .
به روشنی برای همه چیز به خود آنها آشکار شده است؛ پس دیدگان در وجود هر ذره‏اى، او را مشاهده مى‏کنند. او همان واحدی است که به نفس خود کثیر است، و اگر با دقت نظر کنی چیزی جز او وجود ندارد. همه چیز تو راست ای آنکه جز تو نباشد، و هرکس چیزی جز تو موجود بیند احول و دوبین مى‏باشد» . 22
مولوی گوید:
ما عدمهائیم و هستى‏ها نما
تو وجود مطلقی هستی ما
قیصری گوید:
«کسی که به خدا و مظهرهای او آگاه باشد به خوبی مى‏داند، هر معبودی در هر صورتی که باشد، همان حق مى‏باشد؛ چه به صورت اشیای محسوس باشد مانند بتها و چه به صورت موجوداتی که برزخ بین حس و تجردند مانند جن و چه به صورت موجودات مجرد مانند ملائکه».
عرفان مى‏گوید:
«وحدت به معنی اتحاد و حلول ذات خالق با مخلوق نیست . . . وحدت به معنی استقلال ذات حق تعالی شأنه در وجود است که با وجود این استقلال و عزت، هیچ موجود دگری توان استقلال را نداشته و وجودش، وجودی ظلّی و تبعی است همچون سایه شاخص که به دنبال آن مى‏گردد . . . همه ظهورات او مى‏باشند و تجلیات ذات اقدس وى. اما ظاهر از مظهر جدا نیست . . . وگر نه دیگر ظهور و تجلی نیست. آن وجودی است جدا و این وجودی است جدا. در این صورت، عنوان مخلوق و ربط و رابطه برداشته مى‏شود و تمام کاینات، موالید خدا مى‏گردند، در حالی که او لَمْ یَلِدْ است».23
به روشنی پیداست که امر کاملا برعکس مى‏باشد و فرزند و مولود خداوند بودن در صورتی لازم مى‏آید که همه چیز را همانند اهل عرفان، اعیان ثابته‏ نهفته در ذات خدا و پدید آمده از او، و رشحات وجود و تجلیات ذات او بدانیم؛ نه مخلوقاتی که پس از عدم و نیستی حقیقی به ایجاد خداوند قادر مطلق پدید آمده‏اند. آری حقیقت تولد همان است که اهل فلسفه و عرفان مى‏پندارند و مى‏گویند:
« . . . تمام اشیاء در مقام ذات مندرج بوده‏اند . . . تمام ذرات از آنجا تابش کرده است».24
روشن است ذاتی که منبع اندراج همه‏ اشیا و مرکز تابش همه ذرات باشد، خود ذاتی جزءدار و مقداری است و اشیا، مولود و فرزند او خواهند بود نه مخلوقِ مسخّرِ اراده و ایجاد و اعدام او.
باز هم در کتاب روح مجرد آمده است:
«انکار وحدت وجود یعنی انکار استقلال در ربوبیّت و خلاقیّت حضرت باری تعالی شأنه العزیز. بنا بر این منکر وحدت وجود، منکر توحید است». 25
در پاسخ مى‏گوییم: اتفاقا این عین توحید و کمال معرفت خداوند و وحدت رب و خالق است که کسی خداوند یکتای متعالی از هر زمان، مکان، مقدار و اجزا و فراتر از هر تصور، توهم، وصول، ادراک، تجلى، ظهور، صدور، اطلاق و تقیید را، آفریننده و روزی دهنده و به وجود آورنده‏ همه مخلوقات بداند. و متقابلاً اگر کسی نفس همین اشیای متجزی و رنگارنگ و گوناگون و قابل تغییر و تبدیل را، ظهور و بروز و جلوه حقیقت وجود خدا بداند و مانند ملاصدرا و دیگر اهل فلسفه بگوید:
هر چیزی که ادراک مى‏کنیم همان وجود حق در پیکره‏ مخلوقات است». 26
هرگز نمى‏تواند ذات خداوند متعال را از قید اجزا و مقادیر و زمان و مکان رهانیده و دم از توحید ذات متعالی خداوند بزند.
از تعبیرات «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» و «عدمی بودن حدود و اعتبارات و اوهام بودن آنها» و «اطلاق و لابشرطی وجود» و امثال این تناقضات و ادعاهای خلاف بدیهى، چه طرفی مى‏توان بربست؟ وجود اطلاقی ـ که به ادعای ایشان همان وجود خداوند است ـ جز به عین وجود همین موجودات مقیّد، چگونه وجود مى‏تواند داشت؟! و اعتبار وحدت برای نفس همین موجودات دارای اجزا و مقادیر قابل زیاده و نقصان، چه ربطی به خداشناسی و توحید خداوند جهان آفرین دارد؟!
یک مکعب، دارای شش جهت و اجزای معین وجودی و حجم مشخص است؛ اما مى‏توان از جهات مختلف به گونه‏ای به آن نگریست که یک مربع و یا دو مربع و یا سه مربع بیشتر ننماید. نیز مى‏توان آنرا یک واحد حجم اعتبار کرد و یا شش مربع و یا چند زاویه و یا چند خط . . . ؛ اما آیا این اعتبارات مختلف ما، حقیقت عینی او را دگرگون مى‏کند و مثلاً آنگاه که آن را یک واحد حجم اعتبار مى‏کنیم اجزای عینی و خارجی آن نیز از کثرت رها شده و به عالم وحدت پای مى‏نهد، و دیگر چند خط یا چند مربع و چند زاویه و اجزای متعدد نیست؟!
اعتبارات مختلف ما درباره‏ خداوند، چه تأثیری در وجود عینی و حقیقت ذات او مى‏گذارد؟! اطلاق، امری اعتباری است و عدم تناهی هم جز وهم و خیال چیزی نیست. اینک فلسفه و عرفان به مجرد اعتبار و خیال، چگونه مى‏تواند از ذاتی که او را عین همه اشیا مى‏داند، نفی تجزی حقیقی کند؟!
آری تباین ذاتی خالق و مخلوق و عدم وحدت آن دو، امری است در نهایت بداهت؛ اما مشکل اصلی وحدت وجودیان در این است که خیال مى‏کنند اگر مخلوقات، وجودی جدای از خالق خود داشته باشند، با اجزای وجودی خود مزاحم وجود خدا و موجب محدودیت او مى‏شوند. لذا برخلاف ضرورت عقل و برهان و وحى، همه چیز را اوهام و خیالات دانسته و هستی همه چیز را نمودهای حقیقت وجود خدا دانسته‏اند. البته با این روش نه تنها مشکلی را حل نکرده‏اند، بلکه منکر محسوسات شده و دچار تناقضات آشکار گشته‏اند. ایشان اگر به تباین ذاتى، و عدم سنخیت خالق فراتر از داشتن اجزا با مخلوق دارای اجزا توجه مى‏داشتند، به روشنی مى‏یافتند که تنها دو چیز مقداری و متجزی هستند که در وجود، مزاحم یکدیگر و باعث محدودیت هم مى‏شوند.
بدیهی است که مخلوقات مقداری و جزء دار را نه داخل ذات متعالی از مقدار و اجزا مى‏توان دانست و نه خارج از آن، و خالق متعال را نه نزدیک به آنها مى‏توان شمرد و نه دور از آنها و نه . . . ؛ بلکه دخول، خروج، قرب، بُعد، زمان و مکان خاصیت اشیای مقداری است و اگر ممکن بود که ذات خداوند، قابل اتصاف به این اوصاف باشد دیگر به چه ملاکی مى‏توانست خالق باشد و نه مخلوق؟!
امام صادق علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«خالقِ همه چیز را نمى‏سزد مگر اینکه فراتر از وجود هر چیز و مخالف با همه‏ی آنها باشد».27
در حالی که اهل فلسفه و عرفان، ذات خداوند را منشأ تولد همه چیز مى‏دانند و مى‏گویند:
اهل فلسفه و عرفان بر اساس نفی هر موجودیتی به جز از خدا و بر پایه‏ اعتقاد به ظهور و تجلی او در هر صورت و شکلى، با تعبیر متناقض «تشبیه در عین تنزیه و تنزیه در عین تشبیه» صریحا به تشبیه خداوند گرفتار شده‏اند؛ با اینکه تشبیه خداوند به مخلوقات به هیچ تأویلی قابل پذیرش نیست و با اصول مسلم عقل و شرع، مخالفت روشن و آشکار دارد.
ابن عربی در فص نوحی از کتاب فصوص الحکم مى‏گوید:
«به اعتقاد اهل تحقیق، تنزیه خداوند، عین محدود کردن و تقیید و دربند کشیدن ذات خداوند است. از این رو، کسی که او را متعالی و منزه داند یا جاهل و نادان است و یا بى‏ادب». 28
اما قرآن و برهان و سنت و وحی و فطرت، گواهی مى‏دهند که خداوند متعال ذاتی متعالی و منزّه از عین وجود مخلوقات خود مى‏باشد؛ نه جزء دارد و نه مقدار، و نه صورت مى‏پذیرد، و نه قابل تجلّی و ظهور است، و نه چیزی از او خارج و صادر مى‏شود، و نه او خود از چیزی پدید آمده است؛ همه‏ اشیا، مخلوق و آفریده حضرت او جل‏وعلا مى‏باشند که پس از نیستی و عدم مطلق، آنها را ایجاد فرموده است ،و اگر بخواهد همه‏ آنها را نیست و نابود فرماید، هیچ محالی پیش نمى‏آید. در حالی که بر اساس مبانی فلسفی و عرفانى، از بین رفتن هیچ چیزی ممکن نیست ؛ چه اینکه انعدام و از بین رفتن هر چیزى، مستلزم این است که به همان مقدار از وجود خداوند معدوم شود و از میان برود.

ناپیدای دیدنى!

چنانکه نقل کردیم در کتاب مقالات درباره‏ خداوند متعال آمده است:
«هر چند در مقام ذات از نام و نشان و تجلی و صورت مبرا است، و در پس پرده غیب ازلاً و ابدا از دیده عقول پنهان است، اما حافظ او را به هزار نام و نشان بر پرده غزلیات خویش نقش کرده و به مصداق سخن ابن عربی که گفت، خداوند دوست دارد که او را در همه‏ صورت‏ها عبادت کنند، او نیز محبوب خود را در جلوه‏های گوناگون از صنم تا صمد و از شاهد هر جایی تا عزیز مهین ستوده است».
پاسخ اینکه: عرفان که هستی را منحصر به خدا مى‏داند و اعتقاد به وجود هر چیز دیگری غیر از او را ـ ولو اینکه آن چیز مخلوق و آفریده‏ او باشد - انکار مى‏کند و بلکه آن را عین شرک مى‏داند، چگونه خدا را مبرای از تجلّی و صورت و نام و نشان معرفی مى‏کند؟! و در پس کدام پرده پنهانش مى‏نماید؟!
اما آیا ابن عربی چه گفته است که ایشان آنرا چنین پسندیده‏اند و به جای معارف مکتب وحی به دیگران تحویل مى‏دهند؟ پاسخ این است که او در فص هارونی از کتاب فصوص الحکم خود درباره‏ گوساله‏پرستی بنى‏اسرائیل ـ هنگامی که با جانشین حضرت موسى، هارون مخالفت کردند و گوساله پرست شدند تا اینکه حضرت موسی از کوه طور بیامد و هارون را مورد عتاب قرار داد که چرا امت او گوساله پرست شده‏اند و هارون عذر آورد که آنان به نهی او گوش نداده و لذا بت پرست شده‏اند ـ با توجه به توضیحات قیصری مى‏گوید:
«علت عتاب و سرزنش موسی نسبت به برادرش هارون، این بود که چرا هارون، گوساله پرستی را انکار کرده و قلبش گنجایش نداشته است که گوساله پرستی را تحمل کند! و چرا نفهمیده است که گوساله‏پرستی هم چیزی غیر از خداپرستی نیست؛ زیرا عارف کامل کسی است که حق را در هر چیزی مى‏بیند؛ بلکه خدا را عین هر چیزی مى‏بیند!»29
بر این اساس است که ابن عربى، حافظ، مولوى، عطار، شبستری و اهل عرفان، هر بتی را خدا مى‏دانند و هر گونه بت‏پرستی را عین خداپرستی مى‏شمارند و مى‏گویند:
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند30
و نیز:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
یقین کردی که دین در بت‏پرستی است
کتاب مقالات مى‏نویسد:
«عارفان، حق را در همه صورت‏ها مى‏بینند و در همه صورت‏ها عبادت مى‏کنند؛ چنانکه محیی الدین گفت: قلب من پذیرای همه صورتهاست؛ معبدی است برای بت‏پرستان و کعبه‏ای است برای حاجیان. قلب من الواح مقدس تورات است و کتاب آسمانی قرآن. دین من عشق است و این است ایمان و مذهب من». 31
و نیز در کتاب مقالات از مولوی نقل شده است:



موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
معرفة الله بالله در فلسفه و عرفان و تفکیک
فلاسفه و عرفا می‏گویند: خداوند را که همان وجود نامتناهی نامتعیّن است تنها باید به خودش، و به علم حضوری شهودی وجدانی شناخت چه اینکه در علم حصولی، ما اشیا را به حدود و ماهیات آن‏ها می‏شناسیم ولی وجود نامتناهی نامتعیّن اصلا محدودیت و ماهیت و تعیّن ندارد که به علم حصولی شناخته شود لذا راه شناخت خدای حقیقی منحصر است به حضور و شهود او و یافتن او به خودش (وجدان)، نه به صورت معقول یا مفهوم او.
معرفة الوجود بالوجود ومعرفة الله تعالی به تعالی... من غیر تصوّر وتصدیق.
معرفت وجود به خود وجود و بدون واسطه است، معرفت خدای تعالی نیز به خود اوست... و بدون تصوّر و تصدیق صورت می‌گیرد.
این به لفظ و فکر در نمی‎آید هم چنانکه ذات خدا لا یعرف إلا بتعریفه.
تفکیک نیز معنای معرفت خداوند را این می‌داند که عارف واجد وجود خدا باشد و می‎نویسد:
إن لمعرفته تعالی ایضاً درجات ولا نهایه لها... إن وجدان من کان حیث ذاته الاباء عن النهایة خلف ظاهر، وهذا سر أن وجدان العارف بربه تعالی ذو درجات بلا نهایة... فإنه مقتضی محدودیة ذات العارف.
همانا معرفت خدا هم درجاتی دارد و نهایتی برای آن‌ها نیست... همانا واجد شدن خدایی را که ذاتش بی نهایت است باطل آشکاری است. و همین است سرّ اینکه واجد شدن عارف ذات پروردگار خود را، دارای درجات بی نهایت است... چرا که مقتضای محدودیت ذات عارف همین است.
ان لمعرفته الدرجات ولا نهایه لدرجات معرفته تعالی.
همانا معرفت خدا هم درجاتی دارد و نهایتی برای آن‌ها نیست.
من عرف‎... عدم تناهی معرفة رب العزة تعالی یعرف انه لا یتمکن من تحمل معرفة من لا نهایة لمعرفته فی کمالاته ولا نهایة لعزته وجلاله الا السیر فی الاحوالات فی هذا العالم.
بر اساس مسلک عرفا هم گفته می‎شود:ذات حق، مطلق و بی‌نهایت بوده و اصولاٌ احاطه موجود محدود و ناقص بر ذات مطلق بی‎نهایت، محال است، به علاوه که ذات حق، بنا به مسلک محققان از عرفا... مقید به هیچ قیدی، حتی قید اطلاق نیز نمی‌باشد، در حالی که اگر مورد علم و شهود قرار گیرد، مقید و محدود به قید معلومیت و مشهود بودن گردیده و به گفته قونوی: السبب الاقوی فی ذلک (ای تعذر الاحاطة بمعرفة الحق) عدم المناسبة بین ما لا یتناهی و بین المتناهی: محکم‎ترین دلیل بر عدم امکان احاطه علمی به حق تعالی، عدم تناسب بین غیر متناهی (حق تعالی) و متناهی (مدرک) است.
کل موجود هو حق من وجه وخلق من وجه آخر، اعنی حق من حیث حقیقته وذاته ووجوده، خلق من حیث تعینه وتشخصه وتقیده.
والعلم بالحق علی الوجه البسیط، حاصل لکل موجود... ان الوجود عین العلم والظهور... فعلم کل شی‏ء یتقدر بقدر وجوده، إذ درک الشی‏ء وجدانه ونیله.
علم به حق به نحو بسیط برای هر موجودی حاصل است... علم هر چیزی به اندازه وجود آن است زیرا درک کردن شیء به معنای دارا شدن وجود آن و رسیدن به خود آن است.
پیروان تفکیک می‎گویند:
شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است.
حتی شمر هم دارای نور ولایت است.
قیصری هم وجود را شامل همه چیز، حتی مفهومات و معدومات می‌داند و می‎گوید:فانظر إلی شمول نور الوجود وعموم فیضه کیف یقع علی جمیع المفهومات والمعانی حتی علی اللا شیء والعدم المطلق والممتنع الوجود بما هی مفهومات متمثلات ذهنیة لا بما هی سلوب وأعدام.
تذکر: باید دانست اعتقاد به اینکه خداوند "حقیقت وجود" است در اصل از پندارهای نادرست اهل سنت و مخالفان مکتب عصمت علیهم‏ السلام بوده است که توسط عرفای سنی‏ مذهب به اندیشه برخی پیروان تفکر عرفانی و فلسفی راه یافته است، علامه حلی "قدس سره" در "نهج الحق" در مورد بطلان اعتقاد به وحدت خالق و خلق، و این که خداوند تعالی همان وجود است، می‎فرماید:
وخالف فی ذلک جماعة من الصوفیة من الجمهور... حتی أن بعضهم قال: إنه تعالی نفس الوجود، وکل موجود هو الله‏ تعالی! وهذا عین الکفر والالحاد. والحمد لله الذی فضلنا باتباع أهل البیت دون أهل الاهواء الباطلة.
عده‏اى از صوفیان سنّى مذهب در این مطلب با ما مخالفند و مى‏گویند خداوند با بدن‏هاى عارفان یکى مى‏شود. حتى بعضى از ایشان فراتر رفته و گفته است: "خداوند نفس وجود است، و هر موجودى همان خداست". و این مطلب عین کفر و الحاد است. و حمد مر خدایى را که ما را به پیروى از اهل‏بیت علیهم‏السلام ـ نه پیروى از نظرات گمراه کننده ـ فضیلت و برترى بخشید.»
شناخت و وجدان کنه ذات خداوند متعال
بنابر ادله و براهین قطعی عقلی، و نیز بر اساس ضرورت تمام مکاتب الهی و وحیانی، ذات خداوند متعال غیر قابل وصول و یافتن می‌باشد؛ و شناخت ذات او محال و غیر ممکن است اما فلسفه و عرفان و تفکیک مدعی است که ذات احدیت را به علم حضوری و شهودی و وجدانی و یکی بودن عارف و معروف بدون واسطه شناخته و واجد آن است چنان‌که می‌گویند:
فالقول بامتناع معرفة الله‏ وسد باب معرفة الکنه کما قال العرفاء قول باطل وقد تکلم الائمة علیهم ‏السلام فی باب معرفة کنه الذات... إن شهود کنهه تعالی ممکن ولکن به لا بغیره لمکان إطلاقه ولا تعیّنیته ومحدودیة الماهیات المخلوقة... الظاهر هو الله‏ فقط ولیس شیء سواه ولا أحد غیره.
اعتقاد به محال بودن شناخت کنه ذات خدا که عرفا بدان معتقدند [!!] باطل است، ائمه علیهم السلام در باب معرفت کنه ذات خدا سخن رانده‌اند [!!]، شهود کنه ذات خدا ممکن است اما بدون واسطه نه با واسطه [!!] زیرا خدا مطلق بی‌نهایت است و ماهیات مخلوقه محدوندند... آن‌چه ظاهر است فقط خداست و هیچ چیزی غیر از خدا وجود ندارد.
(آن‌چه که میرزای اصفهانی در این جا می‌گوید کلمه به کلمه مذهب عرفان است و مخالف با مکتب برهان و وحی می‌باشد. انسان واقعا به شگفت می‌آید که به چه صراحتی عرفان را به جای ضد عرفان ارائه می‌دهند!
روشن است که عرفا هم تنها از جهت علم حصولی معرفت کنه خدا را محال می‏دانند و با صرف‏نظر از تعیّنات، شناخت ذات خدا را بدون واسطه کاملا ممکن دانسته بلکه عدمش را محال می‏دانند و در این جهت هیچ اختلافی بین مشرب‏های سه‎گانه فلسفی و عرفانی و پیروان میرزا وجود ندارد، و بدون شک مذهب اهل بیت علیهم السلام از چنین نسبت‏هایی کاملا بری می‏باشد).
معرّف ذات خدای متعال و هادی به ذاتش، خود خداست ـ تعالی شأنه ـ... خدای متعال ذات مقدس خود را در عالم سابق (ذر) به خلق معرفی فرموده... خدای متعال در این عالم نیز ذات مقدسش را برای طایفه خاصی به نفس مقدسش نیز معرفی می‏فرماید.
عین ذات خدای متعال و کنه او به اوهام و افهام و علوم و عقول و سایر مدارک و قوای مخلوق درک نگردد و شناخته نشود و ذات مقدس محیط او، اجل و اعظم از آن است که مدارک محدود مخلوق به او احاطه نماید... آری پایین‏ترین و اولین درجه معرفت و شناسایی که مجرد اثبات صانع جامع کمالات، واخراج ذات مقدس او از حد تعطیل و تشبیه باشد به عقول و افکار حاصل می‏شود بدون این که ابدا عین ذات مقدسش درک گردد.
معرّف ذات خدای متعال و هادی به ذاتش خود خداست تعالی شأنه ـ چه به شناختن مخلوق، ذات مقدس او را به ذات مقدسش، و چه به شناختن به فطرت، و چه به شناختن به آیات و ادله‏اش باشد. زیرا او جعل و اقامه آیات و ادله می‏فرماید.
پس سالک این راه لایق اقبال و جذبه عزیز قدوس و تعریف ذات به ذات مقدسش و لقاء و وصال و وجدان و رؤیت او به حقیقة الایمان گشته و مراقب گردد تا به لطف و عنایت ذات اقدسش در درجات غیر متناهیه معرفت سیر نماید.
ملاقات خدا عبارت است از این که وجدان کنی خودت را و... عجز خودت را و جهل خودت را و فقر خودت را. و به عین همین وجدان، وجدان قیوم شده است. به آینه فقرت غنای قیوم را می‌یابی... دیگر احتیاج نداری به بابی در اثبات خدا، بابی در اثبات توحید خدا... صفات ثبوتیه... صفات سلبیه... بلکه این ها همه شِرّ و وِِر است! و باید بریزید دور. با وجدانت می‌یابی حقیقت واقع، واقع واقع را، نه مفاهیم را . این راه پیغمبران... و مفتاح معرفت فطری است.
(چنان که بارها شواهدن از کلام ایشان آورده‌ایم منظور ایشان از وجدان فقر و عجز و جهل ـ به تبعیت فلاسفه و عرفا و مبانی باطل ایشان ـ این است که تمام اشیا مانند صفت یا عرض یا موجی است که وجودش متقوّم و محتاج به موصوف و جوهر و آب است، و در واقع خودش اصلاً وجودی غیر از موصوف ندارد).
عین خود خدا را یافتند، نه مفهوم واجب الوجود، و نه مفهوم مصداق.
یافتن خدا تنها از سیر وجدان میسر است (نه عقل و...).
وجدان رتبه‏اش رتبه حق الیقین است. وجدان می‏کنی کنه سوختن را.
اقیانوس عظمت خدا غیر متناهی است. روزنه وجود ما تنگ است و باریک. از این روزنه باریک و تاریک آن اقیانوس عظیم عبور نمی‏کند، داخل نمی‌شود.
کنه وجود ما وجدان بالغیر است. آن‏ حقیقت ما قوام بالغیر است. قیام بالغیر که از خود هیچ نیست. هر چه هست ‏قوام بالغیر است. ظهور بالغیر است، وجود بالغیر است.
وجدان کردن من قوام ذات خودم را بالغیر، این شهود خداست.
من متغیرم، پس مغیر دارم. این‌ها تمام صور عقلیه است. این‌ها وجدان خدا نیست.
حق در معقولات این است که می‏گوییم. آخوند و دیگران هم گفته‏اند. کلیت منطقیه ‏میزان نیست؛ کلّیت وجودیه و احاطه وجودی و سعه وجودی میزان است. آن را می‏گویند کلی عقلی. کلی به معنایی که مناطقه می‌گویند نیست. کلی به معنای سعه ‏وجودی است . این را آخوند و دیگران هم می‏گویند.
مشاهده او، ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمی‎تواند بگوید.
والله‏ تعالی... هو الظاهر بذاته.
خداوند تعالی... به ذات خود ظاهر است.
إن ظهوره تعالی یکون بظهوره الذاتی. فما قیل: انه تعالی ظاهر بالاستدلال، ضعیف جدا.
همانا ظهور خدای تعالی به ظهور ذاتی اوست، پس اینکه گفته شده است خدای تعالی ظاهر به استدلال می‌باشد جدا ضعیف است.
و از همین جاست که تفکیکیان معرفت حقیقی خداوند را از راه دلالت عقلی معرفتی نارسا و یا باطل می‌دانند و در مقابل مدعی‌اند:
در معرفت قلبی، شخص خدا و... خود خدا رؤیت می‌شود نه نشانه‌های او.
در سراسر ادله فطرت، سخن از معرفت، مشاهده بالعیان، معاینه و رؤیت قلبی است.
انسان.... خداوند.... را با تمام وجود می‌یابد.
این مشاهده قلبی بدون واسطه هر گونه تصور و مفهومی انجام می‌یابد.
مراد از فطرت توحیدی، معرفت و شناخت می‌باشد نه عقیده به خدا.
طریق فطرت.... به تنهایی دلیلی محکم و طریقی مستقل محسوب می‌شود، بلکه می‌توان ادعا نمود که معرفت برتر و صحیح از خداوند، همان معرفتی است که از خود او دریافت شده است و راه‌های دیگر خداشناسی باید در نهایت به همان معرفت فطری، مودی و منتهی شوند و حاصل راه‌های بیگانه از فطرت، معرفتی بیگانه از معرفت فطری و صحیح می‌باشد.
اساساً عقل با تأمل در مخلوقات به نهایت شناختی که منتهی می‌شود این است که خالقی هست، و این شناخت عقلی قابل مقایسه با معرفت فطری خداوند نیست، زیرا در آن، خداوند شخصی خارجی وجدان می‌شود.
انسان پس از آنکه متذکر گشت و حقیقت حق سبحانه و تعالی را وجدان کرد.
فلاسفه هم مانند تفکیکیان می‌گویند:إنّ العارف شهده تعالی فی معهد ألستُ برّبکم... وأشهده اللّه تعالی ذاته.
عارف خدا را در محل عهد الست بربکم... شهود نموده، و خدا ذات خود را به او نشان داده است.
گاهی میرزا مهدی اصفهانی می‌گوید که خدا وجود نیست؛ باید دانست که این سخن نیز دقیقاً مذهب وحدت وجودیان نو افلاطونی است که صریح‌‌ترین بیان وحدت وجود ـ در عین وحدت معانی ادّعایی آن ـ می‌باشد، چنان‌که <وحدت وجود در فلسفه و عرفان اسلامی> می‌گوید:به عقیده افلوطین، خدا را وجود نیز نمی‌توان گفت؛ زیرا خدا از وجود بالاتر است. در عین حال، برای وصول به حق باید به اشراق و شهود و سیر و سلوک روحانی توسّل جست.
توضیح این که فلسفه اشراق بر دو مبنا استوار است:
الف) فراتر بودن خدا از همه نسبت‌ها و اوصاف، به گونه‌ای که حتی به او وجود هم نمی‌توان گفت، چنان‌که معتقدند:
خدا را وجود نیز نمی‌توان گفت؛ زیرا خدا از وجود بالاتر است.
ب) روی آوردن به تجرید و شهود و اشراقات نفس، چنان‌که معتقدند:
برای وصول به حق باید به اشراق و شهود و سیر و سلوک روحانی توسّل جست.
میرزا مهدی اصفهانی و پیروانش نیز اساس مکتب خود را بر همان دو رکن استوار کرده، می‌گویند:
هو جل جلاله لیس بالوجود ولا بالعدم.
او جل جلاله نه وجود است و نه عدم.
إن حقیقة العلم والقدرة والحیاة لیست هی رب العزة، کذلک حقیقة الوجود.
همانا حقیقت علم و قدرت و حیات، رب العزه نیست. حقیقت وجود نیز همین‌طور است.
مخفی نماند که مورد "الف" همان چیزی است که سایر فلاسفه و عرفا از آن به عنوان "مقام لا اسم له و لا رسم له" مرتبه احدیت، علم بلا معلوم (وجود بلا تعین)، عماء، اتحاد عاقل و معقول و عالم و معلوم، فنای فی الله، یاد می‌کنند و به نظر آن‌ها، هیچ لفظ و تعبیر و تصوّر و تصدیقی برای آن وجود ندارد، و مورد "ب".نیز همان کشف و شهود و تجرید عرفانی و تفکیکی است. قیصری در شرح فصوص ابن عربی می‌نویسد:
فالعالم والمعلوم والعلم شیء واحد لا مغایرة فیها.
و در نسخه‌ای خطی که از دست خود آقای حلبی گرفته شده است به خط خود ایشان در حاشیه کلام قیصری نوشته شده است:
اقول هذا هو العلم بلا معلوم الذی یدعیه صاحب الشرع.
و در همین نسخه در مورد علم بلا معلوم کاملا بیان شده است که مذهب ایشان عیناً همان مذهب ابن عربی است! چنان‌که ایشان می‌گوید:
آقای محی الدین در مرتبه احدیت اعتراف به علم بلا معلوم کردند، و معلومیت اعیان ثابته و موجودیت آن‌ها را به وجود علمی حق تعالی در مرتبه واحدیت که مرتبه الهیت و مرتبه اسما و صفات است دانسته‌اند. فافهم و اغتنم!!
و در مورد همین مطلب است که تفکیکیان می‌گویند:مشاهده او ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمی‎تواند بگوید.
این به لفظ و فکر در نمی‎آید هم‌چنان‌که ذات خدا لا یعرف إلا بتعریفه.
ایشان نام این مرحله را لاتعیّنی و لا فکری و معرفت فطری و حالت بأساء و ضراء و انس و... نیز می‌گذارند. و از آیات و روایات نیز در این مورد استفاده نادرست می‌نمایند.
نظریه اعلام علما و فقها و متکلمین و عموم اهل توحیدذات خداوند به هیچ عنوان ـ نه به علم حصولی و نه به علم حضوری ـ شناخته نمی‏شود، و هرگز انسان از وله و حیرت در شناخت ذات خداوند متعال بیرون نمی‏آید، و هر کس تصور، یا شهود و وجدان خود را ذات خداوند بپندارد، قطعا بتی را با خدای غیر قابل وصول اشتباه گرفته است، حال آن بت سنگ باشد یا چوب، یا نفس خودش، یا حقیقت علم، یا عقل، یا وجود فلسفی و عرفانی و یا چیز دیگر.
شناخت ما نسبت به ذات خداوند به علم حضوری شهودی ـ که بدون شک بر اساس وحدت عالم و معلوم و وحدت وجود استوار می‎باشد ـ محال است، و نسبت به اثبات و تصدیق وجود او به عنوان "شیء بخلاف الأشیاء" و "خالق متعالی از قابلیت تصور و توهم و شناخت و حضور و غیبت"، کاملا ممکن بوده ولی تنها و تنها عقلی و استدلالی است نه چیز دیگر.
بر خلاف تفکر فلسفی و تفکیکی، تفاوت عالم کنونی ما با عالم ذر هم تفاوتی اعتباری نبوده و از جهت تعیّن و عدم تعیّن نیست، بلکه معنای معرفت عالم ذر این است که واقعا خداوند متعال قبل از تولد انسان‏ها ایشان را در زمان و مکانی خاص حاضر نموده و خودش و پیامبرش و ولیش را به نحوی که مفصلا در روایات بیان شده است معرفی فرموده، و در مقابل این تعریف از ایشان پیمان گرفته است و البته قطعا به نحوه یافتن و دیدن و شناخت کنه ذات او نبوده است و این مطلب نیز بر اساس روایات و نصوص فراوان، و براهین و ادله قطعی ثابت شده است..
در مکتب وحی و برهان، خداوند فقط از طریق مخلوقات خود شناخته می‌شود. البته در همین صورت از آن‌جا که خود خداوند سبب هدایت و خداشناسی انسان‌ها، بلکه موجب التفات ما به وجود متعالی خود شده است، و اگر هدایت وی نبود هرگز او را نمی‌شناختیم، و نیز او اصلاً مانند و شبیهی ندارد که آیینه شناخت او واقع شود، باز هم صحیح است که بگوییم خداوند را به خودش شناخته‌ایم. نه اینکه بر اساس توهمات باطل خیال کنیم ممکن است که ذات خدا را به خودش، یعنی بدون واسطه، و از غیر راه استدلال عقلی بشناسیم، و نام این اشتباه آشکار را معرفت وجدانی! بگذاریم و خیال کنیم که بر اساس معارف قرآن و روایات سخن گفته‌ایم. چنان‌که امیر المؤمنین علیه السلام می‌فرمایند:
لم یکن الی اثبات الصانع طریق الا بالعقل، لانه لا یحس فیدرکه العیان أو شیء من الحواس.
برای اثبات صانع هیچ راهی نیست مگر به عقل، زیرا خداوند قابل حس نیست که در عیان آید، یا یکی از حواس او را بیابد.
تفسیر معرفت وجدانی
معرفت وجدانی را به چند گونه می‌توان تفسیر کرد:
تفسیر اول: وجدانی بودن معرفت الهی به این معنا است که ما به طور یقینی در دل و قلبمان می‏یابیم (یعنی ایمان و آگاهی غیر قابل تردید داریم) که ما و سایر اشیا را آفریدگاری است مهربان و رئوف و بخشنده و مجیب و... که جز از راه وجود مخلوقاتش شناخته نمی‎شود، نه ذات او در ماست، و نه وجود ما در ذات او می‏باشد، و نه با صرف‏نظر از تعیّن و هاذیتمان کنه وجود آن کنز خفی را به علم حضوری شهودی (یکی بودن عالم و معلوم با صرف‏نظر از تعیّنات) وجدان کرده‏ایم (واجدیم).
این تفسیر در نظر متکلمین و اعلام دین کاملا مورد تایید و پذیرش است، ولی با مبانی و تصریحات پیروان تفکیک و عرفا و فلاسفه نمی‏سازد.
تفسیر دوم: وجدان به معنای واجدیت است یعنی چنانچه از تعیّن و هاذیت ما صرف‌نظر شود، وجودمان غیر از خدا چیزی نیست، پس معرفت وجدانی یعنی واجد شدن اشباح ما، همین وجودی را که جز آن اصلا وجودی نیست لذا چنانچه از تعیّنمان صرف‏نظر شود خود خدا را به خودش و بدون واسطه شناخته‏ایم یعنی واجد می‏باشیم اگر چه این واجدیت وجود خدا هرگز پایانی ندارد و به مراتب نامتناهی امکان دارد که برای عارف حاصل شود.
این تفسیر همان چیزی است که پیروان تفکیک و فلاسفه و عرفا می‏گویند ولی از نظر مکتب وحی و اعلام فقها و متکلمین و اهل توحید قابل قبول نیست.
یافتن ذات خداوند از راه واجد شدن هستی او در وجود عارف، عینا همان عقیده وحدت وجود، و مبتنی بر "یکی دانستن وجود خالق و مخلوق" و "اتحاد علم و عالم و معلوم" از حیث حقیقت هستی، و تفاوت آن‏ها از حیث محدودیت و عدم محدودیت، و تعیّن و عدم تعیّن است.
راه شناخت خداوند متعال منحصر به اقامه دلیل و برهان و استدلال بر وجود ذاتی است که از هر لحاظ متعالی از وجود مخلوقات بوده و ما به هیچ عنوان واجد وجود او نیستیم، بلکه او خالق و آفریدگار ماست که واقعا به کنه وجودش مباین با وجود ماست.
ما در باب خداشناسی و عبادت پروردگار متعال خداوندی را مورد تصدیق و دعا و نیایش و تضرع و ابتهال و التجا و مناجات و انس و خوف و خشیت و بیم و امید خود قرار می‎دهیم که واقعا قریب و مجیب و رحمان و رحیم و آفریدگار ما است.
او هرگز مانند مخلوقات خود دارای صورتی نقش بسته در عقل یا وهم نبوده، بلکه بر خلاف هر صورتی است که در تصور و توهم آید. و در این صورت ما خود خداوند را ـ به همین گونه‎ای که گفتیم ـ واقعا شناخته و عبادت می‌کنیم. نه اینکه غیر او را شناخته و به جای او قرار داده باشیم، بلکه اگر گفته می‎شود که خداوند را باید از راه مخلوقات او شناخت منظور این است که وجود و شناخت مخلوقات او، وسیله پی بردن به وجود وی به همان گونه‎ای که گفتیم می‎باشد، نه اینکه صورت و شکل و قیافه‎ای از ذات وی در خود ترسیم کنیم (رجوع کنید به کتاب "فراتر از عرفان" از مؤلف).
امیر المؤمنین علیه ‏السلام می‏فرمایند:الحمد لله‏ الذی أعجز الاوهام أن تنال إلا وجوده.
حمد و ستایش خداوندی را که اوهام و اندیشه‏ها را از اینکه جز به وجود او رسند ناتوان ساخته است.
لم تجعل للخلق طریقا إلی معرفتک إلا بالعـجز عن معرفتک.
برای خلق خویش غیر از ناتوانی و عجز آنان، هیچ راهی به سوی معرفت و شناخت خود قرار نداده‏ای.
کمال معرفته التصدیق به.
فراترین درجه شناخت خداوند، تصدیق به وجود اوست.
لیس بإله من عرف بنفسه، هو الدال بالدلیل علیه.
هر چیزی که شناخته شود معبود نیست، خداوند آن است که به وسیله دلیل بر وجود خود راهنمایی می‏کند.
ما تصور فهو بخلافه.
هر چه در تصور آید، خداوند بر خلاف آن است.
سید الشهدا علیه ‏السلام می‏فرمایند:
لیس برب من طرح تحت البلاغ، أو وجد فی هواء أو غیر هواء.
آنکه در دسترس وصول و رسیدن بوده، یا در هوا یا غیر هوا (مثلا در نفس انسان) وجدان شود پروردگار نیست.
امام باقر علیه ‏السلام می‏فرمایند:
دیدگان او را به مشاهده عیانی ندیده‏اند، و دیده‏های دلها به حقیقت ایمان او را یافته‏اند. با مقایسه شناخته نمی‏شود، و با حواس ادراک نمی‏گردد، و به مردمان شباهت ندارد. تنها به آیات خود وصف می‏شود، و شناخت او از راه نشانه‏هایش می‏باشد.
آفریدگار اشیا از راه خود مخلوقات برای آن‏ها تجلی کرده است. و به ـ ملاک قابل رؤیت بودن خود آن‏هاـ، قابل رؤیت نیست، و تحاکم اوهام را به سوی خود آن‏ها کشانده است، و در خود آن‏ها تباین و غیریت خود با اشیا را اثبات فرموده است، آن‏ها را دلیل بر وجود خود قرار داده، و به وجود خود آن‏ها ایمان و اقرار به وجود خود را شناسانده است، تصدیق به وجود خداوند به وسیله عقل حاصل می‏شود، و با اقرار به وجود او ایمان کامل است.
امام صادق علیه ‏السلام می‎فرمایند:
معرفت و شناخت حقیقى اشیا چهار وجه دارد. اول: اینکه نگریسته شود که آیا آن شیء موجود است یا نه؟ دوم: اینکه دانسته شود که حقیقت و جوهر ذات آن شیء چیست؟ سوم: اینکه چگونگى و صفات آن چیز شناخته شود. چهارم: اینکه علت وجود آن شیء دانسته گردد.
شناخت صحیح هیچ یک از این وچوه درباره خالق براى مخلوق ممکن نیست مگر اینکه فقط بداند که او موجود است. پس اگر گفتیم حقیقت ذات و صفات او چیست؟ دانستن آن ممتنع است.
سؤال از علت نیز درباره خالق ساقط است، زیرا او جل ثناؤه، علت همه اشیا است، و هیچ چیز علت او نیست،
ولا یعرف إلا بخلقه تبارک وتعالی.
خداوند جز به خلق خویش شناخته نمی‏شود.
امام رضا علیه السلام می‏فرمایند:
کل معروف بنفسه مصنوع... بصنع الله‏ یستدل علیه، وبالعقول تعتقد معرفته، وبالفطرة تثبت حجته، خلق الله‏ الخلق حجابا بینه وبینهم.
هر چیزی که مورد شناخت واقع شود مصنوع و مخلوق است... از آفرینش خداوند متعال بر وجود او استدلال می‏شود، و به واسطه عقول ایمان و معرفت به او حاصل می‏شود، و به فطرت‏ حجت او قرار می‏یابد، مخلوقیت خلایق خود حجاب بین خالق و خلق است.
ویستدل علیه بخلقه حتی لا یحتاج فی ذلک الطالب المرتاد إلی رؤیة عین، ولا استماع أذن، ولا لمس کف، ولا إحاطة بقلب.
به وجود خلق بر وجود او استدلال می‏شود تا اینکه جوینده، نیازمند دیدن چشم، یا شنیدن گوش، یا لمس با دست، و یا احاطه با قلب نشود.
معنای شرک، وجود شیطان، اجسام، حیوانات و...
گر چه منحصر دانستن وجود به یک موجود، ـ چه خالق باشد و چه مخلوق ـ عقیده‎ای باطل و مخالف با عقل و برهان و ضرورت ادیان است و شرک و ثنویت این است که انسان به دو یا چند خدا معتقد باشد نه به دو یا چند موجود که یکی از آن‏ها خالق و بقیه مخلوق وی باشند، اما بر اساس مبانی فلاسفه و عرفا اعتقاد به وجود دو موجود شرک و ثنویت انگاشته شده، و در نظر ایشان در تمام عالم جز خدا وجودی نیست. لذا ایشان معتقدند هر چیزی که پرستیده شود در حقیقت خدا عبادت شده، و حتی گوساله ‏پرستی بنی اسرائیل هم در واقع پرستش خدا بوده است.
عرفا می‎افزایند همه اشیا جلوه‏های ذات و تعیّنات هستی خداوندند که آن‏ها را اسم و صفت الهی می‏نامیم. شیطان هم مظهر اسم "یا مضل" الهی بوده، از لحاظ اصل وجود، و با صرف‌‏نظر از این تعیّن، جز خدا چیزی نیست.
اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت می‏نماید بدانستی و آگاه شدی که فی‏الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کسی است، بدانستی که البته دین حق در بت ‏پرستی است. بت را هم حق کرده و آفریده است، و هم حق گفته که بت‏پرست باشند... و هم حق است که به صورت بت ظاهر شده است... و چون او به صورت بت متجلی و ظاهر گشته است، خوب و نکو بوده است... چون فی‏الحقیقه غیر حق موجود نیست، و هر چه هست حق است.
هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند، هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که: شیطان هم مظهر اسم "یا مضل" است.
والعارف المکمل من رأی کل معبود مجلی للحق یعبد فیه، ولذلک سموه کلهم إلها مع اسمه الخاص بحجر أو شجر أو حیوان أو إنسان أو کوکب أو ملک.
عارف کامل آن است که هر معبودی را نموداری بداند که حق در آن پرستیده می‏شود، و به همین جهت است که همه ایشان آن را "اله" نامیده‏اند، گرچه نام آن یا سنگ است و یا درخت، و یا حیوان است و یا انسان، و یا ستاره است و یا فرشته.
عبادت از عابدی که تعیّن او عدمی است به هر طریق که واقع شود مخصوص گردد به ذاتی که تعیّن او عین هستی بود "وقضی ربک ألا تعبدوا إلا إیاه"و جمله عابد حق باشند "کل له قانتون" أی کل له عابدون.
إن العارف من یری الحق فی کل شیء بل یراه عین کل شیء.
عارف کسی است که حق را در هر چیزی ببیند؛ بلکه عارف حق را عین هر چیزی می‌‏بیند.
نظریه مکتب تفکیک نیز این است که غیر از خدا وجودی نیست و در عالم به هیچ‌وجه شرک نمی‏باشد. و به غیر نور خدا نوری (وجودی) نیست. به طور کلی هر کمالی (وجودی) منحصر به خداست، غیر وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست.
واقع مطلب این است که در عالم به هیچ‌وجه شرک نمی‏باشد. نور السماوات والارض خداست... اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا علم و قدرت و وجود دیگری باشد لازم می‏آید که خدا علم و قدرت و وجود خودش را واجد، و علم و قدرت و وجود دیگران را فاقد باشد، پس در خدا ترکیب پیش می‏آید...بنابر این غیر وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست.
در نظر ایشان نور و وجود شیطان و نواصب و خوارج هم غیر از نور و وجود خدا نیست، و چنانچه از تعیّن شیطان و... صرف‌نظر شود شیطان هم جز خدا چیزی نیست.
وهکذا إلی الفسقة الناصبین فإنهم مخلوقون باذن الله‏ من نور الشیطان أو من نور فلان وفلان وفلان.
شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است.
نکته‏ای که باید اجمالا به آن اشاره کنم این است که کمالات الهی تا آنجا که وجود رفته سریان یافته است. این حرف را فلاسفه هم پذیرفته‏اند چون گفته‏اند هر جا وجود هست قدرت و اختیار و جمال و جلال و عزت و سلطنت و احاطه هست و... نهایت این جریان متناسب با درجات و مراتب وجود فرق می‏کند این گفته مشابه مشرب کتاب و سنت در مالکیت است. مالکیت به شدت و ضعف اختلاف پیدا می‏کند.
کشف و شهود و تجرید و ریاضت
گرچه از دیدگاه عقل و وحی و برهان، کشف و شهود و تجرید و ریاضت و... دارای هیچ‏گونه ارزشی نمی‏باشد (ن. ک: اثبات توحید و بطلان وحدت وجود از مؤلف)، اما در دیدگاه مکتب تفکیک برای وصول به معرفت حقیقی باید از علوم و دانسته‏ها جدا شد و در حالت بی‎فکری و بی‎عقلی، کنه وجود خداوند را به شهود و حضور یافت و وجدان کرد و هر چیزی که از غیر این راه به دست آید اصلا ارزش نداشته، بلکه ضلالت و جهالت محض است:
درس در خلقت بود و گفتیم که حقیقت آن را زمانی وجدان می‏کنید که بتوانید تجرید نمایید و از بدن منخلع گردید و خود را وجدان کنید... تجرید واقعی خیال تجرید نیست و باید دقت کنید که هیچ‌کدامتان در این راه نیفتید... بهترین راه برای تجرید واقعی و کنده شدن از بدن و روی پای خود ایستادن و شهود وجدانی خود کردن... و در اینجاست که وجدان او واقعا روشن می‏شود و یافتن‏های واقعی به او دست می‏دهد... مرحوم میرزا می‏رفت و انخلاع می‏نمود و خود را می‏یافت و وجدان می‏نمود و می‏آمد و یکی دو حرف بیان می‏نمود و من اگر دو سه شبهه شیطانی و فکری مطرح می‏کردم و او را خسته می‏نمودم او فردا شب از راه دیگری می‏آمد و همه راهها را بر من می‏بست اینها نشانه‏های وجدان واقعی است اما وجدان خیالی این‎طور نیست... برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله واشباح راه منحصر در تجرید و خلع بدن و وجدان نمودن خویش است... به وجدان واقعی خودتان نایل شوید... اگر این حالت خضوع و خشوع تجرید برایتان پیدا شود انخلاع از بدن در اختیارتان می‏آید. من می‏دیدم که مرحوم میرزا مهدی ره در مجلس و درون اجتماع بود اما در حال تجرید به سر می‏برد در این حالت خودتان را وجدان می‏کنید و روزنه‏ای از آن مقام اظله و اشباح را خواهید فهمید.
در روایات در این زمینه شرح مبسوطی ندادند و از اسراری است که به خواص که تحت تربیت ولایتی این خانواده بوده‏اند سپرده شده است بعضی از اینان که چشم وجدانشان باز شده این عالم را یافته‏اند. گفتیم بیان این عالم به گفته نیست بلکه به تجرید می‏توان به حقیقتش رسید و آن هم تجریدی که بتواند واقعا خلع بدن کند، نه آنکه به خیال منخلع گردیده باشد. تجرید اگر دوام پیدا کرد ومکرر شد وبه اختیار شخص درآمد آن وقت عالم اظله را می‏یابد و حقیقت بدن را مشاهده می‏کند و واقعیت روح حیوانی را وجدان می‏نماید.
اما حقیقت آن (عالم اظله و اشباح) چیست؟ تا تجرید واقعی پیدا نکنید نخواهید یافت.
أعظم الحجب للمعرفة حجاب التعقل... فأصعب الصعاب خلع الانداد عن الله وخرق حجب الوهم والعقل وذلک ـ لا یمکن إلا باللا فکریة واللا وهمیة واللا تعقلیة.
بالاترین حجاب معرفت و شناخت حجاب تعقل است... پس سخت‌ترین چیزها نفی شریک از خدا و پاره کردن حجاب‌های وهم وعقل است و آن هرگز امکان ندارد مگر به لا فکری و لاوهمی و لا تعقلی.
(مخفی نماند مذهب میرزا در مورد علم و شناخت، موافق با مذهب سوفسطائیان است و کلمات و مبانی میرزا در نفی تعقل و استدلال و امتناع شناخت، کلی می‌باشد. و تمامی علوم و معقولات در نظر او باطل است، نه اینکه مانند پندار برخی مدافعان سطحی نگر میرزا، او این سخن را تنها در مورد شناخت ذات خدا گفته باشد).
السر المستسر الذی أوقع العرفاء فی ورطة الاشتباه وبحر الغفلة فی جمیع الابواب المعارف الربوبی أمر واحد وهو أنهم کانوا من أهل البرهان.
سر نهانی که عرفا را در جمیع ابراب معارف ربوبی در ورطه اشتباه و در یای غفلت انداخته است امر واحدی است و آن این است که آن‌ها اهل برهان می‌باشند!
فلسفه و عرفان می‎گوید:الوجود المطلق الغنی عنهما الظاهر فی الانفس والافاق، فعلمته بالفطرة أولا ولا تعلم بعد، ما الامکان وغیره من الاخفیاء فیستشهدون به علیه.
تفکیک هم می‌گوید:مضافا إلی کون السوق بالبرهان حجابا عن معرفة الله الواقعی لانها لا تحصل إلا عند محو الموهومات والمعلومات والمعقولات. والسلوک بالبرهان اللمی والانی لا یزید إلا صورا معقولة تکون حجبا عن معرفة الله الخارجی الشاهد الحاضر المحیط علینا... فکل عقل... یستقل بحرمة سلوک البرهان لکل أفراد البشر.
جبر و اختیار در خالق و مخلوق
نظریه فلاسفه
بر اساس قاعده "الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد" و "قاعده امکان اشرف"، خداوند، قادر بر ایجاد هر چیز و به هر گونه‎ای که بخواهد نیست، بلکه باید اشیا بر طبق نظامی معین از او صادر شود، و در این طریق جز صدور امر واحدی از او تبارک و تعالی ممکن نیست. تمام افعال خوب و بد و زشت و زیبا هم بر اساس قانون جبری و غیر قابل تخلف علت و معلول از آن خداوند است و ما مجبورانی هستیم به صورت مختاران.
... ولا شیء فی سلسلة الوجود الامکانی إلا وهو واجب موجب بالغیر، والعلل تنتهی إلی الواجب بالذات وهو العلة الموجبة لها ولمعلولاتها.
تمامی موجودات سلسله امکان، واجب و موجب بالغیر و بدون اختیار بوده، و تمامی علل به واجب بالذات برمی‏گردند که او خود سبب ایجاب و اضطرار آنها و معلولاتشان می‏باشد.
ما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتی الافعال الاختیاریه، إلا وهو فعل الواجب بالذات، معلول له بلا واسطة أو بواسطة أو وسائط.
غیر از واجب بالذات، همه ممکنات حتی افعال اختیاری، فعل خداوند است که بدون واسطه یا با واسطه از آن او می‏باشد.
در جهان خارج هیچ فعلی نیست مگر فعل خداوند سبحان، و این حقیقتی است که برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد.
فاعل، در هر موطن اوست، و موثری جز وی نیست.
نحن مضطرون فی الجمیع.
ما در تمامی این احوال مضطر و بدون اختیار می‏باشیم.
نظریه عرفا
غیر از خداوند اصلا چیزی وجود ندارد که بتوان افعال را به آن نسبت داد، بلکه تمام افعال مانند کفر و ایمان و گناه و طاعت و غیر آن بدون واسطه از خداوند صادر می‏شود.
شبستری می‏گوید:
کـدامیـن اختـیـار ای مــرد جـاهـل
کســی را کــاو بــود بــالــذات بـاطل
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبـــی فـرمــود کـاو ماننـد گبر اسـت
چنان کـان گبـر یزدان و اهـرمـن گفت
همـیـن نــادان احـمـق مـا و مـن گفـت
چــه بـود انـدر ازل ای مـرد نـااهــل
که این یـک شــد محـمـد و آن ابـوجهـل
کرامـت آدمـی را ز اضـطـرار اســت
نــه آن کــاو را نصیـبی ز اختیار اسـت
در جهان خارج هیچ فعلی نیست مگر فعل خداوند سبحان، و این حقیقتی است که برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد.
فاعل، در هر موطن اوست، و موثری جز وی نیست.
انسان و تمامی موجودات دیگر، درجه‏ای از درجات فاعلیت خداوند سبحانه می‏باشند، زیرا هیچ فاعلی جز پروردگار عالمیان وجود ندارد.
نظریه مکتب تفکیک
از نظر فلسفه عرفان بر اساس قاعده "الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد" و "قاعده امکان اشرف"، خداوند، قادر بر ایجاد هر چیز و به هر گونه‎ای که بخواهد نیست، بلکه باید اشیا بر طبق نظامی معین از او صادر شود، و در این طریق جز صدور امر واحدی از او تبارک و تعالی ممکن نیست. تمام افعال خوب و بد و زشت و زیبا هم بر اساس قانون جبری و غیر قابل تخلف علت و معلول از آن خداوند است و ما مجبورانی هستیم به صورت مختاران. پیروان میرزا هم در عین تمسک به قواعد متعدد فلسفی می‎گویند:حدود این واقعیت را (که خداوند به ماهیت خاتم الانبیا صلی الله علیه و اله و سلم از وجود و نور و عظمت خودش تملیک می‌کند) بر اساس قواعد فلسفی: الواحد لا یصدر منه الا الواحد و امکان اشرف می‌توان نشان داد.
به حکم عقل و نقل، و برهان و عیان هر دو (یعنی هم منطق و فلسفه، و هم شهود عیانی، و هم روایات) اثبات شده است که خلقت این طور نیست. درست است که خالق و معطی همه خداست، اما همه را خداوند بلا واسطه نداده است. قاعده امکان اشرف،... قاعده علت غائیه، قاعده وجوب عبودیت کامله، سه قاعده است که مستقل و مفصل گفته شده است. قاعدة امکان اشرف می‎گوید: محال است که فیض وجود به اخس برسد مگر اینکه در رتبه اقدم به اشرف رسیده باشد." این قاعده مبرهن است. هم ابو علی سینا و هم آخوند ملا صدرا و هم شیخ اشراق و بعدی‎ها نوشته‎اند که قاعده به برهان قطعی مبرهن است. شیخ اشراق روی مشاهدات عیانی خودش و پیشاپیش می‎گوید که این قاعده قطعی است... اخس نمی‎تواند نور را در رتبه اشرف و مقدم بر اشرف بگیرد... بایستی نور هستی، نور حیات، نور علم و قدرت و تمام این انوار کمالیه ابتدا به اشرف برسد و از طریق اشرف به اخس.
نیز در نظر ایشان جز خدا وجودی نیست، و حقیقت وجود ما جز ماهیت و شبح وجود چیزی نبوده، و با صرف‏نظر از تعیّنات، جز وجود خدا نیست. هر گونه کمالی مانند علم و قدرت و حیات و اختیار و مشیت و... از سنخ وجود بوده، خارج از ذات و ماهیت و حقیقت ماست ـ چرا که گفتیم حقیقت ما سنخ ماهیت و شبح است نه وجود ـ‎‎. مشیت ما همان مشیت خداست که در ما محقق می‏شود و ما تنها ظرف مشیت خداییم. و اگر مشیت و وجود به ما نسبت داده می‏شود تنها از جهت و لحاظ تعیّن ماست، نه اینکه وجود و مشیتی غیر از وجود و مشیت خدا داشته باشیم.
در عالم وجود نیز وجودی به جز وجود او نیست و ماهیات، که حقایق اشیاء‌اند از وجود خدا مالک می‌شوند. (معارف الهیه، 766).
ما همگی لا شیء هستیم و خاتم الانبیا هم فقر صرف و لا شیء است ماهیت فقر صرف است(معارف الهیه،767)
"معارف القرآن" می‎نویسد:فهو تعالی موصوف ومعروف بغیره بالحقیقة وحیث ان الخلیفة نفس الله ففعله فعله وزیارته زیارته ...فهو المتجلی بهم... فهو معروف بالحقیقة بتلک الایات وموصوف بها فتعریف الحق نفسه بغیره وتجلیه و ظهوره بغیره یرجع الی قرب العبد وصیرورته واجداً لربه وفاعلا به تعالی شانه فی عین انّ هذه المعروفیة والتجلی و الظهور لا یعقل ولا یدرک ولا یفهم فلا یعرف الاّ بالحق تعالی شأنه.
پس شناساندن خدا ذاتش را به توسط غیر خود، و نیز تجلی و ظهورش به توسط غیر خود [که همان تعیّنات و اشکال و صور وجود خدایند]، به معنای نزدیکی عبد به خدا، و دارا شدن اوست ذات خدا را [ یعنی تعیّن وجود خدا به صورت عبد در عین لا تعیّنی، و تقوّم وجود عبد به وجود خدا است، چه این که غیر از وجود او وجودی نیست]، و فاعل بودنش به ذات خدای تعالی شأنه می‌باشد. در عین این که این معروفیت و تجلی و ظهور مورد تعقل و ادراک و فهم واقع نمی‌شود مگر به خداوند تعالی شانه.
در همین مورد بر اساس مسلک عرفان و فلسفه نیز گفته می‎شود:سالک... توجه به نفس خود بنماید تا کم کم تقویت شده به وطن مقصود برسد که حتی در حین تلاوت قرآن بر او منکشف شود که قاری قرآن خداست جل جلاله... تمام افعال، در جهان خارج استناد به ذات مقدس او دارد، و می‏فهمد که فعل از او سر نمی‏زند بلکه از خداست... در این مرحله سالک جز خدا را نخواهد شناخت، بلکه خدا خود را می‏شناسد و بس. ذات، ذات مقدس حضرت خداوند است.
مکتب میرزا می‎افزاید:آنچه در ماست از اوست. نی هستیم برای نایی. صدایی که از ما بیرون می‏آید صدای اوست؛ ما مشیت نداریم؛ مشیت ما به معنای آن است که خدا در ما احداث مشیت می‎کند.
قرآن هم می‏فرماید "وما تشاؤون إلا أن یشاء الله" در روایات دارد که این آیه خاص ماست ما وعاء مشیة الله‏ هستیم. به عبارت دیگر خدا مشیت خودش را در ماهیات ما ایجاد و احداث می‏کند مشیت خدا که آمد ما ذو مشیت می‏شویم، آن مشیت که نبود چیزی در کار نیست. این نکته بسیار لطیف است و باید در آن جدا دقت شود آب اگر در لیوان نباشد لیوانی نیست یک تکه شیشه است. مرغ اگر درون آشیانه نیاید آشیانه‏ای نیست یک سوراخ خالی است همچون سوراخ‏های خالی دیگر.
البته در مسلک عرفا هم گفته می‎شود:ائمه که دارای ولایت مطلقه و کلیه هستند... به معنای آن نیست که مشابه و مماثل خواست خدا در خود خواستی دارند و به اعطای خدا به ایشان به طور منحاز و منفک این خواسته‎ها را در عالم خارج محقق می‌سازند... بلکه به این معناست که در خارج یک اراده و یک اختیار و مشیت بیش نیست و آن اراده و اختیار و مشیت خداست و بس. روح مجرد، سید محمد حسین تهرانی، 251.
تفکیکیان می‌افزایند:این را که دانستید به تشبیه دقت کنید ما وکر و وعاء مشیت خدا هستیم، یعنی خدا خواست ما خواستیم و خدا نخواست ما هیچیم، نه اینکه ما می‏خواهیم آنچه را که خدا می‏خواهد، مطلب بالاتر از اینهاست. ائمه می‏فرموده‏اند که ما نمی‏خواهیم مگر آنچه را که خدا می‏خواهد آن‌ها که اهل رضا و تسلیم هستند این‎ طورند، اما مطلب بر پایه بلندتری از این مرتبه است بفرماید ما از خودمان هیچ نداریم. آنچه در ماست از اوست. نی هستیم برای نایی. صدایی که از ما بیرون می‏آید صدای اوست؛ ما مشیت نداریم؛ مشیت ما بمعنای آنست که خدا در ما احداث مشیت می‏کند... "تبارک الله‏ احسن الخالقین"، اشاره به خالقین می‏کند که او احسن آن‌هاست، خالقیت خالقین دیگر به اوست و به عین مشیت او.
امام علیه السلام می‏فرمایند لا فرق بینک و بینهم إلا أنهم عبادک وخلقک یعنی وجود و علم و قدرت... دیگری نیست جز خدا.
ملا محمد بلخی در این زمینه بد نمی‏گوید:
چون پری غالب شـود بـر آدمی‌ گم شود از مرد وصـف مـردمـی‌
آنچه او گویـد پـری گفتـه بـود‌ زین سری نه زان سری گفتـه بود‌
چون پری را این دم و قانون بود‌ کردگار این پری خود چون بـود‌
گر چه قرآن گفتـه پیغمبر اسـت‌ هر که گوید حق نگفته کافر است‌
... هم چنان‌که نایی در نی، و پری در آلتیت مصروع این اعمال را انجام میدهد پیامبر صلی الله علیه آله هم نیی است که نایی آن خداست، حرف پیامبر حرف خداست، او کاره‌ای نیست و اصولا اویی در کار نیست هر چه هست از خداست.
بدیهی است با توجه به مبانی مکتب میرزا، این مطلب مخصوص برخی مخلوقات نبوده، بلکه همه یعنی چه امامان معصوم علیهم السلام و چه غیر ایشان را شامل می‏شود.
تمام افعال شما فقط توجه است و غیر از توجه هیچ چیز دیگر نیست... اینکه همه افعال انسان داخلی و خارجی توجه‎های بالآلة و من دون الآلة اوست یکی از رموز و اسرار بزرگ قرآن و روایات ائمه اهل البیت علیهم السلام است... در کتاب‎های کلامی هم این مطلب یافت نمی‎شود. دریافت این اصل از آن کسانی است که ملکوتشان به مقام امام زمان ارواحنا فداه اتصال یافته است و آن حضرت آن‌ها را بر این حقیقت واقف نموده‎اند و تنبه داده‎اند و اکنون پس از پنج واسطه برای شما مطرح می‎گردد.
فعل ما در جمیع مراحل غیر از توجه هیچ چیز دیگری نیست و این را احدی از فلاسفه (نه اشراق، نه مشاء، نه رواق) نفهمیده‎.
إن کنه أفعال الفواعل الامکانیة یرجع إلی أمرین أحدهما... فی الفواعل المختارین القادرین فقط وهو عبارة عن التوجه والشهود والرؤیة والوجدان وغیر ذلک من العبارات، وثانیهما... عبارة عن قبول الماهیة وجود الماهیة الاشرف ووجدانها إیاه ومالکیتها له إما عن اختیار الفاعل وقدرته کما فی المنفعلات عن الفواعل المختارین القادرین، أو لا عن اختیاره وقدرته بل بإذن الله تعالی کما فی المنفعلات عن الفـواعل الغـیر المختارین.
همانا کنه افعال فاعل‌های امکانی بازگشتش به یکی از دو امر است، یکی فقط در فاعل‌های مختار قادر است، و آن عبارت است از توجه و شهود و رویت و وجدان و غیر آن. و دومی آن عبارت است از قبول ماهیت، وجود ماهیت اشرف از خود را و وجدان آن و مالکیتش آن را، یا به اختیار و قدرت فاعل، کما این که در منفعلاتی که از فاعل‌های مختار و قادر قبول فعل می‌کنند؛ و یا بدون اختیار و قدرت بوده بلکه به اذن خداوند است کما این که در منفعلاتی که از فاعل‌های مختار و قادر قبول فعل می‌کنند چنین است.
البته فلسفه و عرفان هم می‎گوید:ان من علم حقایق السماوات، أدرج حقائها فی وجوده فضلا عن رقائقها، ومن هنا قیل: «الحکمة صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی».
بر اساس آن‌چه که در مورد تفسیر فاعلیت بر مبنای مذهب سوفسطائیان بیان داشتیم که حاصل آن این بود که فعل و فاعل و مفعول همه یک چیزند و افعال ما اصلا خارجیت ندارند، اینک شایسته است که به کلمات تفکیکیان نیز توجه کنید:
افعال شما چیزی جز توجهات شما نیستند و این توجهات هم چیزی غیر از وجودتان و انحای وجودتان نمی‎باشند. منتهی تارة این توجهات را در مقام اعلی و اشرف نفس به حالت بساطت واجد هستید، و اخری به هنگام انجام دادن افعال آن‌ها را به مقام اخس آورده تفصیل بخشده‎اید. وجود شما هم مال خودتان نیست بلکه خداوند به شما تملیک کرده است.
فعل شما همان توجهی است که به ماهیت آب خوردن خارجی می‎کنید. بر زمینه فرض تمامی اسباب طبیعی و تأثیرات خارجی آن چه مال شما است توجه آب خوردن است... شما هنگامی که با زنی... برخورد می‎کنید... خیره شدن به چهره او وابسته به توجه شماست. اصلا خیره شدن چیزی جز توجه شما نیست.
کنه اختیار را آقایان فلاسفه وجدان نکرده‎اند تعارف هم ندارد. کنه اختیار را بنابر آنچه که ما گفتیم و وجدانی شما شد آزادی نفس است نسبت به تنزل دادن وجود معلول، و قدرت عبارت بود از مالکیت نفس وجود مقدور را به نحو اعلی و اشرف. این کنه اختیار ما بود.
برای پی بردن به واقعیت افعال، به فعلی در مقام اشرف نفستان دقت کنید. شخصی را نشسته بر یک صندلی تصور کنید... همه شما به سهولت می‎یابید که پیش از توجه شما و اعدام آن‌ها به سلب توجه شما از آن ماهیت است که در این حالت به مقام ذکر حکیم ـ آن جایی که عرب نی نمی‎اندازد! ـ رجوع می‎کند. این رجوع چیست و آن واقعیت چه می‎شود و کجا می‎رود فعلا مقتضی نیست که بگویم بدین جهت که بدون استثنا استعداد دریافت آن را ندارید و حالت وجدان آن در شما پیدا نمی‎شود. لذا از آن می‎گذرم [البته در درس بیست و پنجم آمده است: ...و ذکر حکیم که باطن نورانی حضرت خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم است]... ولی آنچه به هر حال شما می‎یابید این است که اعدام و ابقاء آن صورت به دست شماست و نیز گفتیم که وجود آن صورت (تصور شما = شخص نشسته بر صندلی را) خود شما هستید و این توجه که وجود آن ماهیت است شعله‎ای از وجود خود شماست منتهی مادامی که توجه نکرده‎اید آن مقدور یعنی وجود آن ماهیت به نحو شگفت انگیز و فوق‎العاده‎ای از بساطت، شدت و وحدت در شما هست، و زمانی که توجه می‎کنید آن وجود به شکلی ضعیف در شما جلوه می‎کند... روشنایی این لامپ چیست... این انرژی نورانی خود انرژی الکتریکی نیروگاه نیست اما غیر آن هم نیست... بخشی از انرژی نیروگاه در این لامپ به شکل روشنایی خاصی نمایان شده است... رأس مخروط و آن نقطه نورانی و قوی به تنهایی دارای همه آن شدت‎های مختلفه مقاطع گوناگون مخروط است و همه آن‎ها را به شکل اعلی و ابسط داراست منتها وقتی که پخش شود در آن مقاطع ظاهر می‎گردد. این مثال‎ها را که فهمیدید حالا یاد‎آور می‎شویم که شما پیش از آنکه به ماهیت انسان نشسته بر صندلی توجه کنید و آن را ایجاد نمایید و یا به ماهیت دیگر در موطن نفس و یا در خارج وجود ببخشید می‎یابید که وجود همه آن‎ها را به نحو اعلی و ابسط واجد و مالک هستید... انسانی که واقعیت افعال را به بساطت و شدت واجد است و در انجام آن کارها تنها از شدتشان می‎کاهد و آن‌ها را ضعیف می‎کند و به ظهور می‎آورد دیگر برای اوست که آن کارها را به ظهور آورد و برای اوست که ماهیت آن‎ها را در ذکر حکیم باقی بگذارد و اصلا توجهی به آن‎ها نکند.
اقسام علیت و فاعلیت و تأثیراز دیدگاه عقل و برهان و مکتب وحی، علّیت و تأثیر دارای اقسام مختلفی است، مانند:
1) خلقت و آفرینش اشیا بدون سابقه وجودی آن‎ها (خلق لا من شیء)
2) تطورات وجود یک شیء به صورت‎های مختلف مانند سرکه شدن آب انگور
3) افعال ارادی و اختیاری فاعل مختار
ولی در فلسفه و عرفان هرگز علیت و معلولیت، و تأثیر و تأثر به معنای "خلقت و آفرینش" که همان معنای اول است، و "فعل فاعل مختار" که معنای سوم است پذیرفته نیست، بلکه در حقیقت، معنای معلولیت در فلسفه و عرفان منحصر است به تطورات وجود به اطوار مختلف آن که همان معنای دوم می‌باشد.
ملا صدرا حتی در باره فاعلیت خداوند هم می‌گوید:رجعت العلیة والإفاضة إلی تطور المبدأ الأول بأطواره.
معنای علیت و افاضه خداوند به این باز می‏گردد که خودِ او به صورت‏های مختلف و گوناگون درمی‏آید.
مکتب میرزا نیز مانند عرفا اساس معنای خلقت و دوئیت خالق و مخلوق را انکار می‌کند، لذا در نظر ایشان هم مانند عرفا غیر از خدا چیزی نیست که سخن از جبر یا اختیار، یا فاعلیت یا عدم فاعلیت او در میان آید. چنان‌که می‎گوید:
اعلم أیضا أن الفعل والانفعال المعقولی المقولی أی التأثیر والتأثر غلط وباطل ولا مصداق لهما أبدا إذ المؤثر أو المتأثر إما أن یکون هو الوجود أو الماهیة وکلاهما فاسدان. أما تأثیر الوجود أو تأثره فقد عرفت أن الوجود لا یتغیر ولا یتحدد أبدا ولا یتعیّن بنحو من أنحاء التعیّن وإلا یلزم الثانی للوجود... وأما تأثیر الماهیة أو تأثرها فقد عرفت أن الماهیة لیست شیئا منحازة هناک حتی یؤثر فیها الوجود... نعم إن الماهیة تملک نور ماهیة أشرف بحقیقة المالکیة وتقبله وتنفعل به.
بدان این که فعل و انفعال معقولی مقولی یعنی تاثیر و تاثر غلط و باطل است و برای این دو ابدا مصداقی نیست، زیرا موثر یا متاثر یا وجود است و یا ماهیت، و هر دو باطل و فاسد است. اما بطلان تاثیر یا تاثر وجود از این جهت است که دانستی که وجود هیچ‌گاه تغییر نمی‌کند و محدود نمی‌گردد و به هیچ نحوی از انحاء تعیّن متعیّن نمی‌شود و الا لازم می‌آید که وجود محدود گردد... و اما بطلان تاثیر یا تاثر ماهیت به این جهت است که دانستی که ماهیت چیزی جدای از وجود نیست تا وجود بخواهد در آن اثر کند... بله ماهیت نور ماهیت اشرف از خود را به حقیقت مالکیت مالک می‌شود، و آن را قبول می‌کند، و از آن منفعل می‌شود.
نظریه مکتب وحی و عموم علما و فقها و متکلمین
خداوند متعال بر اساس قدرت و اختیار مطلق خویش هر چیزی را به هر گونه‎ای که بخواهد ایجاد می‎فرماید. افعال ما نیز واقعا و حقیقتا از خود ما که مخلوق خداوندیم می‎باشد، و نه با واسطه، و نه بدون واسطه، و نه با صرف‌نظر از تعیّنمان به خداوند نسبت داده نمی‏شود. رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله و سلم می‏فرمایند:
یکون فی آخر الزمان قوم یعملون المعاصی ویقولون إن اللّه‏ قد قدَّرها علیْهم، الراد علیهم کشاهر سیفه فی سبیل اللّه‏.
در آخرالزمان گروهی باشند که گناهان و معاصی را انجام دهند و گویند که خداوند آن را بر ایشان مقدر فرموده است. کسی که ایشان را رد کند مانند کسی است که در راه خداوند شمشیر کشیده باشد.
حضرت رضا علیه‏السلام می‏فرمایند:من قال بالتَّشبیه والجبر فهو کافرٌ مشرک، ونحن منه براء فی الدنیا والاخرة.
هر کس به تشبیه و جبر اعتقاد داشته باشد مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.
سند مکتب تفکیک (صاحب علم جمعی)
گرچه حفظ سلسله‎ها و مراتب و روابط خاص استاد و شاگرد، و لزوم رعایت اجازات بین ایشان از اصول ضروری و مسلم مرام متصوفه بوده، و بدون شک بر خلاف ضروریات مبانی اسلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام می‎باشد، اما بنیانگذار مکتب تفکیک در عین مخالفت شدید با سایر ارادتمندان استاد مشترک ـ که پیوسته نام وی را مخفی می‌داشته است ـ مدعی است سلسله اجازه تا استاد را که تماماً از عرفای مشهور و معروف می‌باشند کنار گذاشته، و بدون واسطه در عالم تجرید و انخلاع بدن خدمت استاد می‌رسیده و علوم و معارف را از وی اخذ می‌کرده است.
ایشان از چنین شخصی با عنوان مبهم صاحب علم جمعی یاد می‎نموده است، ولی بر اساس ادعای برخی بزرگان تفکیک و بیانات و مکتوبات رمزی ایشان، صاحب علم جمعی یکی از علمای چند قرن پیش به نام "سید علی شوشتری" است که در پی ارادت به مردی جولا (بافنده) در اثر شنیدن یک خبر به ظاهر غیبی، رویه و سیره علمای اسلام بلکه امامان معصوم علیهم السلام در امر قضاوت و شریعت را تخطئه نموده، و دست از مناصب علمی و شرعی خود برداشته، تحت نظر ایشان به سلوک‎های خاصی پرداخته است تا آن‎جا که به معارفی که جز "جبر" و "وحدت وجود" و... چیز دیگری نیست رسیده است. این مطلب که آیا حقیقت این عوالم چه بوده، و کسی که در اندیشه ایشان به عنوان صاحب علم جمعی و سید علی شوشتری تجلی کرده، و این مطالب را به ایشان القا نموده، چه حقیقت و هویتی داشته است نیز اصلاً معلوم نیست.
(برخی دیگر از شاگردان میرزا گفته‌اند: میرزا مهدی اصفهانی مدت سه سال فقط معارف گفتند و نکات دقیقی را بیان می‌کردند و می‌فرمودند: این از صاحب علم جمع است. می‌گفتیم: آقا صاحب علم جمع کیست؟ می‌فرمودند: می‌شناسید او را .
برخی وحدت وجودیان در باره اتصال سند خود به جولای مذکور چنین می‌نویسند:
حقیقت عرفان از امیر المؤمنین علی بن ابی‎ طالب علیه السلام ماثور است و طرقی که یداً به ید این حقیقت را نشر داده‌اند از یکصد متجاوز است، ولی اصول دسته‌های تصوف از بیست و پنج دسته تجاوز نمی‌کند و تمام این سلسله‌ها منتهی به حضرت علی بن ابی ‎طالب می‌گردد. و فقط در این بیست و پنج فرقه دو سه فرقه از خاصه می‌باشند و بقیه همگی از عامه‌اند. و بعضی از آنها سلسله‌شان به معروف کرخی و او به امام رضا علیه السلام منتهی می‌گردد، ولی طریقه ما که همان طریقه مرحوم آخوند است به هیچ‌یک از این سلسله‌ها منتهی نیست.
موافق با داستانی که در کتاب "طرائق ‌الحقایق" تألیف میرزا معصوم علی فرزند میرزا زین العابدین ملقب به رحمت علی شاه نعمت اللهی شیرازی، که در بیان طریقه صوفیان شاه نعمت اللهی و شرح حال مشایخ و اقطاب صوفیه نگاشته شده است و حتی مرحوم سید ابن طاووس و ابن فهد و شهید و علامه مجلسی و پدرش و امثال ایشان را از صوفیه می‎شمارد، نیز در نوشته‎های برخی وحدت وجودیان می‌خوانیم:
حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر... آقا سید علی شوشتری... به تصدی امور عامه از تدریس و قضا و مرجعیت اشتغال داشته، یک روز ناگهان کسی در منزل را می‌زند... در را باز می‌کنند می‌بیند شخص جولایی (بافنده‌ای) است... می‌گوید: فلان حکمی را که نموده‌اید طبق دعوی شهود، ... صحیح نیست... ملک متعلق به طفل یتیمی است و قباله آن در فلان محل دفن است، این راهی که شما در پیش گرفته‌اید صحیح نیست... و می‌رود و آیت الله در فکر فرو می‌رود این مرد که بود و چه سخنی گفت؟ در صدد تحقیق برمی‌آید معلوم می‌شود که در همان محل، قباله ملک یتیم مدفون است و شهود در ملکیت فلان، شاهد زور بوده‌اند، بسیار بر خود می‌ترسد... شب بعد... جولا در می‌زند می‌گوید: آقا سید علی شوشتری! راه این نیست که شما می‌روید. و در شب سوم... جولا می‌گوید : معطل نشوید... به نجف اشرف مشرف شوید و وظایفی را که به شما گفته‌ام انجام دهید. و پس از شش ماه در وادی‌ السلام نجف اشرف به انتظار من باشید... مرحوم شوشتری... در اولین وهله‌ای که وارد نجف اشرف می‌شوند، در وادی ‌السلام هنگام طلوع آفتاب مرد جولا را می‌بیند که گویی از زمین جوشیده و در برابرش حاضر گردید و دستوراتی داده و پنهان شد، مرحوم شوشتری... طبق دستورات جولا عمل می‌کند تا می‌رسند به درجه و مقامی که قابل بیان و ذکر نیست... استاد بزرگوار عارف بی‌بدیل مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی تبریزی از شاگردان مکتب مرحوم آقا سید احمد کربلایی هستند (که ایشان و حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و حاج شیخ محمد بهاری شاگردان آخوند ملا حسین قلی همدانی، و او شاگرد سید علی شوشتری و او هم صاحب داستان جولا بوده‌اند). این است سلسله اساتید ما که بالاخره به آن شخص جولا منتهی می‌شود، ولی آن مرد جولا چه کسی بوده و به کجا ارتباط داشته... هیچ معلوم نیست.
پیوسته جای این پرسش باقی است که کسانی که در یک فرع مختصر فقهی به روایت شخص مجهول اعتماد نمی‌کنند چگونه در مطلبی که تمام اصول و فروع و دنیا و آخرت ایشان را تحت‌ الشعاع قرار می‌دهد خود را موظف به اجرای دستورات کسی قرار می‌دهند که به صراحت اعتراف می‌کنند اصلاً معلوم نیست با چه نیروهایی ارتباط داشته است؟! مگر خود ایشان بارها شرط نکرده‌اند که دستورات استاد باید مطابق موازین شرع باشد، پس چگونه به همین سادگی آن شخص جولا رویه تمامی فقها و بزرگان و بلکه خود پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و امامان معصوم علیهم السلام را در امر قضاوت و عمل به شهادت شهود تخطئه می‌کند، و ایشان هم ـ بر فرض صحت داستان ـ به او سر ارادت و تسلیم می‌سپارند؟
علاوه بر اینکه مگر خود سردمداران عرفان تصریح نکرده‌اند که خبر دادن از امور پنهان، و کشف و شهود هرگز دلیل نمی‌شود که صاحب آن از اولیای خدا باشد؟ پس چگونه ایشان در مقابل یک خبر به ظاهر غیبی این چنین مجذوب جولا شدند و دست از خانه و زندگی و منصب شرعی خود شسته به اطاعت اوامر او همت گماشتند؟ آن هم خبری که هر شخصی که در مقابل آن قرار می‌گرفت، باید احتمال می‌داد که شاید خود همان جولا سند را قبلاً دفن کرده و مقدمات کار خود را فراهم آورده باشد؟ با همه این احوال در مکتب تفکیک در مورد پیر راه گفته می‌شود:
محال است بی‎ریاضت کسی به جایی برسد... تارة اکتسابی به دست ولی و پیر دستگیر و مرشد و...
این مطلب را به شما بگویم که هرگز نه در مسیر شریعت و نه در مسیر ترقیات نفسانی تحقیق نکرده دنبال کسی نروید. اگر خواستید دست ارادت به کسی بسپارید که شما را یک منزل بالا ببرد بسیار تحقیق کنید تا کسی را بیابید که اعلمیتش مسجل و مسلم باشد.
آقا رحیم ارباب به مرحوم سید اسماعیل صدر نوشت: میرزا مهدی را مواظبش باشید، بچه طلبه است. مرحوم صدر دست روی سر این گذاشته بود و خود مرحوم صدر هم بی سیر و سلوک نبوده.
در پایان یاد آور می‌شویم که مرحوم میرزا دو دوره از عمر خود را گذرانده است، یکی اوایل عمر وی که در سیر وسلوک‌های عرفانی طی شده است، دوم آخر عمر وی که در مسیر مخالفت با فلسفه و عرفان قدم گذاشته است. وی کتاب تقریرات بلکه تمامی کتاب‌های خود را در همین دوره دوم گفته یا نوشته است. گرچه برخی می‌کوشند کتاب تقریرات را از فهرست کتاب‌ها و تقریرات وی خارج کنند اما بدون شک این کتاب از جمله معتبرترین و مستند‌ترین آثار میرزا است که میرزا آن را به قلم خود تصحیح کرده، و حواشی خود را هم اضافه کرده است. مؤلف تقریرات در مقدمه آن تصریح می‌کند که میرزا تقریرات را دیده و تصحیح نموده است، چنان‌که می‌نویسد:
الرسالة نبذة مما استفدنا من بیانات شیخنا واستادنا الاصفهانی... وقد عرضتها علی حضرته فنظر فیها واصلحها وصحّحها بقلمها الشریف فکل ما تری فیها من الحواشی بالمداد الملوّن فهو من خطه.
این نوشته نمونه‌ای از چیزهایی است که از بیانات شیخ و استاد خود "اصفهانی" استفاده کرده‌ایم... و آن را به خودش عرضه داشته‌ام، پس آن را خوانده، و به قلم شریف خود اصلاح و تصحیح نموده است. پس هر چه که دیدی در حواشی آن با قلم رنگی نوشته شده، خط خود اوست.
شیوه علما و فقها و اعیان مکتب
علما و فقهای ما نه تنها در اصول اعتقادات، بلکه در فقه و اصول فقه هم از چاشنی‏های مختلف استفاده نکرده، و با نسبت دادن اندیشه‎ها و یافته‎های خویش به عرش و آسمان، انتظار تسلیم شدن دیگران در مقابل القائات خویش را ندارند، چرا که نشان حقانیت حق را بر جبین خود آن می‏بینند و هرگز دفاع از عقاید خود را نیازمند توسل به راه‏کارهای باطل و سراب‏های فریبنده نمی‏یابند، لذا وجوه مختلف آرا و انظار خود و دیگران را در فضایی کاملا علمی و استدلالی، و به دور از هر گونه بزک و غلو، تقریر و تبیین می‏کنند، و جز برای معصومین علیهم ‏السلام برای اندیشه‏های احدی، و تحت هیچ عنوانی، امتیاز و قداستی قائل نیستند، و تقوی، یا دیانت، یا ریاضت، یا تشرف خدمت امامان علیهم ‏السلام، یا خواب، یا خلسه، یا اشک و سوز هیچ‌کس را نشان حقانیت، یا عصمت یا برتری فکر و اندیشه او نمی‏شمارند.
امام صادق علیه السلام است که می‌فرمایند:ایاک ان تنصب رجلا ً‌دون الحجة فتصدقه فی کل ما قال.
بپرهیز از این که غیر از حجت خداوند، کسی را منصوب داشته در هر چه می‌گوید تصدیقش نمائی.
 


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
ملاحظاتی پیرامون مکتب تفکیک
همان‌گونه که در اولین شماره سمات یادآور شدیم سمات یک کرسی آزاد اندیشی در بین مؤمنین و پیروان مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام است و آماده طرح نظرات و دیدگاه‌های گوناگون در موضوعات عقیدتی و معرفتی است و ضمن این که به همه شیعیان و محبان اهل بیت علیهم السلام بویژه عالمان ارجمند شیعه ارادت می‌ورزد اما هیچ عالم و جریان فکری و عقیدتی شیعی را معصوم و غیر قابل نقد و بررسی با معیار برهان و قرآن و عترت نمی‌داند همان‌گونه که سیر مستمر و تاریخی همه دانشمندان جلیل القدر مکتب چنین بوده است که برای هیچ بزرگی مقام عصمت و خط قرمز از جهت نقد علمی قائل نبوده اند و صریح و اغلب صمیمانه به نقد یکدیگر می‌پرداخته اند.
حسن میلانی

lممممممممممممممممممممم

اشاره
آنچه پیش رو دارید نقدی بر پاره ای از دیدگاهها و مبانی مکتب تفکیک و عالمان تفکیکی ـ قدس سرّهم ـ است که به قلم حجت الاسلام و المسلمین میلانی به نگارش در آمده است. سمات آماده دریافت و انعکاس همه نقدهایی است که کسانی بر این نوشته و در دفاع از مبانی نقد شده وارد می‌دانند.
مقدمهاز ابتدای ظهور فلسفه و عرفان در میان مسلمانان تا امروز، بین آرای فلسفی و عرفانی با عقاید فقها و متکلمین و پاسداران حریم اعتقادی ما ـ از مرحوم شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و... گرفته تا مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی و علامه حلی و علامه مجلسی و شیخ انصاری و به طور کلی عموم فقها و علمای مکتب ـ قدس الله اسرارهم ـ تقابل و تضاد وجود داشته و دارد، بلکه ریشه این اختلاف و مقابله به زمان خود معصومین علیهم السلام می‏رسد؛ چنانکه بحث‏های امام رضا علیه السلام در مجلس مأمون عباسی با عمران صابی و سلیمان مروزی که کاملا دارای مبانی و عقاید فلسفی بودند نمونه کاملی از این تضاد و تقابل و تباین و تخالف را نشان می‏دهد. اما در قرون اخیر یکی از بزرگان منتقدان فلسفه و عرفان، آیت الله میرزا مهدی اصفهانی (ره) پس از اینکه مدت‏های مدیدی از عمر خویش را به اشتغال مطالب فلسفی و سیر و سلوک‎‏های عرفانی سپری نموده است، از نجف اشرف به مشهد مقدس نقل مکان نموده و شدیدا به نقد فلسفه و عرفان پرداخته و شاگردانی تربیت کرده‌اند.
اخیرا برخی نام مجموعه فکری ایشان و پیروانشان را "مکتب تفکیک" و گاهی هم "روش علما و فقهای امامیه" نهاده‏اند، اما چنین می‎نماید که مکتب ایشان گرچه شدیدا در مقام نقد و ابطال فلسفه و عرفان صورت یافته است ولی در مقام اثبات، بعضا به طرح همان مطالب فلاسفه و عرفا پرداخته است که در این مقال به بررسی تطبیقی نظریات گروه‏های مختلف:1) فلاسفه و عرفا. 2) مکتب تفکیک.3) مکتب وحی و عموم متکلمین و علما و فقهای شیعه می‏پردازیم.
لازم به ذکر است نقد ما هرگز متوجه شخصیت عالمان بزرگواری که عمری را در راه نیل به معارف مکتب وحی سپری نموده‎اند نیست. نیک می‎دانیم بزرگانی که کلمات آن‎ها را آورده‎ایم به مقتضای فطرت پاک عقلی و دینی خود قطعا نه خود را خدا می‌‌دانند و نه مجبور در افعال، بلکه هدف ما نشان دادن تباین عقاید والای مکتب وحی با تحلیل‎های ارائه شده بر اساس مبانی معارف بشری می‎باشد. بدون شک تبیین معارف اهل بیت علیهم السلام در مقابل نظریات بشری نه تنها مخالف اهداف آن بزرگواران و سایر ارادتمندان معارف اهل البیت علیهم السلام نیست بلکه از مهم‎ترین انتظارات ایشان از ما و از بهترین هدایای ما به ارواح آنان خواهد بود.
تباین حقیقی یا اعتباری خالق و مخلوق؟
نسبت ذات خداوند متعال با سایر اشیا، بر اساس ضرورت ادیان و براهین عقلی و عقاید اهل توحید این است که او تبارک و تعالی ذاتی است فراتر از داشتن زمان و مکان و اجزا و ابعاد که سایر موجودات را بدون سابقه وجودی آن‏ها (لا من شیء) آفریده است و چنانچه اراده فرماید همه آن‏ها را نیست و معدوم نماید هیچ امتناعی ندارد. بنابراین کاملا غلط است که کسی موجودات و مخلوقات را "مرتبه‏ای"یا "حصه‏ای" یا "جزئی" یا "قبسی" یا "پرتوی" یا "جلوه‏ای" یا "صورتی" از ذات خداوند متعال بداند و بگوید اگر به مخلوقات از لحاظ صورت و شکل و شبح و حد وجود (ماهیت) آن‏ها نگاه کنیم غیر از خداوندند ولی اگر از شکل و شبح و صورت و تعیّن و هاذیت (وجود قابل اشاره) آن‏ها صرف‏نظر شود جز خداوند هیچ چیز دیگری نیستند.
در مقابل عقیده فوق، اصحاب معرفت بشری می‏گویند: چون ذات خداوند نامتناهی است و محدود به هیچ حد عدمی نمی‏باشد و هیچ‏گونه فقدان و کمبودی در آن نیست ما نمی‏توانیم عقیده‏ای را که بیان شد بپذیریم، یعنی نمی‏توانیم قبول کنیم که خداوند متعال چیزی را آفریده و وجودی را جعل کرده یا قادر به از بین بردن آن باشد؛ چه اینکه اگر خداوند این وجود مخلوق و آفریده شده و مجعول را نداشته است لازم می‏آید که نامتناهی نبوده، فاقد این وجود، و محدود، و مرکب از وجود و عدم گردد، و اگر این وجود را داشته است پس جعل و خلق آن محال است. بنابراین ما باید بپذیریم که وجود، حقیقتی است که اصلا قابل جعل و خلق نیست بلکه تنها صورت‏ها و شکل‏ها و تطورات و شبح‏های آن (که نام آن، "حدود وجود" و "ماهیات" است) عوض می‏شود. و ناچار باید بگوییم:
الف) وجود نه قابل جعل و خلق است (و گرنه لازم می‏آید که خداوند نامتناهی نبوده و محدود و مرکب از وجود و عدم باشد)، و نه قابل عدم و از بین رفتن (و گرنه لازم می‏آید که ذات و هستی خدای نامتناهی، قابل عدم و نیستی باشد).
ب) خلقت و آفرینش به معنای خلق لا من شیء و جعل وجود نیست. بلکه وقتی می‏گوییم اشیا آفریده و خلق شده‏اند باید منظورمان این باشد که صورت‏ها و اشباح و حدود و ماهیاتی که بر وجود عارض شده و مالک وجود خدا می‏گردند حادث می‏باشند، نه اینکه اصل وجود آن‏ها با صرف‌نظر از تعیّناتشان پدید شده، و لا من شی‏ء، خلق شده باشد. نتیجه این استدلال همین است که بگوییم: وجود اشیا بدون لحاظ هاذیتشان و با صرف‏نظر از تعیّناتشان جز وجود خداوند چیزی نیست، لذا ممکن نیست که از این نظر حادث شده، و لا من شی‏ء وجود یافته و خلق شده باشند.
ج) معنای عدم سنخیت خالق و مخلوق را هم باید این‏گونه معنا کنیم که صورت‏ها و اشباح و اشکال وجود (که حقیقت اشیا و مخلوقات چیزی جز آن نیست) با خود وجود (که چیزی جز خداوند نیست) هم‏سنخ نمی‏باشند (مباینت صفتیه، با سنخیت ـ بلکه وحدت ـ از حیث وجود)، نه اینکه بگوییم اشیا و مخلوقات از نظر وجود و با صرف‏نظر از شکل و شبح و تعیّنشان باز هم با خداوند مباین بوده و هم ‏سنخ نمی‏باشند.
صوفیان جاهل یا عرفای شامخین؟!
کسانی که تفاوت خداوند با اشیا و مخلوقات را تنها از حیث تعیّن و عدم تعیّن دانسته‏اند گاهی خودشان را به دو گروه تقسیم کرده‏اند:
اول: کسانی که وجود را منحصر به خدا دانسته جز او همه چیز را اوهام و خیالات می‏دانند.
دوم: کسانی که وجود را منحصر به خدا می‏دانند ولی در عین حال می‎خواهند برای غیر خداوند هم حقیقتی قائل شده، و مخلوقات را هم واقعا چیزهایی بدانند، لذا در این مسیر می‏گویند: ما وجود غیر خدا را انکار نمی‎کنیم، اما این اغیار جز ماهیات و اشباح و تعیّنات وجود چیز دیگری نیستند چرا که موجودیت آنها نیز به وجود است نه این که وجودی غیر از وجود خدا داشته باشند و وجود خداوند را محدود سازند.
اما واقعیت این است که این دو مذهب ـ مذهب جهله متصوفه و مذهب عرفای به قول خودشان شامخین ـ عینا یکی است و اصلا چنین دوئیتی حقیقت ندارد. و د رعین حال این دو نظریه، بر فرض هم که تفاوتی داشته باشد اما از نظر اساس و جوهر خود در مقابل نظریه عموم علما و فقها و متکلمین و اهل توحید می‏باشد.
پاسخ ما
پاسخ تمامی این افراد ـ که ذات خداوند را نامتناهی و دارای امتداد وجود انگاشته و امر خلقت به معنای جعل و خلق وجود را محال می‏دانند ـ این است که:
"تناهی و عدم تناهی" از ویژگی‏های اشیای دارای اجزا، و امتداد، و حادث، و ممکن، و مخلوق است، لذا به چیزی که اصلا جزء و کل و امتداد وجودی ندارد نه متناهی گفته می‎شود و نه نامتناهی. به عبارت دیگر "تناهی و عدم تناهی" دو معنای نقیض هم نیستند، بلکه مانند "ملکه و عدم" برای اشیای متجزی و مخلوق می‏باشند و خداوند متعال که خالق تمامی اشیای دارای مقدار و اجزا و کوچک و بزرگ است ذاتا مباین با همه آن‏ها می‏باشد و خود او نه کوچک است و نه بزرگ، و نه متناهی و نه نامتناهی.
امیرالمؤمنین علیه السلام می‌‏فرماید:
لیس بذی کبر امتدت به النهایات فکبرته تجسیما، ولا بذی عظم تناهت به الغایات فعظمته تجسیدا، بل کبر شأنا وعظم سلطانا.
بزرگی او این‌گونه نیست که جوانب مختلف، او را به اطراف کشانده، و از او جسمی بزرگ ساخته باشند، و عظمت او چنان نیست که اطراف به او پایان یافته، و از او جسدی بزرگ ساخته باشند، بلکه او دارای بزرگی شأن و عظمت سلطنت است.
امام جواد علیه السلام می‌‏فرمایند: إنّ ما سوی الواحد متجزّیء، واللّه‏ واحد لا متجزّیء ولا متوهّم بالقلّة والکثرة، وکلّ متجزّیء أو متوّهم بالقلّة والکثرة فهو مخلوق دالّ علی خالق له.
هر چیزی جز خداوند یگانه، پذیرای قسمت و جزء است. خداوند یکتا و احدی است؛ نه قابل انقسام است و نه جزء بردار و نه در وهم به کمی و زیادت وصف شود. [چرا که] هر چیزی که پذیرای قسمت و جزء باشد یا در تصور، کمی و زیادت را بپذیرد، مخلوق است و دلالت دارد که او را خالقی می‌‏باشد.
إنه أحدی المعنی، یعنی به أنه لا ینقسم فی وجود ولا عقل ولا وهم، کذلک ربنا.
خداوند حقیقتی واحد است، یعنی نه در وجود، و نه در عقل، و نه در وهم، هرگز قابل انقسام نیست. چنین است پروردگار ما.
بسیار شگفت است که فلاسفه از یک طرف خداوند را نامتناهی می‌دانند و از طرف دیگر صریحا معترفند که متناهی بودن و نامتناهی بودن از خواص کمیت بوده، و کمیت هم از اعراض جسم است. چنان‌که می‌‌نویسند:
النهایة واللانهایة من الاعراض الذاتیة التی تلحق الکم.
تناهی و عدم تناهی از اعراض ذاتی کمیت و مقدارند.
الکم عرض... ویختص الکم بخواص... الخامسة النهایة واللا نهایة.
کم عرض است... و خواص و ویژگی‌هایی دارد که... پنجمین آن‌ خواص، متناهی بودن و نامتناهی بودن است.
بنابراین، اصل و پایه شبهه و توهم افراد مذکور باطل است لذا تمامی نتایجی هم که از آن گرفته‏اند باطل و نادرست بوده، و جداً بی‏اساس است که کسی بگوید:"وجود خدا نامتناهی است و نامتناهی بودن ذات او مجالی برای وجود غیر او باقی نگذاشته است"، یا اینکه بپندارد: "محال است که خداوند متعال وجود چیزی را جعل و خلق نماید"، و بدتر از همه اینکه نتیجه بگیرد: "اشیا از حیث وجود چیزی جز خدا نیستند و تنها از نظر تعیّن و شکل و شبح و هاذیت خود با خدا تفاوت دارند".
روایاتی هم که در زمینه متناهی نبودن خداوند وارد شده است در مقام سلب حد و تناهی و مقدار و اجزا از خداوند می‎باشد، نه اینکه او را به عنوان موجودی نامتناهی اثبات کند که نتیجه آن این باشد که دیگر نمی‏تواند وجودی غیر از خودش خلق فرماید. به عبارت دیگر روایات مورد اشاره، نشان‎گر فراتری ذاتی خداوند از قابلیت و شأنیت اتصاف به تناهی و عدم تناهی می‎باشند که شأنیت اتصاف موضوع به محمول را نفی می‎کنند، و در این جهت هیچ تفاوتی نمی‌کند که سالبه محصله باشند یا معدولة المحمول.
(قضیه سالبه محصله، قضیه‌ سالبه‌ای است که ادات نفی جزء موضوع و محمول نشده باشد مانند: "هوا گرم نیست"؛ و "خداوند متناهی نیست"؛ و قضیه معدوله آن است که ادات نفی جزء موضوع یا محمول یا هر دو شده باشد مانند: "هوا غیر گرم است"، یا "خداوند غیر متناهی است" که در مورد خداوند متعال از این جمله نباید نتیجه گرفت که وجود خداوند بی‌نهایت بزرگ یا وسیع است به گونه‌ای که دیگرجایی برای غیر خود باقی نمی‌گذارد! بلکه معنای آن این است که خداوند متعال غیر از موجودات متناهی و نامتناهی و کوچک و بزرگ می‌باشد).
باید دانست که اصولا وجود نامتناهی ذاتا محال است و حتی در مورد غیر خداوند هم اعتقاد به آن باطل است. در طول تاریخ اعتقادی شیعی، اعتقاد به محال‏بودنِ ذاتی وجود نامتناهی از امور مسلم و بدیهی بوده است، و اعتقاد به آن توسط فلاسفه و عرفای اهل سنّت ـ با تعبیر مطلق و مقید ـ در بین برخی از ایشان رخنه کرده است.
شیخ طوسی قدس سره می‏فرماید: إن وجود ما لا نهایة له محال.
همانا وجود چیزی که نهایت نداشته باشد محال است.
شرح تجرید می‏نویسد: إن وجود ما لا یتناهی محال علی ما یأتی.
همان‌طور که بیان خواهیم داشت وجود آن‌چه که نهایت نداشته باشد محال است.
تفسیر خلقت و آفرینش در فلسفه و عرفان و تفکیک
نظریه عرفا و فلاسفه
در نظر فلسفه و عرفان وجود، حقیقتی نامتناهی و ازلی و ابدی است که هرگز قابل جعل و یا عدم نیست، لذا خلقت و آفرینش به معنای جعل و ایجاد حقیقت هستی اشیا ذاتا محال است؛ بلکه معنای خلقت، تعیّن یافتن ذات و هستی خداوند به صورت اشیا و مخلوقات است که در این صورت گاهی میگویند خداوند اصلا وجودی غیر از همین تعیّنات و صورت‏ها ندارد، و دیگرگاه می‎گویند اشیا تعیّنات خداوندند، و از حیث وجود با صرف‌نظر از تعیّنشان اصلا چیزی غیر از او نیستند ولی خداوند ازلا و ابدا بر لا تعیّنی و نامتناهی بودن خود باقی است.
بنابر این در نظر ایشان هر موجود دیگری که فرض شود باید به عنوان حصه‏ای یا مرتبه‏ای یا جزئی یا صورتی و تعیّنی از وجود او (مانند معنای حرفی نسبت به معنای اسمی، وجود ربطی) باشد. لذا هیچ چیزی غیر از خدا وجود ندارد و گرنه لازم می‏آید که وجود خداوند محدود به عدم آن شی‏ء گردد و مرکب از وجود و عدم باشد. بنابراین غیریت‏ها تنها ماهیات و حدود وجودند و تنها از این حیث واقعیت و حقیقتند که ماهیت و حد وجودند نه اینکه وجودی غیر از وجود نامتناهی خداوند باشند.
واجب‌الوجود همه چیزهاست؛ هیچ چیز از او بیرون نیست.
منزه آنکه اشیا را ظاهر کرد، و خود عین آن‏ها است.
همانا خداوندِ منزه، همان خلق دارای همانند است!
حقیقت و هویت انسان عین حقیقت و هویت حق است.
تحقیقا آن [ذات الهی] همان است که به صورت خر و حیوان ظاهر شده است.
غیر متناهی که صمد حق است به حیث که لا یخلو منه شی‏ء ولا یشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة...
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد.
معنای "علت بودن" و افاضه خداوند به این باز می‌‏گردد که خودِ او به صورت‏های مختلف و گوناگون درمی‏آید.
حق و خدا همان چیزی است که دیده می‌‏شود. و خلق، وهم و خیال می‌‏باشد.
ذات ما عین ذات اوست، هیچ مغایرتی بین آن دو وجود ندارد جز اینکه ما به این صورت در آمده‌ایم و او بدون صورت است.
عارف کسی است که حق را در هر چیزی ببیند؛ بلکه عارف حق را عین هر چیزی می‌‏بیند.
عارف کامل کسی است که هر معبودی را _ در هر صورتی _ جلوه حق ببیند و بداند که حق است که در آن صورت خاص پرستیده می‌‏شود. به همین جهت است که تمام عابدان، معبود خود را "اله" نامیده‏اند، با این‌که نام خاص آن معبود، گاه سنگ است و گاه درخت، گاه حیوان است و گاه انسان، و گاه ستاره است و یا فرشته.
اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت می‌‏نماید بدانستی و آگاه شدی که فی ‏الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کس است، بدانستی که البته دین حق در بت‌پرستی است... بت را هم حق کرده و آفریده است، و هم حق گفته است که بت‏ پرست باشند... و هم حق است که به صورت بت ظاهر شده است... و چون او به صورت بت، متجلّی و ظاهر گشته است، خوب و نکو بوده است... چون فی‏الحقیقه غیر حق، موجود نیست و هر چه هست حق است.
مسلمان گر بدانستی که بت چیست بدانستی که دین در بت‏پرستی است
معبود در هر صورت و شکلی که باشد ـ چه صورت محسوس مانند بت‏ها، چه صورت خیالی مانند جن، و چه صورت عقلی مانند ملائکه ـ همان حق است.
آنان که طـلـب‏کار خدایــید خدایید‌ بیـرون ز شما نیسـت،شمایــید شمایید‌
اسمید و حــروفید و کـلامید و کتابید‌ جبریل امینیـد و رســولان سمــایید‌
ذاتید و صفاتیـد، گهی عرش و گهی فرش‌‌ در عین بقایید و منزه ز فنایید‌
‌ تمایز بین خداوند و خلق، تمایز تقابلی و دوگانگی نیست، بلکه مانند چیزی است که یکی درون دیگری قرار گرفته، و یکی از حیث اطلاق و بی‏قید و بند بودن شامل دیگری بوده بر آن احاطه داشته باشد.
حــدیث مـا ســوی ‏اللـه‏ را رهـــا کــن
به عقـل خویش ایــن را زآن جـدا کــن
مـن و مــا و تـو و او هســت یـک چیـز
کــــه در وحــدت نبـاشـد هیـچ تمییــز
حیث إنه تعالی وجود صمدی، فهو الواحد الجمیع.
از آنجا که خداوند وجود صمدی است، پس او همان یگانه‏ای است که همه اشیا می‏باشد.
وحدت وجود، مطلبی است عالی و راقی. کسی قدرت ادراک آن را ندارد... . من نگفتم "این سگ خداست". من گفتم "غیر از خدا چیزی نیست" [کاملا دقت شود!]... وجود بالاصالة و حقیقة الوجود در جمیع عوالم... اوست تبارک و تعالی، و بقیه موجودات، هستی ندارند و هست‏نما هستند.
معیّت حق سبحانه با بنده، نه چون معیّت جسم است با جسم، بلکه چون معیّت آب است با یخ و خشت با خاک. چون تحقیق وجود یخ و خشت کنی، غیر از آب و خاک هیچ نخواهی یافت، و خواهی دانست که آنچه تو او را یخ و خشت می‌‏خوانی توهمی و اعتباری بیش نیست، و توهم و اعتبار، عدمِ محض [است]. این جا بشناس که حقیقت تو چیست.
تعیّن بر دو وجه متصور است: یا بر سبیل تقابل، و یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی نیز می‌‏کنند، و امرِ امتیاز از این دو وجه بدر نیست... . تعیّن واجب تعالی از قبیل قسم دوم است؛ زیرا که در مقابل او چیزی نیست، و او در مقابل چیزی نیست تا تمیّز تقابلی داشته باشد... . خلاصه مطلب این که ... تعیّن و تمیّز متمیّز محیط و شامل به مادونش، چون تمیّز کل از آن حیث است که کل است... و نسبت حقیقة ‏الحقایق با ماسوای مفروض چنین است.
صمد فقط تویی که جز تو پری نیست، و تو همه‏ای که صمدی.
ملا صدرا می‎گوید: آنچه که به خودی خود نه وجود باشد و نه موجود، هرگز ممکن نیست که به تأثیر و افاضه غیر موجود شود، بلکه موجود تنها خود وجود و اطوار و شؤون و صورت‏های گوناگون آن است...
"تعلیقات کشف المراد" می‏نویسد:
وجود، هرگز نه قابل جعل است، و نه قابل عدم، چرا که محال است چیزی از حقیقت خود جدا شده و به غیر خود تبدیل گردد.
وجود از حیث ذات خودش همان حق سبحانه است.
"ممد الهمم" می‏نویسد:
چون به دقت بنگری آن‎چه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است.
رساله "وحدت از دیدگاه عارف و حکیم" می‏نویسد:
وجود چون قابل وجود و عدم نیست واجب لذاته است، و وجود اصل همه موجودات و قائم بر همه و قیوم همه و همه قائم به او هستند.
اسفار می‏نویسد: "موجود و وجود"، منحصر در حقیقتی است که واحد شخصی است و شریکی در موجودیت حقیقی ندارد و در خارج، فردِ دومی برای آن در کار نیست، و در سرای هستی غیر از او احدی وجود ندارد، و تمام چیزهایی که در عالم وجود به نظر می‌‌آید که غیر واجب معبود باشد تنها و تنها از ظهورات ذات و تجلّیات صفات اوست که در حقیقت عین ذات او می‌‌باشد. بنابر این هر چیزی که ما ادراک می‌‌کنیم همان وجود حق است که در اعیان ممکنات می‌‌باشد... پس "عالم"، خیال است و وجود واقعی ندارد. و این بیان آن چیزی است که عارفان حقیقی و اولیای محقق به آن معتقدند.
در پاورقی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" نیز آمده است:حقیقت آن‏ها (مخلوقات) عین ظهور و تجلی ذات حق است... از نظر اهل عرفان و همچنین فیلسوفانی که حکمت متعالیه را شناخته‏اند... دلالت مخلوقات بالاتر از این است، طبق این مشرب فلسفی، مخلوقات عین ظهور و نمایش ذات خداوندند، نه چیزهایی که ظاهر کننده خداوندند... حاجی سبزواری در منظومه معروف خود می‏گوید: با هــمه پنهانیش هست در اعیــان عیـان؛ با همه بی‏رنگیش در همه ز او رنگ و بوست. معلول عین تجلی و ظهور علت است... آنچه وجود دارد تنها ذات لایزال الهی است با افعالش که تجلیات و ظهورات و شؤونات او می‏باشند.
کتاب "علی بن موسی الرضا علیه ‏السلام والفلسفة الإلهیة" می‎نویسد:
همانا موجود نامتناهی همه وجود را پر کرده و فرا گرفته است،... پس چه جایی برای فرض وجود غیر او باقی می‏ماند؟!
"آمـوزش فلسفه" می‎نویسد: وجود عینی معلول، استقلالی از وجود علت هستی‏بخش به او ندارد و چنان نیست که هر کدام وجود مستقلی داشته باشند.
بلکه رساله "نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور" بر اساس عقیده وحدت وجود، شیطان را به شکر رازقش اندر سجود و همه حسن و همه عشق و همه شور و همه وجد و همه مجد و همه نور و همه علم و همه شوق و همه نطق و همه ذکر و همه ذوق می‌داند و می‌‏نویسد:
چو یک نور است در عالی و دانی‌ غذای جمله را این نور دانی‌
بر این خوان کرم از دشمن و دوست‌ همه مرزوق رزق رحمت اوست‌
ازین سفره چه شیــطان و چه آدم‌ به اذن حق غذا گیرند با هم‌
چو رزق هر یکی نـور وجود است‌ به شکر رازقش اندر سجود است‌
همه حسن و همه عشـق و همه شور همه وجــد و همه مجد و همه نور
همه حی و همه علم و همـــه شوق همه نطـق و همـه ذکر و همه ذوق‌

به همین جهت است که برخی از اهل عرفان می‌گیویند خداوند حتی به صورت شیطان هم ظاهر می‌شود و انسان‌ها را گمراه می‌کند! چنان‌که می‌گویند:
هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند. هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم "یا مضلّ" است.
و پرستش گوساله را هم پرستش خدا می‌دانند! و پیامبر الهی را متّهم به بی‌ظرفیتی و جهالت در امر توحید می‌کنند و می‌‌گویند:
وکان موسی أعلم بالأمر من هارون لأنّه علم ما عبده أصحاب العجل، لعلمه بأنّ الله قد قضی ألا یعبد إلا إیّاه: وما حکم الله بشی‏ء إلا وقع. فکان عتب موسی أخاه هارون لما وقع الأمر فی إنکاره وعدم اتساعه، فان العارف من یری الحقّ فی کلّ شی‏ء، بل یراه عین کلّ شی‏ء.
و در ترجمه و شرح عبارت فوق عذر بدتر از گناه می‌آورند و می‌‌گویند:موسی علیه السلام به واقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از هارون بود. چه این‌که می‏دانست اصحاب عجل چه کسی را پرستش می‏کردند. زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود و آن چه را حکم فرمود، غیر آن نخواهد شد (پس جمیع عبادت‌ها عبادت حق تعالی است و لکن، «ای بسا کس را که صورت راه زد».
بنابر این عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می‏نمود و قلب او چون موسی اتساع نداشت. چه اینکه عارف حق را در هر چیز می‏بیند بلکه او را عین هر چیز می‏بیند (غرض شیخ در این‌گونه مسائل در فصوص و فتوحات و دیگر زبر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که اهل سرّند. هر چند به حسب نبوّت تشریع مقرّ است که باید توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت. چنان‌که انبیا عبادت اصنام را انکار می‏فرمودند).
شمس تبریزی می‌گوید:
دعوت انبیا همین است که ای بیگانه به صورت، تو جزء منی، از من چرا بی‌خبری؟ بیا ای جزء، از کل بی‌خبر مباش!
تمام موجودات را حضرت حق دارا بود، در آن زمان که خبر از آسمان نبود آسمان را دارا بود... تمام اشیا در مقام ذات مندرج بوده‏اند... تمام ذرات از آنجا تابش کرده است. عطا کننده قبل از عطا دارد ولی هنوز آن را به نمایش درنیاورده است.
نظریه مکتب تفکیک
مکتب تفکیک می‌گوید وجود خداوند نامتناهی است و وجود سایر اشیا نسبت به خداوند وجود حرفی و ربطی است، یعنی اینکه موجودات وجودی خارج از ذات خدا ندارند و مرتبه‏ای از وجود اویند. غیریت اشیا با خدا تنها همین است که آنها اشباح و شکلها و تعیّنات خود همان وجود واحد نامتناهی یعنی خداوندند چه اینکه جز وجود خداوند هیچ وجودی در کار نیست. و تفاوت ما با فلاسفه و عرفا در این است که آن‏ها غیر خدا را اصلا قبول ندارند و همه را اوهام و خیالات می‏دانند ولی ما واقعا غیر خدا را قبول داریم و آن‏ها را ماهیات و حدود و اشباح و اظله‏ای می‏دانیم که مالک نور وجود شده‏اند به گونه‌ای که از نظر تعیّن و هاذیتشان غیر خداوندند ولی از حیث وجود با صرف‌‏نظر از تعیّن و شکلشان جز خدا چیزی نیستند.
مکتب تفکیک می‌افزاید جز وجود خداوند هیچ وجودی در کار نیست، و معنای خلقت و آفرینش این نیست که خداوند وجودی را جعل کند چه اینکه این کار ذاتا محال و مستلزم ترکیب خداوند از وجدان و فقدان می‏گردد، بلکه معنای خلقت این است که خداوند از وجود خودش به ماهیات و اشباح اشیا می‏دهد، و اشیایی که مالک نور (وجود) خداوند شده، و تعیّن خداوندند تنها از حیث تعیّن خود غیر اویند، ولی از حیث وجود با صرف‌نظر از تعیّنشان غیر او نیستند:
جعل وجود غلط است زیرا اگر این مجعول عین خدا باشد که قول عرفا می‏شود... و اگر غیر خداست خدا فاقد این مجعول می‏شود پس محدود به عدم می‏گردد که لازمه‏اش ترکیب در خداست و این شرک است. اما جعل ماهیت بدتر از این است و سومی هم اشکال دارد.
انه لو کان کنه الشیء هو الشیئیة والکون بالغیر لکان حیث ذاتها حیث المجعولیة... بلا جعل ولا فعل ولا تأثیر و... لا مجعـولیـة وجـود ولا ماهیـة ولا غـیر ذلک مما توهموه.
همانا اگر حقیقت یک چیز شیئیت به غیر باشد [مانند موجی که شیئیت آن بسته به آب است] ذاتش مجعولیت است... بدون این که خلق و فعل و تأثیر... در کار باشد، یا وجود یا ماهیت یا سایر چیزهایی که توهم کرده‌اند خلق شده باشد.
این عبارت را خوب ضبط کنید که بر حسب معارف کتاب و سنت، خلقت به جعل وجود و جعل ماهیت و جعل اتصاف ماهیت به وجود نیست اصلا ماهیت قابل انجعال نمی‏باشد، وجودی هم نیست تا وجودی جدا از حق باشد.
جعل وجود مستلزم سه عیب عمده است زیرا باعث می‏شود که خدا مرکب از وجدان خود و فقدان غیر گردد و محتاج شود، و نیز برای خدا شریک در وجود پیدا شود و توالد خدا و بطلان صمدیت نتیجه گردد.
خداوند از نور خودش (وجود و علم و قدرت و حیات و دیگر کمالاتش) به ماهیت خاتم الانبیا تملیک می‏کند.
این نور (خاتم الانبیا) از نظر اصل نوریت خداست و از نظر "این بودن" خاتم الانبیاست.
ما نیست صرفیم و با "نیست" فقط در لفظ فرق داریم... غنای ما به غیر است. کمال و جمال و جلال ما به غیر است. و این به غیر بودن را ان شاء الله الرحمان توضیح خواهم داد.
ولا نهایة لکمالاته کما أنه لا نهایة لذاته عز وجل.
حقیقت این است که لا و إلا در وجود و تمامی کمالات تسری دارد همچنانکه: "لا إله إلا الله‏"، "لا وجود إلا وجود الله‏"، "لا نور إلا نور الله‏"، "لا قدرة إلا قدرة الله‏".
واقع مطلب این است که در عالم به هیچ‌وجه شرک نمی‏باشد... غیر وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست.
ان جاعلیة الحق تعالی وفاعلیته للکائنات المکشوفات المعلومات لیست بفعل منه تعالی لان حیث ذات الکائنات هو الکون والتحقّق به بلا جعل... وهذه هو الجاعلیة الذاتیة بلا فعل منه تعالی... یکون حیث ذات المجعولات بهذا الغیر مجعولة بالذات... بلا جعل ولا فعل ولا تأثیر ولا غیرها.
همانا جاعلیت و فاعلیت حق تعالی نسبت به کائناتِ ظاهر شده، فعل خدای تعالی نیست، زیرا کائنات از جهت ذات، چنینند که بدون این که جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و محقّق به خدایند. و همین است جاعلیت ذاتی بدون فعل خداوند... ذات مجعولاتی که به این غیر موجودند مجعولیت ذاتی می‌باشد بدون این که جعل و فعل و تأثیر و مانند این‌ها در کار باشد.
لیس شیء غیره تعالی وغیر وجوده وإلا یلزم التحدید.
غیر خدا و وجود او، هیچ چیزی نیست وگرنه محدودیت خدا لازم می‌آید.
الوجود غیر مجعول ولا جاعل وهو منحصر فی الله تعالی. فهو الازل والابد وما سواه ماهیات.
وجود نه آفریده شده است و نه آفریدگار، و منحصر در خدا می‌باشد. پس او ازل و ابد است، و ماسوای او ماهیات [صورت‌های وجود] می‌باشند.
الشیئیة فی الخالق جل شأنه هی الشیئیة الحقیقیة، وفی غیره هی الشیئیة بالغیر ولا شیئیة له.
همانا شیئیت در خالق جل شأنه شیئیت حقیقی است، و در غیر او شیئیت به غیر است، و شیئیتی برای مخلوق در کار نیست.
فنور الله‏ مطلق غیر متعیّن أبدا فی عین کون هذه المخلوقات أسمائه وتعیّناته وصفاته.
نور خدا همیشه مطلق غیر متعیّن است، در عین این که این مخلوقات اسما و تعیّنات و صفات اویند.
کلما توجهت إلی هذا النور بوجه الهذیة لا مناص لک من القول بأنه نور محمد [صلی الله علیه وآله وسلم] ومخلوق... ولو نظرت إلی أصل نوریته وغمضت العین عن هذیته، فقد صرفت النظر عن الخلق بالکلیة وتوجهت إلی الله‏ تعالی.
هر گاه به این نور و وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه کنی، ناچار باید آن را نور محمد [صلی الله علیه وآله وسلم]و مخلوق بدانی و حق نداری بگویی که آن خداست... و اگر به اصل نوریت و وجود آن نظر کنی و از تعیّن و شکل آن چشم بپوشی، به طور کلی از خلق صرف‌نظر کرده و به خدا توجه نموده‌ای.
فی الواقع ونفس الامر مع قطع النظر عن التعیّنات والمضایق... فإذا هو [محمد صلی الله علیه وآله وسلم] الله‏ تعالی.
در واقع و نفس الامر، با قطع نظر از شکل‌ها و محدودیت‌ها... او [محمد صلی الله علیه وآله وسلم]، خدای تعالی است.
لا وجود إلا وجود الله.
هیچ وجودی نیست مگر وجود خدا.
اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا، علم و قدرت و وجود دیگری باشد لازم می‏آید که خدا علم و قدرت و وجود خودش را واجد، و علم و قدرت و وجود دیگران را فاقد باشد؛ پس در خدا ترکیب پیش می‏آید... بنابر این غیر وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست.
شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است.
حتی شمر هم دارای نور ولایت است.
ان المعقولات حیث ذاتها الکون والشیئیة بالعقل ولیس لها حیث ذات ونفسیة بنفسها... فیکون العقل هو المحقق المکون بالذات بلا فعل فی وجه من الوجوه... فیکون هذا آیة کبری علی قدس الحق جلت عظمته عن الفعل والتأثیر والجعل وغیرها.
معقولات، وجود و بودن و شیئیتشان به عقل است، و برای آن‌ها با قطع نظر از وجود عقل، وجودی نیست... بنابر این عقل، بدون هیچ فاعلیتی، تحقّق دهنده آن‌هاست... و همین [رابطه عقل و معقولات] نشان است بر قدس حق جلت عظمته در این جهت که [نسبت به موجودات] هیچ‌گونه فعل و تأثیر و جعل و غیر آن ندارد.
ان هذا الکون المتطور بالکائنات... حیث ذاته الشیئیة والکون بالحق تعالی شانه. ولیس له کینونة وشیئیة بنفسه فی وجه من الوجوه فلیست العوالم الغیر المتناهیة منعزلة عن الحق وبعیدة عنه بالمسافة.
ذات این وجود که به صورت کائنات در آمده است... وجود و بودن و شیئیتش به حق تعالی شأنه است. و برای خود این وجود، با قطع نظر از وجود خدا، به هیچ‌وجه موجودیت و شیئیتی نیست. پس عوالم نامتناهی از خدا جدا نیستند و از او بعد مسافتی ندارند.
إن ماهیة الصادر الاول... تجد بإذن الله وجود الله وعلمه وقدرته وسایر کمالاته بمقدار خاص یشاء الله... فیکون الصادر الاول حقیقة موجودة مالکة بالمالکیة الواقعیة الحقیقیة فیکون ولیا محیطا علی کل المخلوقات وعلما بکلها... وهذا سر الولایة. فهذه الحقیقة الموجودة تجد علم الله وسایر کمالاته لا علما آخر ـ کما علیه أساس جعل الوجود خلافا لاساس الشرایع وتصریحات الکتاب والسنة صدرا وذیلا ـ إذ لیس شیء غیره تعالی وغیر وجوده وإلا یلزم التحدید... ثم بعد خلقة الصادر الاول یخلق الله تعالی الصادر الثانی من الصادر الاول أی تجد ماهیة الصادر الثانی هذا العلم والوجود والقدرة التی وجدها ماهیة الصادر الاول لا علما ووجودا وقدرة أخری کی یلزم جعل وانجعال کما یقوله الفلاسفة بل عین هذا الوجود الذی وجدها ماهیة الصادر الاول تجدها ماهیة الصادر الثانی.
ماهیت صادر اول... به اجازه خدا ، وجود و علم و قدرت و کمالات دیگر خدا را، به اندازه خاصی که خدا می‌خواهد دارا می‌شود. بنابر این صادر اول حقیقتا موجود و مالک واقعی وجود خدا می‌گردد؛ و در بر دارنده همه مخلوقات، و علم به همه آن‌ها است... و همین است معنای ولایت داشتن ایشان [!]. سپس این حقیقتِ موجود، علم و بقیه کمالات خدا را واجد می‌شود نه علمی دیگر را، زیرا غیر از خدا و وجود او چیز دیگری در کار نیست وگرنه محدود بودن وجود خدا لازم آید! و آن‌چه ما گفتیم مخالف با نظریه آفرینش وجود است که البته کتاب و سنت هم از اول تا آخر به صراحت با عقیده آفرینش و خلقت وجود مخالف است [!!]... بعد از خلقت صادر اول، خدا صادر دوم را از صادر اول خلق می‌کند به همین معنا که ماهیت صادر دوم هم همان علم و وجود و قدرتی را دارا می‌شود که ماهیت صادر اول دارا شده است، نه این‌که علم و وجود و قدرت دیگری را دارا شود و خلقت و آفرینش لازم آید و مطابق با نظریه فاسفه گردد [!!]، بلکه ماهیت صادر دوم عین همین وجودی را دارا می‌شود که ماهیت صادر اول آن را دارا شده است
بر همگان روشن است که اختلاف اساسی مکتب وحی و برهان با فلسفه و عرفان، و در صدر ایشان با خود صدر الفلاسفه، در این است که مکتب وحی و برهان می‌گوید همه ما سوی الله مخلوق خداوندند و او آن‌ها را "لا من شیء" یعنی بدون سابقه وجودی آن‌ها آفریده است. امّا فلسفه و عرفان منکر معنای حقیقی خلقت و آفرینش است، و اشیا را در مقابل خداوند موجود نمی‌داند، بلکه آن‌ها را مانند معنای حرفی، قائم به خدا، و در حقیقت جزء خدا می‌داند نه مخلوق او. تفکیکیان در این جهت نیز تابع ایشانند و می‌گویند: کنه اشیاء، نور و نار بالغیر است... یک حرف ملا صدرا زده... می‏گوید: ممکنات،‏ وجود امکانی، وجود رابطه است؛ اصلاً معنای حرفی محض است؛ معنای حرفی ‏استقلال به هیچ‌وجه ندارد. حرف هو القائم بالغیر. این‌جا درست فهمیده ملا صدرا. می‏گوید: وجود امکانی مثل معنای حرفی است‏؛ کنهش بالغیر است. اینجا درست فهمیده.
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه می‌باشد. پس تو ذات، خدا هم ذات؟ تو حقیقت، خدا هم حقیقت؟ نه نه نه. غلط محض است؛ کفر محض است. اگر چنین باشد پس تو هم مقابل خدایی. تو یکی خدا هم یکی! چیزیم، ولی وجود نیستیم. تعبیر دیگر آن که هم چنان‌که پیدایش ظل بسته به وجود شمس است، پیدایش من و تو نیز بسته به شمس حقیقت است که عبارت از شعور باشد...
کائنات اعم از پیغمبر یا غیره ظلالند.... قائم بالذات نیستند. قائم به غیرند... رتبه بشر، رتبه حیات و وجود نیست. بنابر این چنانچه قائل به این مطلب باشیم شرک محض است...
ومعنی کونها بالغیر فی عالم التشبیه کظلّ الشیء...
در عالم تشبیه، معنای موجود بودن بالغیر مانند وجود سایه شیء، نسبت به آن شیء است.
در حقیقت وجود نخواهد شد که چیز دیگری موجود باشد. در نور شمس وجود، وجود دیگری موجود نمی‌شود و الا اجتماع نقیضین می‌شود. نه وجود می‌شود گفت، نه عدم؛ حقیقة الوجود نیست. معدوم صرف هم نیست. در نور وجود چیزی موجود نمی‌شود. چون صمدی است. پس در چیست؟ در ظلال است. و بیان ظلال آن است که اگر تو در آفتاب بایستی آیا ظل و سایه تو چیست؟ حقیقت او چیست؟ دارای چه چیز است؟ ظل به تو است، والا ما شمّت رائحة الوجود. هذا شیء بالنور. هذا شیء بالوجود. از خود هیچ ندارد. فاقد هر شیء است.
إنیة النفس قائمة بقیمها وکینونتها بکینونته فهذه معرفة الرب بطریق الایات.
انیّت نفس قائم به خدا، و بودن آن به بودن اوست. و این است معرفت خدا از طریق آیات.
ان الکائنات الخاصة حین الکون والتحقّق لا واقعیة صرفة... إنه کون وتحقّق به تعالی. لیس بینه و بین ربه فصل... وهذا عین المجعولیه الذاتیه بلا جعل.
همانا موجودات تعیّن یافته، در حال وجود و تحقّق، به‌طور کلی بدون واقعیت می‌باشند... بودن و تحقّقشان به وجود خداوند است، و بین آن‌ها و پروردگارشان هیچ فاصله و جدایی نیست... و همین است مجعولیت ذاتی بدون اینکه جعل در کار باشد.
نظریه مکتب وحی و عموم علما و فقها و متکلمین
اشیا از هر جهت و از هر لحاظ ـ چه از لحاظ کیفیات و شکل ها و حدود و صفات و چه از لحاظ اصل وجود و علم و عقل آن‌ها ـ مخلوق خداوند متعال می‏باشند که او تبارک و تعالی همه آن‏ها را به کنه وجودشان بدون سابقه وجود آن‏ها (لا من شی‏ء) آفریده است نه اینکه حصه‏ای یا مرتبه‏ای یا جزئی یا قبسی از وجود خودش را به آن‏ها داده و تملیک نموده باشد، یا خودش را به صورت و تعیّن و شکل آن‏ها نمایانده باشد به گونه‏ای که از حیث و لحاظ لاتعیّنی خدا باشند و از لحاظ تعیّن غیر خدا.
شگفت این که تفکیک اصلا به مذهب فلاسفه توجه ندارد و بدون جهت خود را با آن‌ها مخالف می‌پندارد چرا که فلاسفه نیز جعل وجود به معنای حقیقی خلق لا من شی‏ء را منکرند و در مکتب تفکیک نیز عینا همین معنا انکار می‌شود. کما این‌که فلاسفه جعل وجود به این معنا را قبول دارند که می‏گویند: آن‏چه متن واقعیت را تشکیل می‏دهد حقیقت وجود نامتناهی است، و هیچ وجود دیگری غیر از آن در کار نیست مگر ماهیاتی که آن‎ها هم به نفس خود، هیچ موجودیت حقیقی ورای وجود ندارند، و مکتب تفکیک هم عینا همین را می‏گوید. آن چه مورد نفی و اثبات دو گروه قرار گرفته است از نظر معنا تفاوتی ندارد، و بر فرض هم که تفاوت‏های ادعا شده بین دو گروه پذیرفته شود، باز هم باید دانست که عقیده هیچ‌کدام از ایشان، موافق با عقاید مکتب وحی و برهان نیست، و حد اکثر تفاوت آن دو در حد اختلاف بی‎اساس جهله متصوفه، با عرفای شامخینشان خواهد بود.
امیر المؤمنین علیه ‏السلام می‏فرمایند:آنچه را اراده فرماید، تنها می‏گوید: "باش"، پس می‏باشد. نه به صدایی که شنیده شود، و نه به ندایی که به گوش رسد. کلام او سبحانه، فعل اوست که پیش از آن موجود نبوده است و او آن را انشا می‏فرماید و ایجاد می‏کند، و اگر قدیم بود معبود دومی بود.
امام باقر علیه ‏السلام می‏فرمایند:همانا خداوند پیوسته عالم و قدیم بوده است. اشیا را از چیزی نیافریده است و هر کس معتقد باشد که خداوند اشیا را از چیزی آفریده است تحقیقا کافر شده است. زیرا اگر آن چیزی که اشیا از آن آفریده شده‏اند قدیم بوده، در ازلیت و هویت با خداوند وجود داشته است، پس آن چیز ازلی خواهد بود. خداوند تعالی اشیا را از چیزی نیافریده است.
امام صادق علیه ‏السلام می‏فرمایند:اگر چیزی در بقا با خداوند می‏بود دیگر ممکن نبود که خداوند خالق آن چیز باشد، چه اینکه در این صورت آن چیز پیوسته با خداوند بوده است، پس چگونه ممکن است خداوند آفریننده چیزی باشد که ازلا با او موجود بوده است؟!
هر سازنده‏ای اشیا را از چیزی دیگر می‏سازد، ولی خداوند آفریدگار ناشناخته والامقام بدون اینکه اشیا را از چیزی بسازد آن‏ها را ایجاد و خلق فرموده است.
و به ابن‏ قره نصرانی ‏فرمودند:
درباره "عیسی" چه عقیده داری؟! گفت: مولای من، او را از خدا می‏دانم، حضرت فرمودند: منظورت از کلمه "از "چیست؟ چه اینکه "از" چهار معنی دارد که پنجمی برای آن‏ها نیست.
آیا منظورت از کلمه "از "مانند معنای "جزء از کل" است، که در نتیجه خداوند دارای "اجزا" باشد؟ یا مانند "سرکه از شراب" است، که لازم آید خداوند دارای "تغیر" و "دگرگونی" باشد؟ یا مانند "فرزند از پدر" است، که از راه مناکحت باشد ؛ یا مانند "صنعت" و "فعل" از صانع و فاعل را می‏گویی که بر روش "خالق و مخلوق" باشد؟ یا وجه پنجمی داری که برای ما بگویی؟! پس او در جواب فرو ماند.
مرحوم خواجه طوسی "قدس سره" در "تجرید الاعتقاد" می‏فرماید:
هیچ موجود ازلی‏ای جز خداوند تعالی وجود ندارد.
و علامه حلی "قدس سره" در شرح آن می‏فرماید:گروه فراوانی با این امر مخالفت کرده‏اند، و مخالفت کردن اهل فلسفه روشن و آشکار است، زیرا ایشان اعتقاد دارند که همه چیز ازلی و قدیم است... همه این مذاهب باطل است، زیرا تمامی ماسوای خداوند ممکنند، و هر ممکنی حادث می‏باشد.
سنخیت و عدم سنخیت در فلسفه و عرفان و تفکیک
فلاسفه و عرفا، وجود مخلوقات را مزاحم وجود خدا دانسته، لذا تباین خالق و مخلوق را صفتی دانسته‎اند. یعنی اشیا را صفات خدا شمرده، و خداوند را وجودی دانسته‌اند که اشیا صورت‌های مختلف او ‌می‌باشند. چنان‌که می‎گویند:
إن البینونة بینهما کبینونة الصفة للموصوف... أن الوجودات المجعولة بالنسبة إلی الجاعل الحق تعلقیة، کوجود الصفة للموصوف وکالعرض للموضوع.
همانا تفاوت بین آن دو مانند تفاوت صفت با موصوف است... همانا وجودهای جعل شده، نسبت به خدا تعلّقی می‌باشد، مانند تعلقی بودن وجود صفت برای موصوف، و عرض برای جوهر.
ان البینونة بینونة صفة لا بینونة عزلة والبینونة الصفتیة أتم انحاء البینونة. اسفار، 2 / 122، پاورقى.
همانا تفاوت، تفاوت صفت است نه تفاوتی که جدایی باشد، و تفاوت صفتی کامل‌ترین انواع تفاوت است.
الصفات ووجودها عین وجود الموصوف. اسفار، 4 / 374، پاورقى.
صفات و وجود آن ها عین وجود موصوف می باشد.
روشن است که آن‌چه ایشان در مورد تباین مخلوقات و مجعولات، با خالق و جاعلشان گفته‎اند، تباین صفت با موصوف است، نه تباین صفتیه که در برخی روایات آمده است. معنای تباین صفتیه در مکتب وحی این است که صفت مخلوقات این است که زمان و مکان و اجزا و قابلیت زیادت و نقصان دارند، ولی خداوند فراتر از داشتن این وصف است، و بر خلاف اشیا و صفات آن‌ها می‌باشد. امّا معنای تباین صفتیه در فلسفه و عرفان و تفکیک، این است که وجود مخلوقات با خدا یکی است، و تفاوت و تباین آن‌ها مانند تفاوت صفات یک شیء با ذات آن، و مانند تفاوت جواهر با اعراض آن‌ها است؛ چرا که در واقع صفت و موصوف، و جوهر و عرض یک چیزند نه دو چیز. لذا در نظر ایشان خالق و مخلوق هم در واقع یک چیزند نه دو چیز، مانند مایع بودن و شفافیت که صفت آب است و جدای از آن نیست.
و به همین جهت است که تفکیکیان نیز مسأله توهم تزاحم وجود نامتناهی خداوند با سایر اشیا را که پایه اعتقاد به وحدت وجود است، از همان راه فلاسفه حل کرده‌اند. میرزای اصفهانی هم مباینت صفتیه را به همان معنای باطل فلسفی تفسیر می‌کند و می‎گوید:انه تعالی غیره مباین معه بینونة صفة متقوّمة بموصوفه لا بینونة عزلة.
همانا خدا، غیر خلق خود و مباین با آنها است، مانند مباینت صفتی که به موصوف خود متقوّم است، نه این که منعزل و بر کنار از آن باشد.
هذه الحقایق (الوجود والحیاة والعلم والقدرة) غیر منعزلة عن رب العزة بل البینونة بینونة الصفتیة.
این حقایق (وجود و حیات و علم و قدرت)، خارج از رب العزه نیست، بلکه تباین و تفاوت آن حقایق با خدا تباین و تفاوت صفتی است.
در این‌جا بینونت صفتی بود و وجود منحاز مجعولی در میان نبود.
فهو جل شأنه مباین مع نور العلم والحیاة ومع نور الوجود والعلم والحیاة والقدرة بالمبائنة الصفتیة... ولا شیئیة بالنسبة الی الموصوف.
پس تباین او جل شأنه با نور علم و حیات و وجود و قدرت، تباین صفتی است... و برای صفات در مقابل موصوف [خدا]، اصلاً شیئیتی نیست.
وحکم التمییز بینه وبین الخلق هی البینونة الصفتیه.
حکم تمییز بین او و خلق، فقط تباین صفتی است.
إن الأفعال والأوصاف والنعوت إذا نسبت إلیه تعالی، لا بد تکون علی سبیل الاشتراک اللفظی بالتباین الصفتی.
همانا افعال و اوصاف وقتی که به خدای تعالی نسبت داده می‌شود ناچار به نحو اشتراک لفظی به تباین صفتی می‌باشد.
... بالمبائنة الصفتیة... ولا شیئیة بالنسبة الی الموصوف کی یکون ثالثاً بین الوجود والعدم حتی یلزم ارتفاع النقیضین.
[تباین خالق و مخلوق] تباین صفتی است... در مقابل موصوف [خدا] اصلا شیئیتی در کار نیست که چیز سومی بین وجود [خدا] و عدم [که همان اشیا و صفت های وجود است] پیدا شود و ارتفاع نقیضین لازم آید.
فلاسفه و عرفا می‌گویند بین وجود و ماهیت سنخیت نیست، امّا واجب و ممکن از حیث وجود و کمالات، هم‌سنخ می‌باشند. سبزواری گوید:
لکونه مغایرا لسنخ الماهیة.
وجود، با سنخ ماهیت مغایر است.
نیز فلسفه می‌گوید:
... لعدم السنخیة بین السوافل وأعلی الاعالی.
... زیرا بین بالاترین بالاها، با پایین‌ها سنخیت نیست.
ماهیات مجعوله... هرگز داخل در سنخ وجود نمی‌شوند... وجود اصلاً از سنخ ماهیات نمی‌باشد.
لمّا کان کلّ ما سواه موجودا بوجوده ولیس بشی‏ء بنفسه... فلا یجانسه ولا یماثله شی‏ء فی الوجود... معلولاته لیست موجودة معه بل به، فهی به هی، وبنفسها لیست شیئا.
از آن‌جا که تمامی ماسوای خدا به وجود او موجودند، و به خودی خود هیچند... پس هیچ چیزی در وجود، مجانس و مماثل او نیست... معلولات او موجود با او نیستند، بلکه موجود به اویند؛ پس آن‌ها به او خودشانند، و به نفس خود هیچند.
پیروان تفکیک هم در ابتدا موجودات را دو قسم می‏کنند، یکی سنخ علم و عقل و کمالات نوری (وجود)، و دیگری غیر سنخ نور و علم و عقل (ماهیات). قسم اول را مثل اعلای رب، و هم‏سنخ با خدا می‌شمارند و نحوه خلقت آن‏ها را به گونه خلق لا من شی‏ء ندانسته، بلکه به نحو اشراق ذات خدا می‏دانند؛ و سنخ دوم را ـ که اصلا از سنخ وجود نیستند بلکه تنها تعینات وجودند ـ غیر هم‏سنخ با خدا می‏شمارند. بنابراین در نظر ایشان آن چیزی که هم‏سنخ با خدا نیست فقط همان ماهیات و تعینات و حدود وجود است، نه وجود اشیایی که از تعیّنات آن‏ها صرف‌‏نظر شده باشد.
به دیگر سخن تفکیکیان نیز از حیث وجود و کمالات، به سنخیت بین وجود خالق و مخلوق معتقدند، و اگر هم گاهی بحث از عدم سنخیت می‌کنند مقصودشان این است که بین وجود و ماهیت، سنخیتی نیست. در نظر ایشان وجود منحصر به خدا است، و ماهیات جز صفات خدا چیزی نیستند:
قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است.
انوار علم و حیات و سایر کمالات نوریّه دار تحقّق، همه اشعّه نور علم ذاتی حق و اشراقات ذاتیه اوست.
"کتاب عارف و صوفی چه می‌گویند" اعتراف می‌کند که اعتقاد به اشراق ذات، مستلزم سنخیت و وحدت وجود ذات با اشراقات آن است و می‌گوید:
مقوّمیت و احاطه علّت برای معلول، در صورتی مستلزم سنخیت می‌شود که نحوه مقومیت و احاطه علّت، به اشراقات ذاتیه علّت بوده، و معلول نفس اشراقات باشد... این نحوه مقومیّت و احاطه، نتیجه توحید صوفیه و وحدت موجود است.
یک قسمت از جهات کمال انسان مانند حیات و علم و قدرت قوام وجودی به ذات مبدأ دارد یعنی محتاج به قیّوم است و در هر آنی باید اعطا و افاضه شود.
(روشن است مدّعای ایشان و تقسیم کردن کمالات به دو قسم، با مخلوقیت تمامی ماسوی الله به طور مطلق، و ایجاد آنها به اراده خداوند متعال هیچ سازشی ندارد، و توضیحی که داده‌اند کاملا بی‌ربط است).
تفکیکیان عقل و علمی را که به قول ایشان از کمالات وجودی است و انسان واجد آن می‌شود از سنخ خود وی نمی‌دانند بلکه مخلوقیت آن را به معنایی غیر از مخلوقیت واقعی می‌دانند و می‌گویند:
حقیقت انسان علم نیست... علم و عقل خارج از حقیقت انسان است... حقیقت علم نور مجرد است... عقل نوری است خارج از حقیقت روح که روح، گاهی فاقد و گاهی واجد آن گردد.
از آن‏چه در اشارات به مشرب مختار در این کتاب گذشت کسی توهم نفی مخلوقیت و مجعولیت در این مشرب از انوار کمالات موجوده در سنخ ماهیت و حقیقت غیر نوری الذات... ننماید... البته با حفظ عدم تشبیه مخلوقیت آن‏ها نیز با مخلوقیت ماهیات فإنها المثل الاعلی لله تبارک وتعالی.
نظریه عموم علما و فقها و متکلمین
آن‌چه گذشت نظریه فلاسفه و عرفا و تفکیکیان بود در حالی که از دیدگاه عقل و برهان و مکتب وحی وجود و علم و قدرت و عقل و حیات، و هر چیزی که در مخلوقات است، حقایقی دارای مقدار و قابل زیاده و نقصان و وجود و عدم می‏باشد و هیچ‌گونه سنخیتی بین خداوند و ماسوای او نه از جهت ماهیت و نه از جهت وجود و علم و قدرت آنها وجود ندارد. باری تعالی تمامی اشیا و همه کمالات را لا من شی‏ء آفریده است. و در مورد سنخیت و عدم سنخیت خداوند با مخلوقات، فرق گذاشتن بین کمالات نوری و غیر آن اصلا حقیقتی ندارد، چه اینکه در نظر عرفا و فلاسفه و پیروان تفکیک غیر از چیزهایی که آن‏ها را کمالات نوری نامیده‏اند، و همه را راجع به وجود می‏دانند، چیز دیگری باقی نمی‏ماند که واقعا موجود باشد و هم‌سنخ خداوند نباشد.
تذکر: در مکتب تفکیک و فلسفه و عرفان گاه به مطالبی به عنوان روایت و علوم مکتب اهل بیت علیهم السلام استناد می‎کنند که یا اصلا در این مکتب وجود نداشته، بلکه از اشعار و ساخته‎ها و مجعولات عرفای سنی مذهب است، و یا اینکه از متشابهات بوده و نحوه استدلال آن‎ها بر خلاف مبانی و قوانین مسلم مکتب اهل‎بیت علیهم السلام می‎باشد. از جمله این موارد این است که "معارف القرآن" می‎نویسد:
ونقل عن النبی صلی الله علیه وآله: أنا من الله والکل منی.
که چنین حدیثی در هیچ کتاب روائی که قابل کم‌ترین اعتنایی باشد وجود ندارد.
یا اینکه در معارف الهیه آمده است:
... در لسان احادیث و روایات از ماهیت گاهی به حروف و اشباح و اظله تعبیر می‏شود، ماهیات مانند شبح شی‏ء می‏باشند و "ظل الشیء شیء ولیس بشیء" در روایت دیگر آمده کنا حروفا عالیات لم نقل (تمهید القواعد، 130: کنا حروفا عالیات لم نقل، متعلقات فی ذری أعلی القلل).
که متأسفانه عبارات بی‌اساس عرفا به جای احادیث و روایات گرفته شده است.
... یفصل نورنا من نور ربنا کشعاع الشمس من الشمس. ]مانند جدا شدن شعاع خورشید از خورشید، نور ما هم از خدا جدا می‎گردد[.
که روایت مذکور اصلا اعتباری ندارد و علامه مجلسی قدس سره در مورد کتاب "محمود فارسی" که روایت فوق از آن نقل شده و عبارت "یفصل نورنا من..." تنها در آن آمده است می‌‌فرمایند:
الاخبار المأخوذة من کتابی الفارسی والبرسی لیست فی مرتبة سائر الاخبار فی الاعتبار.
اخباری که از کتاب فارسی و برسی گرفته شده است از نظر اعتبار در مرتبه سایر اخبار نمی‌باشد.
و از همین قبیل است عباراتی مانند:
تعرفه وتعلم علمه...
صحو المعلوم ومحو الموهوم...
کنت کنزا مخفیا...
هم چنین روایت:
خلق الله الخلق فی ظلمة ثم رش علیه من نوره!
و:
موتوا قبل ان تموتوا.
که این دو از روایات اهل بیت علیهم السلام نیست.
نیز عباراتی از این قبیل که "ماهیت عدم نیست اما معدوم است" و امثال آن را تنها در عبارات فلاسفه و عرفا و برخی اهل سنت در مسائل "ماهیت" و"هیولا" و "اعیان ثابته" و "احوال" و "واسطه‎های بین وجود و عدم" و... می‎توان یافت، در حالی که متکلمان ما رضوان الله تعالی علیهم بطلان آن‎ها را بدیهی دانسته، و امامانمان علیهم السلام در مواجهه با چنین سخنان متناقضی فرموده‎اند:
... یا جاهل، إذا قلت لیست هو فقد جعلتها غیره، وإذا قلت لیست غیره فقد جعلتها هو.
ای نادان! اگر بگویی آن نیست، قطعا غیر از آن قرارش داده‌ای؛ و اگر بگویی غیر آن نیست پس خود آن قرارش داده‌ای.
لم یکن بین الاثبات والنفی منزلة.
بین بودن و نبودن چیز سومی در کار نیست.
اینک که دیدگاه مکتب تفکیک را در مورد وجود و عدم و ماهیت و عوالم و... دیدید این ادعای ایشان را هم ببینید:
کسی که می‌خواهد در مکتب بشری دارای معلوماتی شود اول باید منطق بخواند... و بعد در مباحث علمی و فلسفی وارد شود... ما چون تابع انبیا هستیم... از روش‌های صناعی بشری برای شناخت حقایق پیروی نمی‌کنیم... انبیا نیامده‌اند که فقط برای علما و محصلین حرف بزنند... بحث‌های ما هم از بحث‌های مکاتب بشری جداست... مسلکمان مسلک پیغمبر است. اصلاً محتاج به این درس‌ها نیستیم... احتیاج به اصطلاحات ندارید، حتی اگر یک نفر عامی بیسواد صرف هم اینجا نشسته باشد او هم بهره می‌برد... بلکه یک درجه بالاتر آن عامی که گرفتار پیچ و تاب اصطلاحات نیست مطلب را بهتر درک می‌کند.
نیز در مکتب تفکیک گفته می‎شود:

فلاسفه می‏گویند در یکی از تأملات عقلی معلوم می‏شود که "ماهیت لیس بوجود ولا عدم وهی هی" این حرفشان درست است که: "الماهیة من حیث هی لیست إلا هی، لا موجودة ولا معدومة".
ماهیت خاتم الانبیا شی‏ء نیست بلکه ماهیت قبول نور وجود است، و کنهش همین است و چیز دیگری نیست، لهذا عدم نیست ولی معدوم است، و پس از معدومیت به موجودیت و ثبوت غیریت درآمده است، و این برون آمدن به نور حق متعال تحقق گرفته است.
به هر حال ماهیت "نیست" است که قابل هست شدن است و تعبیر همان تعبیر فلاسفه است (الماهیة من حیث هی لیست إلا هی، لا موجودة ولا معدومة).
حقیقت علم و معرفت در فلسفه و عرفان و تفکیک
نظریه عرفا و فلاسفه
علم بر دو نوع است: 1) حصولی. 2) حضوری.
در علم حضوری، ما ذات معلوم را بدون واسطه واجد هستیم مانند اراده و کراهت و ترس در خودمان، بلکه مانند وجود خودمان در خودمان. ولی در علم حصولی تنها صورتی از معلوم را در خودمان دارا هستیم و به واسطه آن به معلوم واقعی علم و یقین داریم مانند صورت آتش در نفسمان که کاشف از وجود آتش خارجی است.
برخی گفته‏اند: علم حصولی اصلا ارزشی ندارد زیرا یا اینکه اصلا عالمی خارج از وجود ما در کار نیست و یا اینکه اگر هم عالمی خارج از وجود ما در کار باشد ما هیچ راهی به آن نداریم و هیچ دلیلی نداریم که یقین ما خطا نبوده و صورت‏های علمی حاضر در نفس ما تخیل و توهم و انشا شده توسط نفس ما نبوده، مطابقی داشته، یا با واقع و خارج مطابق باشند. بنابراین تنها علم حضوری شهودی است که دارای ارزش می‏باشد؛ و واقعیت هر چیز برای ما، حضور آن در ذات ما می‎باشد، نه اینکه وجود آن ورای نفس و حقیقت علم ما قابل اثبات باشد. (البته نتیجه مبانی فلسفی و عرفانی در مورد حقیقت علم، دقیقا همین مطلب است، و استنکاف برخی از فلاسفه و عرفا از پذیرش آن، فرار از التزام به لوازم و نتایج مبانی خودشان می‏باشد). بر این اساس علم واقعی تنها این است که ما ذات معلوم را به کنه وجود آن در خودمان داشته باشیم (وحدت و اتحاد عالم و معلوم، و خالق و مخلوق) و هر چیزی که غیر از این نوع علم باشد یا اصلا ارزش و اعتبار ندارد و ضلالت و جهالت محض است، و یا اینکه تنها می‏تواند تذکری باشد برای التفات به اینکه ما ذات معلوم را به حضور و شهود در خودمان داریم (وجدان)، که در این صورت باز هم ارزش تنها از آن علم حضوری و شهودی است نه غیر آن. و بر همین اساس باید گفت که ما در صورتی علم به خدای واقعی داریم که او را بدون واسطه در ذات خودمان داشته و واجد وجود او باشیم، وگرنه شناخت خداوند متعال از راه علم حصولی و استدلال و اقامه برهان دارای همان اشکالی است که در مورد علم حصولی به طور مطلق بیان داشتیم.
ما به حقیقت هستی نمی‏توانیم پی ببریم زیرا... شناختن هر چیزی یا به واسطه ماهیت آن می‏باشد، و یا به واسطه خواص آن، و در حقیقت هستی هیچ‏کدام از این دو چیز حقیقتا تحقق ندارد... پس از این روی باید گفت ما به هیچ وسیله‏ای واقعیت هستی را نمی‏توانیم بشناسیم. و از همین جا روشن است که واقعیت هستی باید یا بالذات و خود به خود معلوم، و یا شناختن وی محال باشد. و چون ما به واقعیت پی برده‏ایم باید اینگونه نتیجه گرفت که واقعیت بالذات معلوم است و هرگز مجهول نمی‏شود ـ یعنی فرض واقعیت مجهوله عینا فرض واقعیت بی‏واقعیت است.
البته در نظر این گروه هر معلومی تنها به مقدار ذات خودش واجد ذات علت است. ملاصدرا می‏نویسد:إن المعلول کما حققناه لیس إلا نحوا خاصا من تعیّنات العلة ومرتبة معینة من تجلیاتها، فمن عرف حقیقة العلة عرف شؤونها واطوارها، بخلاف من عرف المعلول فإنه ما عرف علته إلا بهذا النحو الخاص.
همان‌طور که محقق شد معلول چیزی نیست مگر گونه خاصی از تعینات علت، و مرتبه معینی از آشکار شدن خود آن؛ پس هر کس حقیقت علت را بشناسد صورت‌های مختلف آن‌را هم شناخته است، اما اگر کسی معلول را شناخت علت را نشناخته است مگر به همین صورت خاص معلول.
وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسانها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازه‌های گوناگون ظهور کرده است، نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد.
نه تنها نمی‌خواهیم از معلول به علت برسیم بلکه قصد نداریم از علت به معلول هم راه یابیم به دلیل این که ما اصلا معتقد به علت و معلول جدا نیستیم.
اساس نظریه سوفسطائیان این است که ما هرگز علم به عالم خارج از اندیشه و خیال خود نداریم، لذا تفاوت اشیای خارجی با اشیای ذهنی و تصوری و تخیلی در نظر ایشان این است که خارجی بودن شیء، یعنی این که شخص در همان ذهن خود شیئی را به عنوان شیء خارجی تصور و تخیل کند، و تخیلی بودن آن، این است که شخص شیء را به عنوان تخیلی بودن آن تخیل کند، و در هر صورت بنابر مبانی سوفسطائیان آنچه در دسترس ماست همان خیالات و ذهنیات بوده، و عالم خارج پیوسته مشکوک می‎باشد. ابن عربی و اتباع وی می‌نویسند:
فالحضرة الوجودیة إنما هی حضرة الخیال ثم تقسم ما تراه من الصور إلی محسوس ومتخیل والکل متخیل وهذا لا قائل به إلا من أشهد هذا المشهد... ولا یقرب من هذا المشهد إلا السوفسطائیة. ‏
حضرت وجود تماما خیال است و همان خیال است که تقسیم به محسوس و متخیل می‌شود. و کل آن‌ها خیال است و این مطلب را هیچ‌کس نمی‌داند و قبول ندارد مگر کسی که با این مقام و منزل رسیده باشد... و نزدیک به این مقام و منزل نیست مگر سوفسطائیان.
رؤیت حق مراتبی دارد که متناظر با مراتب علم و ترقی و یا انحطاط نفس سالک است و در واقع، هر کس جز خویشتن و ظرفیت خویش را در قالب رؤیت الله نمی‌بیند.
نکته مهم در حل این بحث این است که تمامی این عوالم و مراتب، اعتبارات عرفانی به معنای مراحل شهود عارفند نه مراحل وجودی؛ به عبارت دیگر، اگر ظهوری نمی‌شد، جز وحدت محض حکم فرما نبود.
آن‎چه عائدت می‏شود و القاءات و تمثلاتی که به تو روی می‏آورد، همه درونی‏اند نه بیرونی... انتساب کلمات نوری موجودات به وجود حقیقی که حق سبحانه است همانست که کمل اهل توحید فرموده‏اند: هویة کل شی‏ء فی الحقیقة شعاع هویته.
غرض اینکه آنچه بر تو فائض می‏شود در تو فائض می‏شود... و در تو کارخانه‏ای به نام دستگاه خیال است که از قدرت کامله حق سبحانه معانی را صور می‏دهد، هر معنا را به صورتی مناسب وی که مظهر اسم شریف مصور است. پس بدان که در تحصیل علوم و معارف و اعتلای به مقام قرب إلی الله و لقاء الله به انتظار اینکه چیزی از خارج حقیقت تو از در درآید و در نزد تو صورت یابد و حضور بهم رساند نباید باشی بلکه آن علوم و معارف و تمثلات آن‌ها همه در تو تحقق می‏یابند، و آن اعتلاء ارتقا و اشتداد و سعه وجودی تو به حسب کمال.
از آنجا که حقایق هستی بی‌منتها است پس فهم حقایق اشیا نیز بی‌منتها بوده و همچنان ادامه دارد. یا نباید الف را به زبان آورد همچون سوفسطی‌ها که اصلا قائل به موجود بودن خود نیستند، و یا این که به محض اقرار نمودن بدان باید آن را ادامه داد. و چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطی بشویم و بگوییم اصلا الفی نداریم. و چه عجیب است که بالاخره همه ما در این مسیر باید سوفسطی شویم و بگوییم نه ما هستیم و نه دیگران هستند. فقط خداست و خدا. حرف اول و آخر خدا است، و خدا است دارد خدایی می‌‌کند. از آن به بعد دیگر انسان هیچ نگرانی ندارد و راحت می‌شود.
بر این اساس تفاوت ذهنیات و خارجیات مانند این است که گاهی شخصی خواب می‎بیند و در همان حال متوجه است که دارد خواب می‎بیند، و دیگرگاه خواب می‎بیند ولی متوجه نیست که دارد خواب می‎بیند. اینک این کلمات مکتب میرزا را ببینید:
این عالم غیر از ادراکات هیچ چیز دیگری نیست... شش ماه باید فلسفه بخوانی... حیف است، والله من چه حرف‎هایی را دارم... اصلا در این عالم هیچ چیز دیگری غیر از ادراک نیست... ای برادر تو همان اندیشه‎ای.
وجود "واو" نفس توجه من است، توجه من به ماهیت "واو" وجود پیدا کردن آن در موطن نفس من است... و ماهیت "واو" همان عین ثابت اوست... ایجاد این فعل نیز جز توجه من نیست... و به محض اینکه توجه خود را از آن بردارم دیگر در ذهن من نخواهد بود و می‎رود در ذکر حکیم من... هیچ‌کدام از فلاسفه و عرفا متوجه این نکته ظریف که فعل اختیاری ما جز توجه چیز دیگری نیست نبوده‎اند... فاعتبروا یا أولی الابصار... آخر بر خدا لازم نیست که هر حقیقتی را به هر کسی بنمایاند... بسیار خوب، این فعل مال مرتبه اشرف نفس است و در درس بعد به مرتبه اخس نفس می‎رسیم و اثبات می‎کنیم که اعمال خارجی انسان هم عین توجه نفس است و اصلا فعل نفس غیر از توجه چیز دیگری نیست تارة من تصور فعل را می‎کنم یعنی عین ثابت فعل را وجود نفسی می‎دهم، اخری همان‌ها را فانیا فی الخارج موجود می‎کنم.
در مجموعه آثار شبستری هم آمده است:
غایت کمال هر چیزی بالقوه در او حاصل است، بلکه کمالات جمله اشیا در هر شیء مرکوز است، و به واسطه تعیّنات در او پوشیده‎اند.
ای نسخــه نامـــه الهــی کــه تویی‌ وی آینـــه جمــال شاهـی کـه تـویـی‌
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست‌ از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی‌
نظریه مکتب تفکیک
علم حصولی و استدلال و برهان و کسب یقین صرفا جهالت و ضلالت و گمراهی است مگر اینکه تذکر و مقدمه‏ای باشد برای جدا شدن از تعقل و استدلال و برهان، و رسیدن به علم حضوری شهودی، و در هر صورت ارزش واقعی تنها از آن علم حضوری شهودی است. بر همین اساس باید علم به خداوند و معرفت او نیز به شهود و حضور و مالک شدن وجود او در ذات خودمان باشد. (البته بر طبق مبانی فلسفه و عرفان و تفکیک وجدان هیچ‌‏یک از این مراتب را نمی‏توان وجدان خدای بدون تعیّن نامتناهی دانست چه اینکه وجدان و وجود ما در هر مرتبه‏ای که باشد دارای تعیّن بوده مالک و واجد تمامی ذات خدای نامتناهی نمی‏شود بلکه فراتر از هر مرتبه‏ای از وجدان ما بی‏نهایت مراتب دیگر وجود دارد).
بنابراین در معرفت واقعی خداوند ما خود خدا را به خود او و بدون واسطه صورت یافته، یعنی واجد و مالک و دارای وجود او هستیم (وجدان)، مالکیت ما محاطیه است و مملوکیت او احاطیه (مانند موجی که مالک وجود دریا می‌شود و محاط آن می‌باشد، و دریا هم مالک وجود آب است ولی محیط بر آن می‌باشد)، نه این که او را به واسطه صورت عقلی یا وهمی و خیالی بشناسیم، چه اینکه معرفت عقلی و استدلالی از افراد علم حصولی بوده و صرفا جهالت و ضلالت و زندقه و الحاد است.
پس باید خداوند را به خودش شناخت نه به واسطه صورت و مفهوم و استدلال و برهان و کسب یقین، و باید او _ و بلکه انبیا و امامان و سایر حقایق _ را بدون واسطه (یعنی در خود) یافت نه با واسطه (یعنی در خارج از وجود خود)، و نه بر اساس استدلال و برهان و اقامه دلیل عقلی، چه اینکه گفتیم این سنخ از علم اصلا اعتباری ندارد بلکه صرف ضلالت و جهالت و الحاد و زندقه است و هیچ دلیلی بر مطابقت آن با واقع وجود ندارد. "ابواب الهدی" می‎نویسد:
إن تصوّر الشیء حجابه کائنا ما کان. والتصوّرات والتصدیقات لا یفیدان إلا الیقین. ولا أمان لخطأ الیقین.
تصوّر شیء هر چه باشد حجاب آن است، و تصوّرات و تصدیقات هیچ نتیجه‌ای ندارند جز یقین، و هیچ ایمنی‌ای هم از خطای یقین در کار نیست.
إن المعقولات الضروریة مظلمة الذات، واستکشاف الحقائق النوریة أو الظلمانیة بها عین الباطل، وطلب المعرفة من هذا الطریق عین الضلال المبین؛ فإنه طریق معوج، وهو سلوک المجانین.
تمامی معقولات بدیهی و ضروری، تاریکی است، و کشف کردن حقیقت‌های نوری یا ظلمانی به واسطه آن‌ها عین باطل می‌باشد. و طلب معرفت از این راه، عین گمراهی و ضلالت آشکار است، چرا که آن کج راهه و روش دیوانگان است.
معرفة الوجود بالوجود ومعرفة الله تعالی به تعالی ومعرفة الحقائق الغیر النوریة ‌ای الموجودات یکون بنور الله وبالانوار العقلیة والعلمیة أولا وبالذات من غیر تصوّر وتصدیق.
معرفت وجود به خود وجود و بدون واسطه است، معرفت خدای تعالی نیز به خود اوست. و شناخت حقایق غیر نوری یعنی موجودات، بدون واسطه، به نور خدا و انوار عقلی و علمی و بدون تصوّر و تصدیق صورت می‌گیرد.
العلوم البشریة... لا برهان علی حقیتها إلا الیقین الذی لا أمان لخطأه.
برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله و اشباح، راه منحصر در تجرید و خلع بدن و وجدان نمودن خویش است... تا به وجدان واقعی خودتان نایل شوید... در این حالت خودتان را وجدان می‏کنید و روزنه‎ای از آن مقام اظله و اشباح را خواهید فهمید.
خداوند بر علو درجات صاحب علم جمعی بیفزاید که خداوند به وسیله او زنده کرد روایات را! هزار و سیصد سال گذشته ‏است و آقایان این روایات را می‏دیدند و اشتباه می‏کردند.
فلسفه لغو نیست. عبث نیست، اگر عبث بود دو هزار سال بزرگانی... غور و غوص‏ نمی‌کردند!
معلوم شد که این راه فقط تجرید می‏خواهد، تجرید از علایق، خلاص شدن از علایق،‏ همه علایق را بر طرف کردن. این راهش است. بعد منتظر بودن است که ببیند از حق ‏چه می‌ریزد توی دلش.
اقرء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا: خودت را بخوان؛ به خودت نگاه کن؛ ‏همه چیز را می‌بینی. چون تمام این مدرکات و ادراکات در این عالم در کنه وجود ما مخزون است.
وقتی به خودت نگاه کردی همه را می‏بینی... ‌ای برادر تو همه اندیشه‌ای...
بیرون ز تو نیست آن‌چه در عالم هست.
و عبور از افکار و استدلالات و معقولات را عین کمال می‌دانند، و همان وجدان و خودیابی و شهود نفس و نفسانیات خود را، وجدان و یافتن و شهود خدا می‌شمارند:
احتجاب وجدان به تخیلات، تعقلات، به توهمات، به احساسات است.
افکار از بین رفت خودت را می‌یابی.
تا انسان معتدل است و هوشیاری دارد، هرگز کسی نمی‌تواند به او بگوید که تو خدایی!
این عالم چیز دیگری جز ادراک نیست. شش ماه فلسفه باید بخوانید... حیف است‏ والله من چه حرف‌هایی را دارم! چقدر نازک است و باید بروید شش ماه فلسفه ‏درسش را بخوانید. این طور شیر فهمتان می‏کنم.
از نظرگاه مکتب وحی، قیاس در مسائل فقهی که از مبانی برخی از اهل سنت است باطل می‌باشد و قیاس به معنای استدلال و برهان عقلی کاملا مقبول است اما میرزای اصفهانی قیاس از سنخ دوم را نیز باطل می‌داند و بر خلاف عموم علما و فقها و اساطین مکتب و هم‌نوا با سوفسطائیان می‌گوید:إن اکبر المقائیس واحسنها قیاس البرهان... والعلیة من اصلها باطلة فأحسن الاقیسة اقبحها.
بزرگ‌ترین و زیباترین قیاس‌ها، قیاس برهان است... در حالی که علیت از اصل و اساس آن باطل می‌باشد؛ لذا زیباترین برهان‌ها زشت‌ترین آن‌ها است!
و به جای این که به تبعیت امامان معصوم علیهم السلام غلط بودن استدلال‌های نادرست را بیان کند، همانند سوفسطائیان به اصل برهان و استدلال می‌تازد و می‌گوید:
إن قیاس ابلیس کان بصورة البرهان.
قیاس شیطان هم به صورت برهان بود.
إن العلم عندهم هو الیقین الحاصل بالنتاج بعد اقامة القیاس علیها وعلیه اساس المعارف والعلوم البشریة لا علی العلم الالهی ولا علی الیقین الذی احرز اصابته للواقع بنور العلم والعقل فانه لا کلام فیها.
همانا علم از نظر ایشان همان قطع و یقینی است که پس از اقامه برهان و استدلال [قیاس غیر فقهی] برای ایشان حاصل می‌شود و اساس همه معارف و علوم بشری نیز بر آن است. نه بر علم الهی و یقینی که با نور علم و عقل اصابه آن به واقع احراز شده باشد چرا که در آن جای حرف نیست.
کاملا روشن است که آن‌چه ایشان آن‌ را رد می‌کند روش تمامی علما و فقها و پیروان مکتب وحی است؛ و آن‌چه که از آن دفاع می‌کند ادعای عصمت برای غیر معصومان، و دل خوش داشتن به اوهام و خیالات است. مگر این که مبنا همان مبنای سوفسطائیان باشد که یافته‌ها و تصورات خود را نفس عالم واقع می‌شمارند! و عرفا هم همان را علم حضوری و نور علم و عقل می‌نامند.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
حرمت و محبتی که پیامبر نسبت به دخترش زهرای اطهر داشت، بی گمان، فراتر از علقه پدر و فرزندی بود و شاید آنچه این محبت را به نمادی فرازمینی و اوج می رساند، آگاهی پیامبر(ص) به حمایت جانانه دختر از حریم ولایت بود، که روزی در سیلی خوردن و دعوت از شویش به صبر و گردن نهادن به تکلیف و دیگر روز، به دل کندن از مولا و مقتدایش علی(ع) و رخ در نقاب خاک کشیدن، تبلور یافت و این همه نبود، مگر برای مصلحت اسلام.

اینکه پیامبر وی را پاره تن خود خواند، اینکه هرگاه به سفر می‌رفت، نخست از او خداحافظی می‌‌کرد و چون بازمی‌گشت، نخستین کسی بود که به دیدارش می‌شتافت، اینکه فاطمه را گل باغ بهشت خواند، اینکه خشنودی و ناخشنودی فاطمه را میزانی برای رضایت و نارضایتی خدا می دانست، اینکه او را سرور زنان بهشت خواند، اینکه او را شفیعه روز محشر نامید، اینکه محبت او را بر همه پیروان خود واجب ساخت و آیاتی را که در شأن او نازل شد، بر امتش خواند، از آیه تطهیر و مودت تا سوره کوثر و... صدها بل هزاران منقبت و فضیلتی است که در کتب معتبر شیعه و سنی در جلالت و رفعت شأن وی از زبان پیامبر و ائمه به تواتر نقل شده است.

بنابراین، ما در اینجا به دو نمونه از آنها از کتب معتبر اهل تسنن بسنده می‌کنیم تا پس از آن به اصل موضوع و منظور خود بپردازیم:

زمخشری در بیان آیه «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی» می‌گوید: وقتی این آیه نازل شد،‌ پرسیده شد: ای پیامبر، این نزدیکان تو که مودت آنها بر ما واجب شده است، چه کسانی هستند؟ فرمود: علی، فاطمه و دو پسر ایشان (کشاف، ج 3، ص 403).

بخاری در «صحیح» خود از پیامبر اکرم (ص) روایت می‌کند: «فاطِمه بَضعة منی فمن اغضبها فقد اغضبنی»؛ فاطمه پاره تن من است، پس هر کس او را به خشم آورد، من را به خشم آورده است.

اما با آن همه منزلتی که هیچ کس یارای انکارش نبود، پس از رحلت پیامبر، همه آن براهین و دلایل روشن،گویا چیزی جز خاطره‌ای در اذهانشان بر جای نماند!

اما چرا چنان شد؟

حقیقت این است که گروندگان به پیامبر، سه گروه بودند:

نخست: عده‌ای با همه وجود به او ایمان آوردند، تا جایی که دیگر هیچ حجابی میان آنها و حقیقت مطلقی که پیامبر آورده بود، نبود و «لو کشف الغطا ماازدت یقینا» (بحار 40 ص 153) را با همه وجود بر زبان جاری می‌ساختند.

دوم: برخی نیز به تقلید از دیگران و همرنگ شدن با جماعت، شهادتین گفتند و هیچ گاه ‌ایمان نیاوردند، اما در ظاهر به‌ ایمان اقرار کردند و در میان این گروه، عده‌ای بودند که به تصریح قرآن کریم، وقتی اظهار ایمان کردند، از سوی خدا موأخذه شدند؛ «قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم» (حجرات 14).

اما اینان هرچند برای اسلام خطری بزرگ بودند، بدتر از آنان و سوم، کسانی بودند که اظهار ایمان و اسلامشان کاملا حساب شده و هدفدار بود و بواقع، به پیامبر (ص) ایمان نیاوردند، اما برای آن که زندگی و منزلتشان در جامعه برقرار باشد، آگاهانه و به دروغ اظهار ایمان و اسلام کردند.

مصیبت هایی که بر خاندان پیامبر روا داشته شد، نه به دست آنها که به دلیل فقر فرهنگی و اقتصادی، از اسلام به فراخور درک خود، اندکی چون سجود و رکوعی خشک و بی‌روح نشناخته بودند، بل از سوی کسانی بود که با آگاهی تمام، لباس اسلام بر تن کردند تا از این راه در هنگام زنده بودن رسول خدا وجهه‌ای به دست آورند و پس از او نیز در زمانی مناسب، عقده‌های انباشته را از دل خود بیرون بریزن؛ کسانی که با بعثت ختمی مرتبت به یکباره عظمت و شکوه استکباریشان فرو ریخت؛ کسانی که بستگان فاسد و عیاش و ظالم آنها در لشکرگاه کفر به دست شیرمردی چون علی به هلاکت رسیده بودند و بهترین فرصت برای عقده‌گشایی را با رحلت پیامبر به کمین بودند.

پس از پیامبر(ص) ‌این گروه و گروهی که به ظن خود با اجتهاد و تفسیر به رأی خود از اسلام به بهانه دور کردن امت اسلام از اختلافات روی آورد، در یک راه قرار گرفتند؛ راهی که نتیجه‌اش به تضییع حق اهل بیت و تفرقه بین امت اسلامی و غصب خلافت علی(ع) منجر شد.
کشتن بزرگان قریش و منافقین به دست شیرمرد تربیت شده در دامان پیامبر، علی(ع) و از طرفی، محبت ویژه‌ای که از پیامبر نسبت به او دیده بودند، جایگاه والایی که علی در دل مومنین واقعی داشت و کینه‌ای که در دل آن منافقین پدید آمده بود و این اجتهاد به رأی‌ها، همه و همه دلایلی بود تا اینک پس از رحلت پیامبر، دست به کار شوند.

و حال چه کسی برای این عقده‌گشایی‌ها و تشفی دل آنها، مظلومتر، دم دست‌تر و سزاوارتر از فاطمه، که نزدیکترین فرد به پیامبر(ص) بود؟
با ضربه زدن به فاطمه (س) هم شعله آتشی که از پیامبر در دوران حیات آن حضرت داشتند و هم آتش حسادت و کینه‌ای که از علی بر دل ایشان زبانه می‌کشید، بر جسم و جان او می‌انداختند و به تعبیر عامیانه با یک تیر دو نشان می‌زدند.

فاطمه و علی که تا دیروز مدافعان حریم نبوی بودند و صندوقچه اسرار نبوت و باب علم نبی و به فرموده پیامبر، مدار حق و باطل بودند، امروزه اسباب تفریق مسلمین خوانده شدند! خانه‌ای که تا دیروز مهبط فرشتگان بود، امروز با همان دیدگاه باید به آتش کشیده ‌می‌شد؛ دست و بازو و صورتی که تا دیروز منزلگاه بوسه پیامبر بود، امروز محل نواخته شدن سیلی و افروختن آتش نفرت و کینه بود و سرانجام، آنچنان عرصه را بر دختر آخرین پیامبر مرسل (ص) تنگ کردند که سینه اش لبریز از غصه و اندوه شد و دیری نپایید که به پدر مظلومش پیوست؛ رفتنی که به باور نگارنده، اوج ایثار زهرای مرضیه بود در ابراز وفاداری عمیق خود به شویش علی(ع). او از خدا خواست تا زود برود تا شکنجه روحی علی (ع) را ـ که از ظلم های بی پروای منافقان بر فاطمه وارد می شد ـ پایان دهد. چه سخت است دعوت به صبر سکوت مردی که سیلی خوردن همسرش را ببیند؛ ابرمردی که به اشاره ای درب قلعه ای را از بیخ برکنده است!

رخدادی که به واسطه آن، حضرت سخت مریض شد و سرانجام از پای درآمد، حادثه‌ای بس هولناک و دلخراش است؛ حادثه‌ای که منجر به شهادت آن حضرت شد و بزرگان شیعه اصرار دارند درباره زهرا (س) واژه «شهادت» را به کار ببرند.

مقداد می‌گوید: دختر رسول خدا از دنیا رفت، در حالی که خون از پشت و پهلوی او می‌رفت؛ به سبب ضربت شمشیر و تازیانه... .

شرح آن ماجرای هولناک را عینا از زبان زهرای مرضیه ـ سلام الله علیها ـ نقل می‌کنم:

برای آتش زدن خانه، آتش آوردند، تا این که ما را بسوزانند، من در آستانه در بودم. به خدا و به پدرم قسمشان دادم که از ما دست بردارید و یاریمان کنید... آنچنان بر بازویم زدند که کبود شد... در حالی که حامله بودم، به شدت من را بر در کوبیدند و در به رویم افتاد و من به صورت بر خاک شدم.

در حالی که عرف معمول اقتضا می‌کرد، پس از رحلت پیامبر(ص) دست‌کم برای تسلای او هفته‌ها و ماه‌ها او را دلجویی داده و باعث تسکین و آرامش قلب مجروحش شوند، اما از هر فرصتی برای نشان دادن نفرت خود از فاطمه بهره جستند.

بزرگان مدینه نزد علی آمدند و گفتند: ما از دست همسر تو شب و روز نداریم؛ نه شب ها می‌توانیم آرام بخوابیم و نه روزها، می‌توانیم به کسب و کار خود مشغول باشیم. به او بگو یا روز گریه کند یا شب و علی بر فاطمه وارد شد و گفت: فاطمه جان، پیرمردان مدینه از من چنین خواسته‌اند... پس علی خانه‌ای به نام بیت الاحزان به دور از مردم مدینه برای فاطمه ساخت تا او در خلوت خود به عزای پدر مشغول شود (بحار 43، ص 174).

حتی نفرت از فاطمه را در زندگی خصوصی و خورد و خوراک خود نیز تسری دادند. در روایتی عجیب چنین وارد شده است:
«لیس علی وجه الارض بقلة اشرف و لا انفع من «الفرفخ» و هو بقلة فاطمه (ع) ثم قال: لعن الله بنی امیة، هم سموه بقلة الحمقاء بغضا و عداوةً لفاطمة». امام صادق (ع): گیاهی بر زمین خوبتر و نافع‌تر از خرفه (پرپین) نیست و این سبزه‌ای بود که فاطمه دوست داشت؛ خدا لعنت کند بنی‌امیه را به جهت دشمنی که با فاطمه داشتند، این گیاه را به نام بقله الحمقاء (سبزی نادانان) نام نهادند (وسایل الشیعه، ج 25، ص194 ).

این کینه و بغض با شهادت فاطمه پایان نگرفت؛ کینه‌ای که آغازش با خوردن جگر حمزه سیدالشهدا توسط هند بود و پس از رحلت پیامبر(ص) به بدترین شکل بر دختر آن بزرگوار فرو ریخته شد و در زشت‌ترین و وحشیانه‌ترین شکل قابل تصور بر جگرگوشه علی و فاطمه؛ یعنی حسین (ع) در روز عاشورا به اوج رسید.

تاریخ به صراحت می نویسد: وقتی امام حسین از لشکر مقابل می‌پرسد: چه چیزی شما را وادار کرد تا به جنگ ما قیام کنید؟ گفتند: «بغضا لابیک»؛ به دلیل بغض و کینه‌ای که از پدرت در دل داریم.

ناگفته پیداست که علی چه در زمان زندگی پیامبر و چه پس از او، بی اجازه یا رضایتش، حتی جرعه آبی هم نمی‌نوشید و اگر می‌توانستند، آشکارا می‌گفتند: «بغضا للنبی»؛ یعنی به دلیل بغضی که از پیامبر داریم با تو چنین می‌کنیم.

هرچند زهرای اطهر (س) جز اندکی پس از پدر دوام نیاورد، در همین مدت اندک، آنچنان ستمی بر او روا شد که از بسیاری آن، بیش از 95 روز بر پای نایستاد و کم کم خود را برای آنچه پدر در بستر بیماری به او وعده داده بود، یعنی پیوستن به پدر در سرای دیگر و شاید تقاضای ملتمسانه خود او بود که با زبان حال از پدر می خواست و خنده بر لبان مبارکش نشاند، آماده می‌کرد.

راز آن وصیت عجیب!

فاطمه مظلومه خوب می‌دانست که آتش حقد و کینه دشمنان به روزهای زندگی اش پایان نمی‌یابد و حتی پس از مرگ نیز از آزار و اذیت این خاندان دست برنمی‌دارند و جسد مطهر او را نیز آماج این کینه‌توزی‌ها قرار خواهند داد، پس علی را به خلوت طلبید و این‌گونه وصیت کرد:
ای علی، من دختر رسول خدایم. خدا من را به تزویج تو درآورد تا در دنیا و آخرت با تو باشم و تو از دیگران به من سزاوارتری. من را شبانه حنوط بند غسل ده و کفن نما و هیچ کس نیز آگاه نشود... تو را به خدا سپردم (عوالم العلوم 11 ص، 514 ).

و علی نیز چنان کرد. جنازه را در تاریکی شب به جانب قبر بردند تا مبادا منافقان بفهمند و از دفن او مانع شوند. علی (ع) خود درون قبر شد. جنازه را در قبر گذاشت و با عجله خاک بر آن ریخت و از ترس دشمنان، قبر را با خاک همسان کرد و بنا بر روایتی، هفت و روایتی دیگر، چهل صورت قبر تازه در نقاط گوناگون بقیع و مدینه درست کرد تا جای واقعی آن شناخته نشود (البدایه و النهایه 5 ص 285).

«ابن ابی الحدید»، از بزرگان اهل تسنن چنین می‌گوید: در تشییع فاطمه (س) کسی جز علی (ع) عباس، ‌مقداد و زبیر حاضر نبود.
و در روایات شیعه از زنان، ام سلمه، ام یمین، اسما و فضه و از مردان نیز سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حسن و حسین و عبدالله ابن عباس یا عباس ابن عبدالمطلب یا حذیفها عبدالله ابن مسعود را نیز نام برده‌اند.
و با آن وصیت بود که قبر او برای همیشه از دید خاکیان پنهان ماند.

هرچند علمای شیعه با استناد به برخی روایات و شواهد، احتمالاتی برای تعیین مدفن آن حضرت (س) گفته‌‌اند، هیچ کدام به صراحت و قطعیت محل دقیق آن بدن پاک را معین نکرده‌اند.

محل دقیق قبر زهرا (س) کجاست؟

برخی قبر او را بین قبر و منبر رسول الله، عده‌ای بقیع و عده‌ای هم خانه خودش را که هم‌اکنون در مسجد واقع شده است، قویترین احتمال برای مدفن پاکش دانسته‌اند.

کسانی هم که احتمال قوی به دفن آن بی بی (س) در بقیع داده‌اند، گفته‌اند: اینکه در کجای بقیع دفن شده باشد، معلوم نیست.

مرحوم مجلسی می‌گوید: آنچه ارباب تاریخ نقل می‌کنند، به ظاهر آن است که زهرای اطهر (س) در بقیع مدفون باشد، اما این که در کجای بقیع باشد، بر کسی معلوم نیست و خود مرحوم مجلسی می‌گوید: درست‌ترین گفته آن است که آن حضرت در مسجد پیامبر دفن شده باشد (بحار 43 ص 187).

در دلایل مخفی بودن قبر مطهرش، علمای شیعه، مطالب ارزشمندی بیان کرده‌اند؛ معمایی که روح هر انسان آزاده‌ای را برای کنکاش در گشودن رمز آن معمای عجیب، در نهایت به عظمت و رفعت شخصیت والای قدسی و عرشی حضرتش و ظلم‌هایی که بر او وارد شد، بیشتر آشنا می‌کند به پرواز درمی‌آورد.

اگر قبر زهرا آشکار می‌شد...؟

اما با ملاحظه آنچه بر آن حضرت روا شد و پیمانی که منافقان برای بیرون کشیدن جسد مطهرش از قبر با هم بسته بودند و آنچه با اوضاع سیاسی جهان اسلام امروز آشکارا می بینیم، به نکته‌ای ژرف و عمیق در آن معمای سربسته برمی‌خوریم که نشان از آینده‌نگری فاطمه در آن چنان وصیتی به علی (ع) و درایت علی (ع) در اجرای دقیق آن وصیت دارد.

قبر دیگر امامانی همچون علی ـ علیه السلام ـ نیز تا سالیان بسیاری مخفی بود، اما اینک آن قبور آشکار شده و بر آن، گنبد و بارگاه زده‌اند؛ هرچند بی‌حرمتی‌ها و حمله‌ها به قبور ائمه بسیار صورت گرفت، اما قبر زهرای مرضیه برای همیشه و تا رسیدن روز موعود پنهان خواهد بود.

آتشی که آن روز برافروخته شد، اینک نیز با گذشت چهارده قرن از آن ماجرا، به دست عده‌ای متحجر و مدعی مسلمانی، و به دست پیروانشان با کشتن شیعیان و انفجار حرم امامان معصوم و یکسان کردن قبور ائمه در بقیع با خاک، و امروزه به هتک حرمت اماکن متبرک شیعیان در بحرین و مصر و عربستان و آتش زدن قرآن و ویران کردن حسینیه و تکیه ها، هنوز شعله‌هایش به آسمان زبانه می‌کشد؛ آتشی که امروزه به روشنی جرقه هایش از مرکز وحی (مکه و مدینه) که امروز به مأمن سلفی ها و تکفیری ها و وهابی ها بدل شده، روشن می شود؛ همان مکانی که بیشترین احتمال مکانی در دفن آن مظلومه است.

اگر قبر زهرای مظلوم آشکار بود، این گرگ‌های بی‌چشم و رو با قبر و گنبد و بارگاه و جسد مطهر و افلاکی که معلوم نیست از بین رفته باشد چه می کردند؟

در چنین وضعیتی است که فلسفه مخفی بودن قبر زهرای مرضیه و آن وصیت معماگونه که به یادگار گذاشت و هنوز هیچ عالمی نتوانسته به قطع محل دقیقش را اثبات کند، با توطئه‌هایی که همواره در تخریب قبور معصومین و به آب بستن آنها بوده است و اکنون به شکل دیگری در حال زنده شدن است، گره می‌خورد.

«می توتان» ادعا کرد که آن وصیت اکنون نیز به قوتی بیشتر باقی است و حتی اگر علمای بزرگوار شیعه، آگاهی دقیقی نیز از قبر داشته باشند، باید هنوز بر آن وصیت زهرای مظلوم عمل کنند و این راز همچنان مهر و موم خواهد ماند.
«هر که را اسرار حق آموختند/ مهر کردند و دهانش دوختن»

گویی، فاطمه (س) نه تنها آن شب ظلمانی فراق خود و علی و نه شب‌های تاریکی و غربت فرزندان خود از امام حسن مجتبی (ع) تا امام حسن عسکری و فرزند غریب ترش مهدی موعود (ع) بل اکنون را به خوبی می‌دید و ترجیح داد، این اختفا تا روز موعود، بر جای باشد، اما آنچه مهم است این که شیعه، همواره با تأسی به مظلومیت فاطمه (س)، نه به دلیل مصلحت ‌سنجی خود بلکه به خاطر مصلحت‌اندیشی جهان اسلام، مظلوم تاریخ بوده است. فاطمه خود را فدا کرد تا پیرو محض ولی زمان خود باشد و در این رهگذر، همواره هم ولایت مظلوم و هم پیروان راستین ولایت بوده و خواهند بود


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، و الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین.
رُویَ عن الصادق(علیه‎السلام) قال: «لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا حَيَاءَ لَهُ».

مروری بر مباحث گذشته

بحث ما را جع به «حیا» بود. عرض کردم یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ما مسأله ترویج بی‎حیایی در سه رابطه دیداری، گفتاری و رفتاری است. جلسه گذشته بحث ما به تقسیماتی در ارتباط با حیاء رسید. یک تقسیم‎بندی در ارتباط این بود که انسان -نعوذ بالله- عمل زشتی را در مرئَی، منظر و دیدگاه کسی انجام دهد و حیاء در آنجا به معنای مُنفعِل شدن روح، انکسار روح و شرمندگی درونی است.

اگر عمل زشتی در دیدگاه و منظر غیر انجام شود، یک وقت غیر عبارت است از انسان‎هایی مثل خود شخص که از آن به «حیاء من الخلق» تعبیر می‎کنند، در روایت هم داشتیم. قسم دوم؛ آن است که «غیر» به این معنا که در منظر یک انسان دیگر باشد، نیست؛ در مرئی و منظر خود انسان، دیدگاه خود شخص انجام‏دهنده کار باشد که از آن به «حیاء من النفس» تعبیر می‎کنند. جلسه گذشته روایت اینها را هم به صورت فهرست‎وار اشاره کردم. حتی جزو محاورات عرفیّه ما هم هست که می‎گوییم: «خودم از خودم خجالت کشیدم!» این مسأله پیچیده‎ای نیست.

سوم؛ در دیدگاه غیر است امّا غیر، غیرِ مشهود ظاهری نباشد. یعنی اعمال ما در مرئی و منظر کسی هست که ما او را نمی‎بینیم. ما در روایات‎مان داریم، آیه شریفه را هم مطرح کردم و گفتم کسانی که معتقد به مبدأ و معاد و وحی الهی هستند، ادعای تدیّن و اسلام و ایمان می‎کنند، باید به این ناظران توجه کرده و از آنها حیاء کنند. صریح قرآن است که برای هر انسانی دو فرشته مأمور است، یکی سمت چپ و یکی سمت راست، ما را می‎بینند و رؤیت می‎کنند و به تعبیر ما اینها هستند که اعمال را ثبت و ضبط می‎کنند، پس عمل زشت در مرئی و منظر آنها قرار می‎گیرد. یک قسم حیاء، حیاء از آنها است. جلسه گذشته همه را گفتم، آیه را هم خواندم و روایتش را هم خواندم، دیگر تکرار نمی‎کنم.

حیاء از اولیای خدا

چهارم؛ مسأله «حیاء من اولیاء الله» است. آخر جلسه گذشته به این قسم اشاره‎ای کردم و ظاهراً یک روایت هم بیشتر نخواندم، ولی از من خواستند که این را بیشتر توضیح دهم. چون از من خواستند وارد می‎شوم. پنجم؛ «حیاء من الله» است. من همین‎جور به ترتیب فهرست‎وار آمدم. «حیاء من الخلق»، «حیاء من النفس»، «حیاء من الملائکه»، «حیاء من الاولیاء».

«حیاء من اولیاء الله» که ما در معارفمان داریم، هم در آیه شریفه داریم و هم در روایات بسیار داریم که من جلسه گذشته فقط به آن اشاره کردم، بعد هم چند جمله گفتم که همه آنها مضمون روایت بود. ما در قرآن آیه‎ای داریم که در ربط با اعمال است که در جلسه گذشته آن را خواندم. آیه شریفه می‏فرماید: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُون‏»  ترجمه آیه روشن است. خطاب به پیغمبر اکرم است که بگو، البته بگو یعنی به همه بگو، دیگر در اینجا صحبت از مؤمن و منافق و این حرف‎ها نیست، به همه بگو، هرچه می‎خواهید بکنید، امّا بدانید که به زودی خداوند و پیغمبر و مؤمنین اعمال شما را می‎بینند. بعد دارد «وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» و به زودی شما به سوی خداوندی برمی‎گردید که دانای پنهان و آشکار است. «فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُون» پس به آنچه که انجام دادید، آگاهتان می‎کند.

من نمی‎خواهم تفسیر بگویم ولی این را دقّت کنید، من آنچه را که مربوط به بحثم هست می‎گویم. این آیه شریفه دو بخش دارد؛ یک بخش اوّل و یک بخش دوم دارد. بخش اوّل مربوط به دنیا است، بروید هر کاری می‎خواهید بکنید بکنید، امّا این را بدانید هم خدا، هم پیغمبر خدا و هم مؤمنین می‎بینند، این برای دنیا است. بخش دوم مربوط به قیامت است.

اعمالمان هر روز به پیامبر عرضه می‎شود

در بخش اوّل در ذیل آیه شریفه راجع به همین معنا روایات بسیار داریم، حالا من بعضی از اینها را می‎خوانم. ابوبصیر از امام صادق(علیه‎السلام) نقل می‎کند که حضرت فرمود: «تُعْرَضُ الْأَعْمَالُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ» یعنی اعمال به پیغمبر عرضه می‎شود. بعد دارد «أَعْمَالُ الْعِبَادِ كُلَّ صَبَاحٍ أَبْرَارُهَا وَ فُجَّارُهَا» هر روز صبح، ابرارش و فجّارش، ابرار یعنی کار خوب و فجّار یعنی کار زشت. «فَاحْذَرُوهَا» بپرهیزید. بعد حضرت فرمود: «وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ» بعد دارد «و سَکَتَ»  حالا در این نکته است که حضرت «المؤمنون» را نگفتند.

ائمه هم اعمالمان را می بینند

یک روایت دیگر داریم، آن هم تقریباً نظیر این است که باز هم ابوبصیر نقل می‎کند: «قال: قلتُ لأبی عبدالله(علیه‎السلام) إنَّ أَبَا الْخَطَّابِ كَانَ يَقُولُ» می‎گوید من به حضرت گفتم که عمر خطاب این‎جور می‎گوید: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ تُعْرَضُ عَلَيْهِ أَعْمَالُ أُمَّتِهِ كُلَّ خَمِيسٍ» اعمال بندگان خدا را پنج‎شنبه‎ها به پیغمبر عرضه می‎کنند، «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ لَيْسَ هَكَذَا» حضرت فرمود: این‎طوری نیست. «وَ لَكِنَّ رَسُولَ اللَّهِ تُعْرَضُ عَلَيْهِ أَعْمَالُ أُمَّتِهِ كُلَّ صَبَاحٍ أَبْرَارُهَا وَ فُجَّارُهَا فَاحْذَرُوا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ جَلَّ وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» بعد اینجا ابوبصیر می‎گوید: «إِنَّمَا عَنَى الْأَئِمَّة»  من جلسه گذشته گفتم، در تفسیر صافی است که از علی‏بن‏ابراهیم نقل می‎کند که مراد از مؤمنون ائمه هستند. اولیای خدا را هم که بحث کردم و گفتم که اعمال ما بر اولیای خدا هم عرضه می‎شود، از نظر آیه، اولیای خدا عبارت است از پیامبر اکرم و ائمه طاهرین(علیهم‎السلام). من اینها را می‎گویم برای این که خیال نکنید این بحث، بحث کوچکی است. من همه اینها را می‎گویم که ان‎‎شاءالله اینها را در ذهن‎هایتان برای جاهای دیگر ثبت و ضبط کنید.

چرا با گناهت پیامبر را ناراحت می‎کنی؟!

روایتی از سُماعه است که نقل می‎کند: «عن ابی عبدالله(علیه‎السلام) قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ مَا لَكُمْ تَسُوءُونَ رَسُولَ اللَّهِ؟!» حضرت رو کرد گفت: چرا شماها پیغمبر را ناراحت می‎کنید؟ معلوم می شود که جمعیّتی نشسته بودند، چون خطابی که حضرت می‎کند به جمع می‎کند، «ما لکم». برای چه شماها این‎قدر پیغمبر را اذیت می‎کنید؟ «فَقَالَ رَجُلٌ» یکی بلند شد گفت: «كَيْفَ نَسُوؤُهُ؟» چطوری ما حضرت را اذیت می‎کنیم؟ «فَقَالَ أَ مَا تَعْلَمُونَ» شما نمی‎دانید؟ «أَنَّ أَعْمَالَكُمْ تُعْرَضُ عَلَيْهِ» شما نمی‎دانید اعمال شما به پیغمبر عرضه می شود؟ «فَإِذَا رَأَى فِيهَا مَعْصِيَةً» وقتی می‎بیند که شما معصیت کرده‏اید «سَاءَهُ ذَلِكَ» ناراحت می شود. «فَلَا تَسُوءُوا رَسُولَ اللَّهِ» پیغمبر را اذیت نکنید. «وَ سُرُّوهُ»  خوشحالش کنید. یعنی از او اطاعت کنید، معصیت نکیند، پیغمبر را اذیت نکنید.

اعمالمان هر روز به ائمه نیز عرضه می‎شود

جلسه گذشته من به اینها اشاره کردم، امّا روایت نخواندم. گفتم اینهایی که می‎گویم همه متن روایت است. عبدالله بن ابان زَیّاد، پیش امام هشتم(علیه‎السلام) جایگاهی داشت، ایشان نقل می‎کند: «كَانَ مَكِيناً عِنْدَ الرِّضَاعلیه‏السلام قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَاعلیه‏السلام ادْعُ اللَّهَ لِي وَ لِأَهْلِ بَيْتِي» به حضرت گفتم: آقا برای من و زن و بچه‎ام دعا کنید! دیدید می‎گویند: «التماس دعا!» گفت: برای خودم و زن و بچه‎ام دعا کنید! «فَقَالَ أَ وَ لَسْتُ أَفْعَلُ» من این کار را نمی‎کنم؟ «وَ اللَّهِ إِنَّ أَعْمَالَكُمْ لَتُعْرَضُ عَلَيَّ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ» تمام کارهایی که تو و زن و بچه‎ات می‎کنید صبح و شب همه به من عرضه می‎شود.

«قَالَ فَاسْتَعْظَمْتُ ذَلِكَ» در دلم گفتم خیلی عجیب غریب شد، ما تا حالا نمی‎دانستیم که هر کاری خودمان و زن و بچه‎مان می‎کنیم همه را خدمت آقا عرضه می کنند! می‎گوید: همین که در ذهنم گذشت، همان‎جا ذهنم را خواند. همان عمل باطنی من و ذهنی من را هم دید. «فَقَالَ لِي أَ مَا تَقْرَأُ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» حضرت فرمود: تو قرآن نمی‎خوانی؟ «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُون»  تو قرآن نمی‎خوانی؟ متن آیه قرآن است. همان‎جا عملاً به او نشان داد که همین که در ذهنت آمد جوابت را دادم. تا در ذهنم آمد بلافاصله حضرت گفت: مگر تو قرآن نمی‎خوانی؟ اینها یک دسته خیلی روشن از آیات و روایات بود.

«عرضه خودِ عمل» به پیامبر نه گزارش عمل

حالا این روایت را گوش کنید؛ روایت در تفسیر صافی است که علی بن ابراهیم آن را از امام هشتم(علیه‎السلام) نقل می‎کند: «قالَ إِنَّ أَعْمَالَ الْعِبَادِ تُعْرَضُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ كُلَّ صَبَاحٍ أَبْرَارَهَا وَ فُجَّارَهَا فَاحْذَرُوا فَلْيَسْتَحْيِ أَحَدُكُمْ أَنْ يُعْرَضَ عَلَى نَبِيِّهِ الْعَمَلُ الْقَبِيح»  این روایتی بود که به عنوان بحث حیاء آوردم. یک روایت بود، امّا این روایت، پیش قراول‎های این بحث آیه و روایات است.
من دو تا تفسیر می‎کنم ببینیم کدام یک از اینها در آیه و روایات است؟ یک وقت هست که فرشته‎ها مأمور هستند اعمال ما را گزارش کنند، اینجا بین عمل زشت من و اطّلاع آقا یک واسطه می‎خورد، مثل این که گزارش می‎کنند، می‎نویسند و می‎برند به پیامبر می‎دهند. یک وقت هست که خود عمل را می‎برند، هم آیه و هم روایات این را می‎گویند. ما خودِ کار تو را می‎بینیم، این خیلی مسأله مهمّی است.

«وَ قُل اعمَلوا فَسَیَری اللهُ» خدا، پیغمبر و ائمه عملت را می‎بینند، نه اینکه برای آنها گزارش می‎کنند، در تمام روایات هم این آمده است. همان هم که آمد پیش امام هشتم(علیه‎السلام)، امام به او گفت: ما اعمال شما را می‎بینیم، همین که در ذهن فرد، این مسأله خیلی عجیب آمد، امام به او فهماند که من ذهن تو را دیدم. آن چیزی که در ذهن تو گذشت، همین الآن دیدم.

بی‏حجاب، دروغگو و ... از امام زمان حیاء کن!

پس ائمه اعمال ما را در بعد دیداری، گفتاری و رفتاری می‎بینند. حالا من سؤالم این است؛ این چه قیافه‎ای است برای خودت درست کردی؟ زن‎ها را می‎گویم، تو چه خیالی کردی؟ امام زمان(صلوات‎الله‎علیه) دارد این هیکلت را می‎بیند، کنار مرد نامحرم داری می‎روی. مَرد دارد هیکلت را می‎بیند. بی‎حیا!

حرف‎هایی که داری می‎زنی، آن موقع که داری دروغ می‎گویی، دروغت را دارد می‎شنود! قبل از آن‏که مستمع حرف تو را بشنود او می‎شنود! به شماها معارف‎تان را نگفتند و گر نه خجالت می‎کشیدید. تمام کارهایی که داری می‎کنی، این روابط نامشروعی که در جامعه است، همه را می‎بیند و همه را می‎شنود. از پیغمبر گرفته تا امام زمان(صلوات‎الله‎علیه) همه این کارها را می‎بینند. از اولیای خدا حیاء نمی‎کنی؟ من هم آیه خواندم و هم روایات. اطلاعات تفسیری هم دادم با این که دنبال تفسیر هم نبودم. آنهایی که اهلش هستند بروند ببینند.‎ کسی نمی‎تواند این نکته را که پیامبر و ائمه همه چیز را می‎بینند، انکار کند.

پیامبر آزاری و توقع دست‎گیری؟!

من در اینجا می‎خواهم نکته‎ای بگویم. بعضی می‎گویند: چرا ائمه جوابم را نمی‎دهند؟ باید به آنها گفت: خجالت بکشید! چرا توسّلات من اثر نمی‎کند؟ خجالت بکش! حیاء کن! با این قیافه‎ات، با این حرف‎هایت و با این کارهایت چه توقّعی داری؟! خیلی آقا هستند، واقعاً خیلی بزرگ هستند. از خودت حیاء نمی کنی، از مردم حیاء نمی‎کنی، حدّاقل از اینها حیاء کن. یکی دو تا هم نیستند، روایات زیادی در این باب داریم. هر روز و هر شب به پیغمبر رنج می‎دهی، بعد می‎خواهی پیغمبر دستت را بگیرد، مدام توسّل می‎کنی، مدام دعای توسل می‎خوانی؟ مدام دعای فرج می‎خوانی؟
امشب بروید بنشینید فکر کنید، می توانید بفهمید گره کار کجا است؟ خیال کردی کارهایت از اینها پنهان است؟ جلوی مردم قیافه دین‏داری می‏گیری امّا آیا او هم نمی‎فهمد که داری دروغ می‎گویی؟ داری ریاکاری می‎کنی، داری فریب‎کاری می‎کنی، او نمی‎فهمد؟ فرض کن سر من کلاه گذاشتی، سر آقا که نمی‎توانی کلاه بگذاری.

از خدا حیاء کن آن‎طور که حق حیاء است!

به نظر من «حیاء من اولیاء الله»، در دیدگاه افراد متعدد است، یک وقت می‎گویی در دیدگاه شخص واحد است، یک وقت می‎گویی دیدگاه خودم است، اینها را می‎آیی مطرح می‎کنی، یک وقت می‎گویی دیدگاه اولیای خدا است، یکی و دو تا نیست، متعدد است.

چون قول داده بودم و وعده کرده بودم خواستم بگویم، «حیاء من الله تعالی» نیز داریم. یعنی در باب اقسام حیا، در این تقسیم‎بندی که در دیدگاه باشد، قسم پنجم حیاء از خدا است. روایات متعدده داریم. من چند تا روایت می‎خوانم که مطلبی در آن هست که ان‎شاءالله جلسه بعد اگر خدا توفیق داد و عمری داد می‎گوییم. روایتی از پیغمبر اکرم است که فرمودند: «قال رسول‎الله(صلی‎الله‎علیه‎وآله‎وسلم): اسْتَحْيُوا مِنَ اللَّهِ حَقَّ الْحَيَاء»،  از خدا حیاء کنید آن‎طور که حق حیاء است. روایت دیگری از پیغمبر اکرم است که فرمودند: «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً اسْتَحْيَا مِنْ رَبِّهِ حَقَّ الْحَيَاءِ»،  خدا رحمت کند بنده‎ای را که از پروردگارش حیاء می‎کند آن‎طور که حق حیاء است.

حیاء از خدا و ورود بهشت

در روایتی هست که حضرت به ابی‎ذر فرمودند: «أَ تُحِبُّ أَنْ تَدْخُلَ الْجَنَّةَ؟ قُلْتُ نَعَمْ فِدَاكَ أَبِي» به ابوذر گفتند: دلت می‎خواهد به بهشت بروی؟ گفت: بله. چه کسی دلش نمی‎خواهد؟ «قَالَ فَاقْصِرْ مِنَ الْأَمَلِ» آرزوهایت را کوتاه کن. «وَ اجْعَلِ الْمَوْتَ نُصْبَ عَيْنَيْكَ» مرگ را همیشه در نظر داشته باش، یادت نرود که می میری. «وَ اسْتَحِ مِنَ اللَّهِ حَقَّ الْحَيَاء»  از خدا حق حیاء را داشته باش، اینجا فقط برای ابی‎ذر است.

در یک روایت دیگر هست که فرمودند: «قال: أ كلكم يحب أن يدخل الجنة» آیا همه شماها دوست دارید که وارد بهشت شوید؟ «قالوا نعم يا رسول الله» خطابی که فرمودند عمومی بود، چون کلُّکم دارد. «قال قصروا من الأمل» آرزوهایتان را کوتاه کنید «و ثبتوا آجالكم بين أبصاركم» مرگ را همیشه پیش چشم‎هایتان ثبت و ضبط نگه دارید. یادتان نرود که می‎میرید. «و استحيوا من الله حق الحياء»  از خدا شرم کنید آن‎طور که از خدا شرم کردن سزاوار است. حالا إن‎شاءالله جلسه آینده روی این تکیه می‎کنم که حق حیاء از خدا یعنی چه؟ آن‎طور که سزاوار است، انسان از خدا شرم کند، یعنی چه؟ این خودش بحثی است، چون در تمام این روایات داشت که از خدا شرم کن آن‎جوری که سزاوار است از خدا شرم کنی، این خودش بحثی است.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
آيت‌الله جوادي آملي، يكي از فقها و فيلسوفان كشورمان است كه دلايل عقلي متقني بر ضرورت ولايت فقيه ارایه كرده است.

ایشان در كتاب «ولايت فقيه، ولايت فقاهت و عدالت» به بررسي دليل «عقلى محض»، دليل «مركب از عقل و نقل» و دليل «نقلى محض» بر ولايت فقيه پرداخته كه در اين نوشتار، دليل عقلي محض منتشر مي‌شود:

دليل عقلي محض همان برهان ضرورت نظم در جامعه اسلامي است كه در گذشته بيان شد و دانستن اين نكته درباره آن ضروري است كه اين برهان، به دليل آنكه مقدماتي عقلي دارد و از اين جهت، دليلي عقلي است، هرگز ناظر به اشخاص نيست و داراي چهار ویژگی «كليت»، «ذاتيت»، «دوام»، و «ضرورت» است و به همين دليل، نتيجه‏اي كه از آن حاصل مي‏شود، نيز كلي و ذاتي و دایمي و ضروري خواهد بود. از اين روی، براهيني كه در باب نبوت و امامت اقامه مي‏شود، هيچ يك ناظر به نبوت و يا امامت‏ شخص خاص نيست و امامت و نبوت شخصي را ثابت نمي‏كند و در مسأله ولايت فقيه نيز آنچه طبق برهان عقلي محض اثبات مي‏شود، اصل ولايت‏ براي فقيه جامع‏الشرايط است.

اما اينكه كدام يك از فقيهان جامع‏الشرايط بايد ولايت را به دست گيرد، امري جزیي و شخصي است كه توسط خبرگان برگزيده مردم يا راه‏هاي ديگر صورت مي‏گيرد.

در فصل نخست كتاب گفته شد كه زندگی اجتماعي انسان و نيز كمال فردي و معنوي او، از سويي نيازمند قانون الهي در ابعاد فردي و اجتماعي است كه مصون و محفوظ از ضعف و نقص و خطا و نسيان باشد و از سوي ديگر، نيازمند حكومتي ديني و حاكمي عالم و عادل است‏ براي تحقق و اجراي آن قانون كامل. حيات انساني در بعد فردي و اجتماعي‏اش، بدون اين دو و يا با يكي از اين دو، متحقق نمي‏شود و نبود آن دو، در بعد اجتماعي، سبب هرج و مرج و فساد و تباهي جامعه مي‏شود كه هيچ انسان خردمندي به آن رضا نمي‏دهد.



موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
چرا بازی های ضداخلاقی به راحتی مجوز می گیرند؟ + عکس
ظاهرا برای فرهنگ نیازی به استفاده از کارشناس متعهد نیست! استفاده از چنین کارشناسانی نشان می دهد محل رجوع باصطلاح کارشناسی امور فرهنگی نظام جمهوری اسلامی می تواند خانمی باشد که حجاب او مانتو کوتاه است، یا کسی باشد که مطالب کودتاچیان سبز را لینک می کند ...

به گزارش خبرنگار مشرق، چند سالی است با تاسیس بنیاد ملی بازی های رایانه ای، کار رده بندی سنی و تعیین مجاز و غیرمجاز بودن بازی های رایانه ای و ویدئویی ،این رسانه جدید و نوظهور به این نهاد غیردولتی واگذار شد که متاسفانه تا به امروز شاهد عدول از سیاست های نظام اسلامی و شکسته شدن خطوط قرمز هستیم.
این در حالی است که طبق اعلام رئیس این بنیاد، سال گذشته در ایران 37 میلیون نسخه بازی رایانه ای به فروش رفته است و این امر نشان دهنده ضریب نفوذ رسانه بازی های رایانه ای در میان کاربران ایرانی است.
اما سوال اینجاست که آیا می توان به صرف انیمیشن بودن و غیرواقعی بودن، به بازی هایی مجوز داد که اسلام و تشیع را به انحراف کشیده، شیعیان را تروریست معرفی کرده و مجوز حمله به کشورهای اسلامی را صادر می کنند؟ آیا می توان به صرف انیمیشن بودن انتشار بازی هایی را بلامانع دانست که زنان در آن به صورت نیمه برهنه ظاهر می شوند؟ بازی هایی که به مشروبات الکلی اشاره می کنند طبق کدام رده بندی مجاز هستند؟ آیا درست است که یک ماه قبل از فتنه سال 88 به بازی هایی مجوز انتشار دهیم که مراحل تغییر نظام را آموزش می دهند؟ آیا می شود وزارت ارشاد به بازی هایی مجوز دهد که نمادهای شیطان پرستی را ترویج می دهند؟
اگر پا روی همه دغدغه های فرهنگی بگذاریم و از همه آرمان ها عدول کنیم اما مسئله برهنگی خط قرمزی است که هیچگاه از آن صرف نظر نشده است.
به راستی وقتی نهاد های فرهنگی کشور مانند شورای نظارت بر اسباب بازی، عروسک باربی را غیرمجاز اعلام می کنند چرا به بازی "باربی و 12 پرنسس رقاص" که به آموزش رقص می پردازد مجوز انتشار می دهند؟

 


وقتی در هیچ یک از فیلم ها ، سریال ها و انیمیشن های منتشر شده نمایش زنان خارجی با سینه های نیمه برهنه مجوز پخش دریافت نمی کنند چرا برای اولین بار از مرزهای اعتقادی عقب نشینی می کنند؟

 

 

به چه دلیل پا را از این فراتر می نهند و به بازی هایی که در آن زنان به صورت نیمه برهنه حاضر می شوند مجوز می دهند؟

 


 

بنیاد ملی بازی های رایانه ای چند سالی است این رویه را در پیش گرفته است و شاید دلیل آن عدم توجه به تعهد کارشناسان و متخصصان در آن مجموعه باشد . به راستی کدام کارشناسان فرهنگی و دینی با کدام معیار در بنیاد ملی بازی های رایانه ای تشخیص داده اند که این بازی ها با معیارهای نظام اسلامی همخوانی دارد ؟
بررسی تفکرات نمونه ای از این کارشناسان که در همایش ماه گذشته بنیاد ملی بازی های رایانه ای و رونمایی از سه کتاب در رابطه با بازی های رایانه ای حضور داشته است شاید جوابی به قسمتی از این سوال ها باشد .مراسم رونمایی از 3 کتاب تازه در حوزه بازی‌های رایانه‌ای در سرای اهل قلم به همت بنیاد ملی بازی های رایانه ای برگزار شد .

 


تصویر بالا اولین نفر از سمت راست خانم معصومه حاتمی ( که به عنوان کارشناس و همکار بنیاد ملی بازی های رایانه ای در رده بندی سنی و محتوایی بازی های رایانه ای که مخاطب آنها کودکان ، نوجوانان و خانواده ها هستند) را در مراسم رونمایی سه کتاب بنیاد ملی بازی ها نشان می دهد. خوب است نگاهی به صفحه فیس بوک ایشان و لینک هایی که داغ کرده اند هم بیاندازیم:

 

 


بعد از دیدن این صفحات متوجه شدیم که برای فرهنگ نیازی به استفاده از کارشناس متعهد نیست! استفاده از چنین کارشناسانی نشان می دهد محل رجوع باصطلاح کارشناسی امور فرهنگی نظام جمهوری اسلامی می تواند خانمی باشد که حجاب او مانتو کوتاه است، یا کسی باشد که مطالب کودتاچیان سبز را لینک می کند ...
حالا دیگر جای سوال در مورد مجوز گرفتن بازی های غیراخلاقی باقی نمی ماند . یا دیگر از کسی سوال نخواهیم کرد که چرا اردیبهشت و تیر 88 دو بازی رایانه ای که آموزش براندازی و تغییر حکومت می دهند مجوز می گیرند .
دیگر جای هیچ سوالی نیست ...


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و

علیرغم تأکیدات مکرر رهبر معظم انقلاب بر مبارزه با موج گسترده عرفان های کاذب و فرقه های معنویت گرای بدلی، متأسفانه دستگاه های مسئول، برنامه ریزی و اقدام شایسته ای نداشته اند.

به گزارش مشرق، با توجه به موج گسترده عرفان های کاذب و فرقه های معنویت گرای بدلی در کشور، مدیران 5 موسسه فرهنگی قم  نامه ای را خطاب به آیت الله آملی لاریجانی نوشته اند که در ذیل از نظرتان می گذرد. 

بسمه تعالی
رئیس محترم قوه قضائیه حضرت آیت الله آملی لاریجانی زید عزه
سلام علیکم
فرقه سازی یکی از مهمترین راهبردهای جنگ نرم علیه اسلام و انقلاب اسلامی است که در سالهای اخیر با موج گسترده عرفان های کاذب و فرقه های معنویت گرای بدلی، تهاجمی مضاعف بر فرهنگ دینی و ملی ما داشته است. برخی از این فرقه ها که توانسته اند با التقاط و فریبکاری خود را بومی و اسلامی نشان دهند، نفوذ و آسیب زایی بیشتری در جامعه داشته اند.
علیرغم تأکیدات مکرر رهبر معظم انقلاب بر مبارزه با این هجمه ها، متأسفانه دستگاه های مسئول، برنامه ریزی و اقدام شایسته ای نداشته اند. حتی در موارد حادی که با اعتراض مردم و روحانیت مواجه شده و ضابطین قانونی وارد عمل شده اند، متأسفانه قوه قضائیه که ضامن اجرای احکام شرع و حفظ حقوق معنوی مردم است، برخورد مؤثری نداشته و این ضعف موجب بی پروایی فعالان فرقه ای و گسترش محافل این جریان ها شده است.
یکی از فعالترین این فرقه ها که در تهران و بسیاری از شهرهای کشور به صورت هرمی رشد کرده است، فرقه ی موسوم به عرفان کیهانی (حلقه) است، که آموزه های آن برگرفته از عرفان های یهودی، سرخ پوستی و هندی می باشد.
رهبر این فرقه مدعی است که اتصال به رحمت عام الهی از طریق او صورت می گیرد و برای این اتصال و قدم گذاشتن در راه عرفان، دین، اعتقادات و مناسک هیچ اهمیتی ندارد. نفی وحیانیت قرآن، انکار عصمت و منزلت معصومین، تمسخر ظهور و رجعت، رد مرجعیت دینی و تقدیس شیطان از برجسته ترین انحرافات این فرقه به شمار می رود. افزون بر این کجروی ها، ورود این فرقه به درمان گری با ادعای خروج ارواح شریر و اجنه از کالبد بیماران در مجموع آسیب های جسمی، روانی، اعتقادی و اخلاقی فراوانی در جامعه داشته است.
رهبر این فرقه پس از بازداشت در سال گذشته، متأسفانه با وجود مدارک و مستندات فراوان با قید وثیقه ای ناچیز آزاد شد و فعالیت های خود در سراسر کشور گسترش داد.
بدون تردید ادامه روند تساهل و تسامح قضایی سبب جری شدن فرقه سازان و کاهش اقتدار نظام جمهوری اسلامی خواهد شد. از حضرت عالی به عنوان عالی ترین مقام قضایی انتظار داریم، که با اهتمام جدی نسبت به برخورد مؤثر و مناسب با رهبر این فرقه انحرافی و سایر فرقه سازان، از حریم اسلام و امنیت معنوی مردم صیانت نمایید.
حجج اسلام والمسلمین:
داریوش عشقی /مدیرموسسه معنویت نوین
جواد محرابی/ مدیر موسسه فرق و ادیان
حمیدرضا مظاهری سیف/ مدیرموسسه بهداشت معنوی
حمیدرضا غریب رضا/ مدیر موسسه گفتگوی دینی
امین کشوری/ مدیر موسسه بصیران آل یاسین


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و | و
arzi arzi arzi

 

نگاهی مختصر بر زندگی حاج منصور ارضی :
جناب استاد «حاج منصور ارضی » به سال ۱۳۳۲ شمسی در تهران میلاد یافت. وی مداحی و ذکر برای اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را از سن پنج سالگی آغاز کرد و در مجالسی که در محله های قدیم تهران برگزار می شد شرکت می کرد.
در سن نوجوانی به همراه عمویش (حاج حسن ارضی) در مراسم های مختلف به ویژه در مراسم دعای کمیل امام زاده قاسم ، و همچنین همه هفته در حرم حضرت عبدالعظیم (ع) شرکت می نمود. همچنین مسجد جمکرانِ قم و ...

به مراتب که از سن او می گذشت مجالس و برنامه های ایشان در مکانهای دیگر گسترده می شد.
ایشان از آغاز انقلاب اسلامی ، عمدتاً با مداحی هدفمند و خط دار در زمینه ی انقلاب ، دفاع مقدس و ارزشهای اسلامی و ... به ایجاد انگیزه الهی در بین مردم و به ویژه جوانان می پرداختند. شیوایی ، زیبایی و متانت بیان ایشان در مداحی نیاز به توضیح نیست ، زیرا کتاب و نوارهایی که از ایشان موجود است بیانگر آن می باشد.
گرچه تلاش مستمر ، مدیریت ، تدبر ، نظم در برنامه ها و «به عشق» کارکردن ، از خصلت های خوب ایشان است ، اما برتر و ارزشمند تر از آنچه درباره ی او بیان شد و ارجمندتر از هنر وی می باشد همانا توجه به ارائه مطالب آموزنده و سبکهای متنوع و از همه بالاتر «سوز و نوای گرم مثال زدنی» ایشان است که وی را محبوب دلها کرده است.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و
مدفن بی نشان مادر حضرت امام در قم + عکس

"درست شدن كشورها مرهون شماهاست، مرهون شما مادرهاست، خرابی و آبادی كشورها تابع شماهاست." امام خمینی(ره) این جملات را برای مقام والای مادر بیان کرد تا همه بدانند نمی توان به راحتی از کنار زنانی که می توانند تاریخ ساز باشند گذشت اما این جمله امام راحل در حالی بر جایگاه مادر تاکید دارد که سالهاست آرامگاه مادر ایشان در گوشه ای از قم، خاک غربت می خورد.

 
به گزارش رجانیوز از قم، گاهی اوقات باید دوباره از نو تاریخ را ورق زد تا همیشه در خاطرمان بماند که تاریخ ایران اسلامی به واسطه فداکاری ها و جسارت های چه افرادی رقم خورد تا براساس بزرگواری آن افراد و مقامی که در شأن آن هستند آرامگاهی به یادگار برایشان بسازیم تا نسل های بعد از انقلاب نیز بدانند که آرامش امروز خود را مدیون چه کسانی بوده اند.
 
 
ایران اسلامی برای رسیدن به جایگاه امروزش فراز و نشیب های بسیاری را پشت سر گذاشته است و در این میان نقش زنان تاریخ ساز اگر به اندازه مردان نبوده، کمتر از آنان نیز نبوده است، وقتی سید مصطفی پدر امام خمینی(ره) به شهادت رسید، سید روح الله تنها چند ماه از عمرش می گذشت، هاجر مادر امام و عمه بزرگوار ایشان مسئولیت تربیت و نگهداری از امام را بر عهده گرفتند و توانستند بسیار شایسته از پس این مسئولیت سنگین برآیند چرا که آن کودک یتیم بعدها بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران شد و نامش در جهان بر سر زبانها افتاد.
 
اما بسیار تاسف آور است وقتی برای خواندن فاتحه ای برای مادر امام خمینی(ره) به آرامگاه ایشان مراجعه می کنیم با منظره ای خارج از شأن این زن گرانقدر مواجه می شویم و انگشت افسوس به لب می نهیم، آری مادری که از سید روح الله کوچک، روح خدا ساخت در مقبره ای ساده و بی نام نشان در گوشه ای از قم در غربت به سر می برد.
 
در کنار مزار مادر امام، مقبره خواهر و عمه گرامی حضرت امام خمینی(ره) نیز در مجاورت امام زاده علی الحارث(ع)، در میدان الهادی قم واقع شده است و هم اکنون محل مراجعه مردم و علاقمندان به موسس انقلاب اسلامی است؛ مقبره ای که اگر کسی بدون اطلاع از کنار آن عبور کند حتی یک درصد هم شکی بر اینکه این قبر، قبر مادر امام است را هم در ذهن خود وارد نمی کند. مقبره ای ساده در کنار یک میدان در شهر قم.
 
بی تردید برای ساخت یک مقبره ساده ولی در خور شان مادر و عمه امام راحل و شناساندن بیشتر جایگاه این بانوی بزرگ جهان اسلام حداقل برای موسسه ای که داعیه دار حفظ و نشر آثار امام(ره) است سنگین و سخت است.
 
با این حال استاندار قم چندی پیش چندی پیش پس از بازدید از آرامگاه منسوبین به حضرت امام خمینی(ره) بر ساماندهی محوطه این آرامگاه تأکید کرد.
 
 
حجت‌الاسلام و المسلمین محمدحسین موسی پور در حاشیه این بازدید در سخنانی اظهار داشت: امام راحل(ره) با احیای اسلام ناب محمدی(ص) و استقرار نظام اسلامی و نجات ملت از یوغ استبداد و استعمار حق عظیمی بر همه مسلمین دارد و پاسداشت بانوی بزرگی که چنین شخصیت کم‌ نظیری را در دامان خویش پرورده، وظیفه ‌ای است که متولیان حفظ، اشاعه و نشر میراث امام خمینی(ره) تا کنون از آن غفلت کرده‌اند.
 
وی افزود: در حالی که مقبره مادر و خواهر بنیانگذار نظام مقدس جمهوری اسلامی محل مراجعه علاقمندان و عاشقان امام راحل(ره) است، این مقبره وضع نامناسب و تأسف ‌باری دارد.
 
استاندار قم خواستار احداث یادبود برای آرامگاه مادر و خواهر و عمه حضرت امام خمینی(ره) شد و گفت: محوطه پیرامون این آرامگاه در جوار بقعه متبرکه امامزاده احمد(ع) از نوادگان امام زین‌العابدین(ع) باید به شکل مناسب ساماندهی شود.
 
وی در پایان تصریح کرد: شهرداری قم و اوقاف باید هرچه سریعتر بر اساس یک طرح مناسب و شکیل صحن بقعه امامزاده احمد(ع) را ساماندهی و با ایجاد فضای مناسب در اطراف، مکانی شایسته برای حضور مردم و دلدادگان امام خمینی(ره) احداث نموده و مقبره مادر گرامی ایشان را از این غربت به در آورند.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و

گناهان با ما چه می کنند ؟!

 


گناه
 

گرفتاری‌هایی که دراین دنیا دامنگیر انسان می شوند یا مکافات عمل هستند و یا برای امتحان، برای تعدادی پایه ترقی و تکامل است و برای گروهی تخفیف کیفر اخروی،صورت اخیر لطفی است از طرف خداوند برای گناهکاران تا از مجازات اخروی آنها کاسته شود و ممکن است در این دنیا پاک گردند و به سرای باقی سفر کنند.

در قرآن با واژه‌های گوناگونی از گناه یاد شده است: ذنب، اثم، سیئه، معصیت، خطیئه، جرم، منکر، فاحشه، شر و….

خداوند در یک جا از قول گناهکاران بیان می‌دارد: «… وَیَقُولُونَ یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلَا كَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا ؛ به او می‌گویند: ای وای بر ما! این چه نامه‌ای است که هیچ [کار] کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته ، جز این که همه را به حساب آورده است .» (سوره کهف، آیه 49)

روایات بسیاری نیز این تقسیم بندی را بیان داشته‌اند و فرموده‌اند:انجام دهنده گناهان کبیره به دوزخ می‌رود.1

گناهان بدنی و جسمی، گناهانی هستند که انسان با یکی از اعضای بدن آن را انجام می‌دهد. مثل: غیبت، زنا ، دزدی، فحاشی و… و گناهان غیر بدنی آنهایی هستند که آدمی در دل و ضمیر خود آنها را انجام می‌دهد. مثل: حسد، کینه، بخل و….

تعدادی از علما و اساتید اخلاق گناهان کبیره را تا چهل مورد برشمرده‌اند.2 لیکن در بعضی موارد و مواقع گناهان صغیره به گناهان کبیره تبدیل می شود و گناه انسان سنگین‌تر می‌شود و حکم همان گناهان کبیره را دارد.مثلاً: اصرار بر گناه صغیره،کوچک شمردن گناه،تظاهر به گناه،خشنودی از گناه و مغرور شدن به ستر الهی.

 

آثار گناه

1. مانع معرفت است

یکی از موانع معرفت، گناه است که بر عقل و فطرت تأثیر گذاشته و باعث انحراف از حق و ظرافت‌های خلقت می‌گردد. «وَلَـكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا كَانُواْ یَعْمَلُونَ ؛ ولی دل‌هایشان سخت شده و شیطان آنچه را انجام می‌دادند برایشان آراسته است».(سوره انعام، آیه 43)

امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:«اذا اذنب الرجل خرج فی قلبه نکتةسوداء فان تاب انمحت و ان زاد زادت حتی تغلب علی قلبه فلا یفلح بعدها ابداً؛ هنگامی که انسان گناه می‌کند، نکته سیاهی در قلب او پیدا می‌شود، اگر توبه کند محو می‌گردد و اگر بر گناه بیفزاید زیادتر می‌شود تا تمام قلبش را فرا گیرد و بعد از آن هرگز روی رستگاری را نخواهد دید».3

 

2. مانع استجابت دعاست

یکی از عوامل مهمی که باعث می‌گردد ارتباط بنده با خدا قطع گردد و توفیق دعا خواندن واستجابت از او گرفته شود، انجام دادن گناه است.

در دعای کمیل می‌خوانیم: «اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا ؛ خدایا! بیامرز گناهانی را که از دعا جلوگیری می‌کنند».

هر که را پاک باشد ز اعتدال
آن دعایش می‌رود تا ذوالجلال

و باز حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید: «المعصیة تمنع الاجابة ؛ گناه از اجابت دعا جلوگیری می‌کند.»4

حضرت علی (علیه السلام) در دعای کمیل می‌فرماید: «اللهم اغفر لی الذنوب الّتی تغیر النعم؛ خدایا! بیامرز گناهانی را که باعث تغییر نعمت‌ها می‌شوند»

 

3. مانع آرامش خاطر است

آدمی بدنبال سعادت است، هر چیزی که آسایش و آرامش او را بهم بزند، مانع کسب سعادت می شود. آرامش و آسایش خاطر تنها در سایه ایمان به خدا و توجه به او و بی‌توجهی به دنیا بدست می آید.

انسان وقتی گناهی مرتکب می‌شود، وجدان اخلاقی او را مورد ملامت و سرزنش قرار می‌دهد و با ضربات پی‌گیر خود بر روح و فطرت، آرامش روحی را از صاحب آن می‌گیرد که قرآن نام آن را«نفس لوّامه» می‌گذارد. پشیمانی و ندامت که از تلاش و کوشش همین نفس حاصل می‌شود، آرامش خاطر را از گنهکار می‌گیرد.

حضرت علی(علیه السلام) می‌فرماید:«و من لم یعدل نفسه عن الشّهوات خاض فی الحسرات و سبح فیها؛ کسی که خود را از شهوات سرزنش نکند در دریای حسرت و اندوه در افتد و در آنها دست و پا زند».5

و همچنین آن حضرت می‌فرماید:«و کم من شهوة ساعة قداورثت حزناً طویلاً؛ چه بسا یک ساعت لذت مایه اندوه و غصه دراز مدت می‌گردد».6

 

4. مانع شرم و حیاست

اگر غرایز طغیان کند، پرده شرم و حیا دریده می‌شود و انسان بدون شرم و حیا و بی‌باک از رسوایی و تنفر عمومی، به موجودی خطرناک تبدیل می‌شود.

فضائل اخلاقی کنترل کننده انسان و دور کننده او از گناه است، فرد گناهکار با انجام پی در پی گناه، فضائل را یک به یک از دست می‌دهد و به شخص بی‌شخصیت و لا ابالی تبدیل می‌گردد. حضرت علی (علیه السلام) در دعای کمیل می فرماید:«اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم؛ خدایا! بیامرز گناهانی که پرده‌ها را می‌درد».

لطف حـق با تـو مـداراها کـند
چون که از حد بگذرد رسوا کند

امام سجاد (علیه السلام) در حدیثی گناهانی که پرده دری می‌کنند را اینگونه برشمارد:

«الذنوب التی تهتک العصم:شرب الخمر…؛ شراب خواری، قماربازی، گفتن سخنان لغو و بیهود برای خنداندن دیگران، گفتن عیب دیگران و همنشینی با مردم بدنام و… از گناهانی است که پرده دری می‌کنند».7

 

5. مانع طول عمر می‌شود

اگر چه مرگ در اختیار انسان نیست، لیکن اعمال ما در طولانی شدن یا کوتاه شدن عمر ما دخالت دارند؛ یعنی اعمال و رفتار ما در زندگی ما تأثیر می‌گذارند.

حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید: «اعوذ باللّه من الذنوب الّتی تعجّل الفناء؛ از گناهانی که در نابودی شتاب می‌کنند به خدا پناه می‌برم».8

بعضی کارها از قبیل: قطع رحم، قسم دروغ، سخنان دروغ، آزردن پدر و مادر و… عمر را کوتاه و کارهایی از قبیل: صدقه پنهانی، نیکی به پدر و مادر و صله رحم و… عمر را طولانی می‌کنند.

حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید: «اعوذ باللّه من الذنوب الّتی تعجّل الفناء؛ از گناهانی که در نابودی شتاب می‌کنند به خدا پناه می‌برم»

 

6. باعث تغییر نعمت می‌شود

حضرت علی (علیه السلام) در دعای کمیل می‌فرماید:

«اللهم اغفر لی الذنوب الّتی تغیر النعم؛ خدایا! بیامرز گناهانی را که باعث تغییر نعمت‌ها می‌شوند».

یکی از حقایقی که آیات قرآن از آنها پرده برداشته، ارتباط میان اعمال ما و حوادث و اتفاقاتی است که در خارج رخ می‌دهد. اگر ملتی به گناه آلوده شود، خداوند نعمت‌ها را یا به نقمت تبدیل می‌کند و یا آنها را از آن ملت می‌گیرد.
سبک شمردن گناه

آیات قرآن و روایات معصومین ـ علیهم السلام ـ گرفتن نعمت را به گناه بندگان نسبت می‌دهند، خداوند می‌فرماید: «أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ كَانُوا مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثَارًا فِی الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ ؛ آیا در زمین گردش نمی‌کنید تا بنگرید که چگونه بود سرانجام کسانی که پیش از ایشان بودند و نیرو و آثارشان در زمین بیش از اینها بود و خدا آنها را به گناهانشان برگرفت».(سوره غافر، آیه 21)

و امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «و ما انعم اللّه علی عبد نعمة فسلبها ایاه حتی یذنب ذنباً یستحق بذلک السَّلب؛ خداوند نعمتی به بنده‌ای نداده تا از او بگیرد،جز آنکه گناهی انجام دهد که به سبب آن، نعمت از او گرفته شود.»9

حضرت علی(علیه السلام) می فرماید: «ما جفت الدموع الاّ لقسوة القلوب و ما قست القلوب الالکثرة الذنوب؛ اشک چشم‌ها نخشکید مگر به خاطر قساوت دل‌ها و دل‌ها سخت نشد، مگر بخاطر گناهان».10

 

آثار گناه بر جسم

امام صادق (علیه السلام) : هیچ رگی نزند و پائی به سنگ نخورد و سر درد و مرضی پیش نیاید مگر به جهت گناهی که انسان مرتکب شده و برای همین است که خدای عزوجل در قرآن میفرماید : هر مصیبتی که به شما می رسد برای کاری است که به دست خود کرده اید و خدا از بسیاری ( از معصیت ها ) هم گذشت میکند ( سوره شوری ، آیه 30 )

سپس امام (علیه السلام) فرمودند : آنچه خدا از آن می گذرد از آنچه از آن مواخذه میکند بیشتر است. ( شرح : یعنی آن گناهانی که خدا از آن می گذرد بیشتر است از آن گناهانی که خدا بوسیله آن گناه عذاب می کند .) (اصول کافی ، جلد 3 صفحه 370)

 

نتیجه گیری :

نکته آخر این که رفتار و گفتار و نیات انسان دارای پیامدی است که یا در این دنیا و یا در جهان آخرت دامنگیر انسان می‌شود.


گر مراقب باشی و بیدار تو

بینی هر دم پاسخ کردار خود

 

 

 


گناه
 

گرفتاری‌هایی که دراین دنیا دامنگیر انسان می شوند یا مکافات عمل هستند و یا برای امتحان، برای تعدادی پایه ترقی و تکامل است و برای گروهی تخفیف کیفر اخروی،صورت اخیر لطفی است از طرف خداوند برای گناهکاران تا از مجازات اخروی آنها کاسته شود و ممکن است در این دنیا پاک گردند و به سرای باقی سفر کنند.

در قرآن با واژه‌های گوناگونی از گناه یاد شده است: ذنب، اثم، سیئه، معصیت، خطیئه، جرم، منکر، فاحشه، شر و….

خداوند در یک جا از قول گناهکاران بیان می‌دارد: «… وَیَقُولُونَ یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلَا كَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا ؛ به او می‌گویند: ای وای بر ما! این چه نامه‌ای است که هیچ [کار] کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته ، جز این که همه را به حساب آورده است .» (سوره کهف، آیه 49)

روایات بسیاری نیز این تقسیم بندی را بیان داشته‌اند و فرموده‌اند:انجام دهنده گناهان کبیره به دوزخ می‌رود.1

گناهان بدنی و جسمی، گناهانی هستند که انسان با یکی از اعضای بدن آن را انجام می‌دهد. مثل: غیبت، زنا ، دزدی، فحاشی و… و گناهان غیر بدنی آنهایی هستند که آدمی در دل و ضمیر خود آنها را انجام می‌دهد. مثل: حسد، کینه، بخل و….

تعدادی از علما و اساتید اخلاق گناهان کبیره را تا چهل مورد برشمرده‌اند.2 لیکن در بعضی موارد و مواقع گناهان صغیره به گناهان کبیره تبدیل می شود و گناه انسان سنگین‌تر می‌شود و حکم همان گناهان کبیره را دارد.مثلاً: اصرار بر گناه صغیره،کوچک شمردن گناه،تظاهر به گناه،خشنودی از گناه و مغرور شدن به ستر الهی.

 

آثار گناه

1. مانع معرفت است

یکی از موانع معرفت، گناه است که بر عقل و فطرت تأثیر گذاشته و باعث انحراف از حق و ظرافت‌های خلقت می‌گردد. «وَلَـكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا كَانُواْ یَعْمَلُونَ ؛ ولی دل‌هایشان سخت شده و شیطان آنچه را انجام می‌دادند برایشان آراسته است».(سوره انعام، آیه 43)

امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:«اذا اذنب الرجل خرج فی قلبه نکتةسوداء فان تاب انمحت و ان زاد زادت حتی تغلب علی قلبه فلا یفلح بعدها ابداً؛ هنگامی که انسان گناه می‌کند، نکته سیاهی در قلب او پیدا می‌شود، اگر توبه کند محو می‌گردد و اگر بر گناه بیفزاید زیادتر می‌شود تا تمام قلبش را فرا گیرد و بعد از آن هرگز روی رستگاری را نخواهد دید».3

 

2. مانع استجابت دعاست

یکی از عوامل مهمی که باعث می‌گردد ارتباط بنده با خدا قطع گردد و توفیق دعا خواندن واستجابت از او گرفته شود، انجام دادن گناه است.

در دعای کمیل می‌خوانیم: «اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا ؛ خدایا! بیامرز گناهانی را که از دعا جلوگیری می‌کنند».

هر که را پاک باشد ز اعتدال
آن دعایش می‌رود تا ذوالجلال

و باز حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید: «المعصیة تمنع الاجابة ؛ گناه از اجابت دعا جلوگیری می‌کند.»4

حضرت علی (علیه السلام) در دعای کمیل می‌فرماید: «اللهم اغفر لی الذنوب الّتی تغیر النعم؛ خدایا! بیامرز گناهانی را که باعث تغییر نعمت‌ها می‌شوند»

 

3. مانع آرامش خاطر است

آدمی بدنبال سعادت است، هر چیزی که آسایش و آرامش او را بهم بزند، مانع کسب سعادت می شود. آرامش و آسایش خاطر تنها در سایه ایمان به خدا و توجه به او و بی‌توجهی به دنیا بدست می آید.

انسان وقتی گناهی مرتکب می‌شود، وجدان اخلاقی او را مورد ملامت و سرزنش قرار می‌دهد و با ضربات پی‌گیر خود بر روح و فطرت، آرامش روحی را از صاحب آن می‌گیرد که قرآن نام آن را«نفس لوّامه» می‌گذارد. پشیمانی و ندامت که از تلاش و کوشش همین نفس حاصل می‌شود، آرامش خاطر را از گنهکار می‌گیرد.

حضرت علی(علیه السلام) می‌فرماید:«و من لم یعدل نفسه عن الشّهوات خاض فی الحسرات و سبح فیها؛ کسی که خود را از شهوات سرزنش نکند در دریای حسرت و اندوه در افتد و در آنها دست و پا زند».5

و همچنین آن حضرت می‌فرماید:«و کم من شهوة ساعة قداورثت حزناً طویلاً؛ چه بسا یک ساعت لذت مایه اندوه و غصه دراز مدت می‌گردد».6

 

4. مانع شرم و حیاست

اگر غرایز طغیان کند، پرده شرم و حیا دریده می‌شود و انسان بدون شرم و حیا و بی‌باک از رسوایی و تنفر عمومی، به موجودی خطرناک تبدیل می‌شود.

فضائل اخلاقی کنترل کننده انسان و دور کننده او از گناه است، فرد گناهکار با انجام پی در پی گناه، فضائل را یک به یک از دست می‌دهد و به شخص بی‌شخصیت و لا ابالی تبدیل می‌گردد. حضرت علی (علیه السلام) در دعای کمیل می فرماید:«اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم؛ خدایا! بیامرز گناهانی که پرده‌ها را می‌درد».

لطف حـق با تـو مـداراها کـند
چون که از حد بگذرد رسوا کند

امام سجاد (علیه السلام) در حدیثی گناهانی که پرده دری می‌کنند را اینگونه برشمارد:

«الذنوب التی تهتک العصم:شرب الخمر…؛ شراب خواری، قماربازی، گفتن سخنان لغو و بیهود برای خنداندن دیگران، گفتن عیب دیگران و همنشینی با مردم بدنام و… از گناهانی است که پرده دری می‌کنند».7

 

5. مانع طول عمر می‌شود

اگر چه مرگ در اختیار انسان نیست، لیکن اعمال ما در طولانی شدن یا کوتاه شدن عمر ما دخالت دارند؛ یعنی اعمال و رفتار ما در زندگی ما تأثیر می‌گذارند.

حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید: «اعوذ باللّه من الذنوب الّتی تعجّل الفناء؛ از گناهانی که در نابودی شتاب می‌کنند به خدا پناه می‌برم».8

بعضی کارها از قبیل: قطع رحم، قسم دروغ، سخنان دروغ، آزردن پدر و مادر و… عمر را کوتاه و کارهایی از قبیل: صدقه پنهانی، نیکی به پدر و مادر و صله رحم و… عمر را طولانی می‌کنند.

حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید: «اعوذ باللّه من الذنوب الّتی تعجّل الفناء؛ از گناهانی که در نابودی شتاب می‌کنند به خدا پناه می‌برم»

 

6. باعث تغییر نعمت می‌شود

حضرت علی (علیه السلام) در دعای کمیل می‌فرماید:

«اللهم اغفر لی الذنوب الّتی تغیر النعم؛ خدایا! بیامرز گناهانی را که باعث تغییر نعمت‌ها می‌شوند».

یکی از حقایقی که آیات قرآن از آنها پرده برداشته، ارتباط میان اعمال ما و حوادث و اتفاقاتی است که در خارج رخ می‌دهد. اگر ملتی به گناه آلوده شود، خداوند نعمت‌ها را یا به نقمت تبدیل می‌کند و یا آنها را از آن ملت می‌گیرد.
سبک شمردن گناه

آیات قرآن و روایات معصومین ـ علیهم السلام ـ گرفتن نعمت را به گناه بندگان نسبت می‌دهند، خداوند می‌فرماید: «أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ كَانُوا مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثَارًا فِی الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ ؛ آیا در زمین گردش نمی‌کنید تا بنگرید که چگونه بود سرانجام کسانی که پیش از ایشان بودند و نیرو و آثارشان در زمین بیش از اینها بود و خدا آنها را به گناهانشان برگرفت».(سوره غافر، آیه 21)

و امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «و ما انعم اللّه علی عبد نعمة فسلبها ایاه حتی یذنب ذنباً یستحق بذلک السَّلب؛ خداوند نعمتی به بنده‌ای نداده تا از او بگیرد،جز آنکه گناهی انجام دهد که به سبب آن، نعمت از او گرفته شود.»9

حضرت علی(علیه السلام) می فرماید: «ما جفت الدموع الاّ لقسوة القلوب و ما قست القلوب الالکثرة الذنوب؛ اشک چشم‌ها نخشکید مگر به خاطر قساوت دل‌ها و دل‌ها سخت نشد، مگر بخاطر گناهان».10

 

آثار گناه بر جسم

امام صادق (علیه السلام) : هیچ رگی نزند و پائی به سنگ نخورد و سر درد و مرضی پیش نیاید مگر به جهت گناهی که انسان مرتکب شده و برای همین است که خدای عزوجل در قرآن میفرماید : هر مصیبتی که به شما می رسد برای کاری است که به دست خود کرده اید و خدا از بسیاری ( از معصیت ها ) هم گذشت میکند ( سوره شوری ، آیه 30 )

سپس امام (علیه السلام) فرمودند : آنچه خدا از آن می گذرد از آنچه از آن مواخذه میکند بیشتر است. ( شرح : یعنی آن گناهانی که خدا از آن می گذرد بیشتر است از آن گناهانی که خدا بوسیله آن گناه عذاب می کند .) (اصول کافی ، جلد 3 صفحه 370)

 

نتیجه گیری :

نکته آخر این که رفتار و گفتار و نیات انسان دارای پیامدی است که یا در این دنیا و یا در جهان آخرت دامنگیر انسان می‌شود.


گر مراقب باشی و بیدار تو

بینی هر دم پاسخ کردار خود

 

 


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و




موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و









موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و
فرزند سردار شهید عبدالحسین برونسی در گفتگو با رجانیوز + وصیت نامه شهید
پس از آشنایی با آقای خامنه ای عزیز هدف من عوض شد

پلاك هويت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبيك يا خمينی و لباس بادگير خاكی منقوش به آرم سپاه یادگاری هایی بود که به همراه پیکر مطهر شهید عبدالحسین برونسی غریبانه در شرق دجله به امانت مانده بود تا امسال این شاگرد حقیقی مکتب نینوا به سرزمین مادری بازگردد و به ندای «اين عمار» مقام معظم رهبری را لبيك گوید.پیکرش را که آوردند عاشورایی در سالروز شهادت مظلومه تاریخ در مشهد برپا شد، نمایی از عکسش بر دستان مردم خودنمایی می کرد؛ آری چهره اش غرق در قهقهه مستانه بود و حكايت از عند ربهم يرزقون داشت. صدای بال و پر زدن كبوتران حرم امام رضا(ع) به گوش می رسید، سردار رشید اسلام عبدالحسین برونسی در میان حزن و اندوه و شیون انبوه عزاداران مشهدی بر بال فرشتگان از شهر مشهد تا بهشت مشایعت شد، انتظار زمین برای آغوش گرفتن جسم یکی از پرستوان آسمان شهادت به پایان رسید و شهید برونسی در بهشت رضا به خاک سپرده شد.پيكر شهيد برونسی در عمليات ويژه ‌ای در شرق دجله پس از 27 سال كشف شده و در وعده ای عاشقانه به پابوس امام رضا(ع) آمد، بازگشت پیکر شهید برونسی به خراسان رضوی، دهه فاطمیه امسال را عاشورایی کرد.اما این پایان راه نیست چرا که عملیات بدر و شهادت تو نامت را هماره بر سينه كش تاريخ ماندگار کرده و پيامت بر پيشانی بند اعصار، جاودانه خواهد ماند و هيچگاه غبار فراموشي ردپای تو را از ذهن‌ ها محو نخواهد كرد. به قول سيد شهیدان اهل قلم : "در عالم رازی است كه جز به بهای خون فاش نمی شود".

آنچه می خوانید حاصل گفتگوی رجانیوز با مهدی برونسی، فرزند دوم شهید برونسی پیرامون خصوصیات اخلاقی و رفتاری این شهید بزرگوار و همچنین مسائلی که بعد از بازگشت شهید مطرح شد:

می گفت می خواهم شما را خمینی بار بیاورم

اهمیت شیهد برونسی به نماز و قرآن تا جایی بود که از همان سن خردسالی من و خواهر و برادرانم را به یادگیری قرآن و خواندن نماز تشویق می کرد، در خاطرم هست هنگامی که پدر از جبهه برای بازدید خانواده به خانه بازمی گشت بچه ها را دور خود جمع می کرد و می گفت می خواهم شما را خمینی بار بیاورم و  به ما آموزش قرآن و نماز می داد، آن زمان من 10 ساله بودم و بسیار بازیگوشی می کردم، یکروز پدر بعد از آموزش قرآن از ما خواست تا آن را بخوانیم، همه قرآن را خواندند اما بازیگوشی مانع شده بود تا من بتوانم آن را یاد بگیریم، آنروز شهید برونسی گفت امروز نباید ناهار بخوری تا خیلی خوب قرآن را یاد بگیری، من هم قبول کردم. بعد از ظهر آنروز پدرم قبل از رفتن به جبهه به من گفت مهدی جان اگر قول بدهی نماز خواندن را یاد بگیری وقتی برگشتم یک هدیه خوب برایت می آورم من هم قبول کردم که قرآن و نماز را تا برگشتن او خوب یاد بگیرم. طی مدتی به عشق برگشتن پدر به خواندن نماز و قرآن مسلط شدم، اما آن روز آخرین دیدار بود چرا که من از سال 63 تا اکنون به عشق آمدن پدر هنوز منتظر و چشم به راه بوده ام.

شهید برونسی بینش سیاسی بالایی داشت

در زمان ریاست جمهوری بنی صدر، پدر به ما شعار مرگ بر بنی صدر یاد داده بود، آن زمان هیچ کس جرات نمی کرد این حرف را بیان کند اما شهید برونسی بینش سیاسی بالای داشت، مادرم از پدر ایراد می گرفت که بنی صدر رئیس جمهور است و نباید این حرف را زد اما پدر در جواب او می گفت: بنی صدر مخالف امام خمینی است. این شعار دیگر لفظ کلام ما شده بود و با وجود نگرانی های مادر، اما در بازی های کودکانه هم مرگ بر بنی صدر می گفتیم.

با خون گلویش روی خاک نوشت لبیک یا خمینی، جانم زهرا

اخلاص و لقمه های حلال تاثیر خود را روی پدرم گذاشته بود و ولایت پذیری پدرم از امام خمینی(ره) به اندازه محبت او به حضرت فاطمه زهرا(س) بود، همرزمانش برای مادرم نقل کرده اند که پدر در جبهه پس از اصابت گلوله به گلویش، با خون خود روی خاک نوشت دورود بر خمینی، جانم زهرا(س). شهید برونسی با این کار ارادت خود را به حضرت امام (ره) نشان داده است،  در بیشتر عملیات ها پدرم سربند لبیک یا خمینی و یا زهرا را به همراه داشته که در عملیات بدر سربند لبیک یا خمینی به پیشانی اش بوده که پیکرش هم با همین سربند پیدا شد.

در دوران حیات علاقه عجیبی به آقا داشت

پدرم حضرت آقای خامنه ای را خیلی دوست داشت و علاقه عجیبی داشت و با ایشان خاطره هایی هم داشته، در وصیت نامه اش در ارتباط با ایشان از عشق و علاقه اش می گوید و ایشان را با نام "سید علی عزیز خودم" خطاب می کند که در فیلم و مصاحبه هایش مشخص است. در وصیت نامه اش خطاب به همسرش نیز نوشته است، "همسرم از وقتی من با این سربند فاطمه و نائب بر حق امام زمان آشنا شدم به خصوص از وقتی که با شاگرد ایشان آقای آیت الله خامنه ای عزیزم آشنا شدم، هدف من عوض شده، اینها هستند که استقامت کردند در راه خدا و ثابت کردند که دین خدا را باید یاری کرد..."

اکنون گویا سری در بازگشت پیکر شهید برونسی همزمان با شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) وجود دارد، پیکر شهید برونسی یک دنیا پیام است شاید برای یاری آقا آمده برای لبیک به این عمار، کسی نمی تواند سر ایشان را فاش کند تجزیه و تحلیل آن خیلی سخت است. هر کس تحلیل خاص خود را دارد. اما پیکر شهید برونسی هدیه ای از حضرت زهرا(س) بود که در ایام فاطمیه پیدا شد و در روز شهادت حضرت زهرا(س) در بهشت رضا به خاک سپرده شد.

مردم مشهد هر ساله با شور و حال خاصی برای حضرت زهرا(س) عزاداری می کنند اما امسال آنقدر اجتماع عظیمی به عشق دیدن فرزند زهرا جمع شده بودند که بسیار قابل توجه بود، تمام رسانه ها این مراسم را خوب پوشش دادند اما انتظار می رفت که رسانه ملی ویژه تر به این موضوع بپردازد.

بدون انجام آزمایش هم می دانستیم پیکر پدرمان بازگشته است

روز اول که سردار باقرزاده رئیس کمیته مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح آمدند منزل ما، حامل پیامی بودند گفتند پیکر شهید برونسی را پیدا کرده ایم اما یکی از برادرانم با این استدلال که شهید برونسی گفته بود من بر نمی گردم، پیکر پیدا شده را به عنوان پیکر پدر قبول نداشت، هر چند که این موضوع در یک خانواده 9 نفره می تواند پیش آید، اما پس از آنکه آزمایش DNA انجام شد و پیکر را دیدیم برادرم مطمئن شد که این پیکر پدر است و حسابی از گفته خود پشیمان شد اما متاسفانه تعدادی از سایت ها و خبرگزاری ها در این باره دورغ نوشتند و وانمود کرده اند که ما پیکر را قبول نکرده ایم.

خواهر کوچکترم پس از پیدا شدن پیکر و در زمان انجام آزمایش، خواب دیده بود، در خواب پدرم به خواهر کوچکم زینب گفته بود شما چرا اینقدر طول می دهید، من خودم آمدم.مادرم هم در عالم رویا یا خواب دیده بود که پیکر پدر را می خواهند غسل دهند، شهید برونسی گفته بود من به غسل نیازی ندارم. اما برای اینکه مقداری شک و تردید برطرف شود تصمیم گرفتیم آزمایش دهیم که قطعیت موضوع روشن شد.

مهم ثابت قدم بودن در خط ولایت فقیه است

به لطف خدا و عنایت شهید بزرگوار، عشق به ولایت در تک تک اعضای خانواده شهید برونسی وجود دارد و همه با عشق به رهبری در خط ولایت فقیه هستند. در وصیت شهید برونسی هم آمده که راهی که رفتم با ولایت بود که ثابت قدم ماندم زیرا مهم ثابت قدم بودن و ماندن است.

وصیتنامه سردار شهید عبدالحسین برونسی

بسم رب الشهدا و الصديقين
درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درو همه انسانهاي محرور در سرتاسر عالم به رهبر انقلاب اين امام عزيزمان اين فرزند فاطمه سلام‌الله عليها و اين امام نائب بر حق امام زمان عجل‌الله تعالي فرجه الشريف و اين يادگار رسول گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلم و اين يادگار همه انبيا واين عزيزي كه همه ما را از بدبختي و بي‌چارگي نجات داد و به راه راست هدايت كرد و درود همه انسان‌ها و درود همه ملائكه‌هاي مقرب خدا بر اين چنين رهبري و اين چنين معلمي و نائب برحق امام زمان يعني حضرت امام خميني.

وصيتي است كه به خانواده عزيزم و به رهروان راه حق و حقيقت و آنچه كه مي‌گويم از صميم قلب و با چشم باز اين راه را پيموده‌ام و ثابت قدم مانده‌ام و اميدوارم كه اين قدم‌هايي كه در راه خدا برداشته‌ام خدا آنها را قبول درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات بدهد.

فرزندانم خوب به قرآن گوش كنيد و خودتان را به قرآن متصل كنيد و اين كتاب آسماني را سرمشق زندگيتان قرار بدهيد. بايد از قرآن استمداد كنيد و بايد از قرآن مدد بگيريد و متوسل به امام زمان باشيد ولي فرزندان من، بايد به اينهايي كه مي‌گويم شما خوب عمل كنيد اين تكليفي است برعهده شما.

نگوييد آنان را كه كشته مي‌شوند در راه خدا مردگانند بلكه زنده‌اند ايشان، ولي شما در نمي‌يابيد...

و هر آينه فرزندانم خدا شما را به اين آيات قرآن آزمايش مي‌كند حواستان جمع باشد، خيلي خوب جمع باشد و هميشه آيات قرآن را زمزمه بكنيد تا شيطان به شما رسوخ پنهاني نكند.


(همسرم) از وقتي من با اين فرزند فاطمه سلام‌الله عليها نائب بر حق امام زمان آشنا شدم و بخصوص از وقتي كه با شاگرد ايشان آقاي [آيت‌الله] خامنه‌اي عزيز آشنا شدم هدف من عوض شد.

... اينها هستند كه استقامت كردند در راه خدا، ‌و ثابت كردند كه د ين خدا را بايد ياري كرد و به آنها، ملائكه‌هاي آسمان و ملائكه‌هاي مقرب خدا و فرشتگان خدا نازل شده.

آنها را بشارت داند، به كجا بشارت دادند؟ به همانجايي كه انبيا خدا يعني به بهشت بشارت دادند. اين بشارتي است كه از طرف خدا مأموريت پيدا مي‌كند به وسيله فرشتگان كه به اين شهيدان راه خدا موقعي كه از مركبشان مي‌فتند و در راه خدا شهيد مي‌شوند، مي گويند ديگر از گذشته خود هيچ حزن و اندوهي نداشته باشيد. شما را به همان بهشت انبياء وعده مي‌دهيم.

پس فرزندانم، تلاش بكنيد اين فرزندان اسلام اي همه انسان‌ها تلاش كنيد تا مشمول صلوات و رحمت خدا قرار بگيريد. اگر شما مشمول رحمت و صلوات خدا قرار بگيريد. به هيچ بن‌بست و گمراهي برنخواهيد خورد.

حق را دريابيد و پيش برويد اين قرآن است. اين پيام خدا است. و اين رسالت خداست و اين رسالت همه انبيا خداست بايد هجرت كنيم.

رسول هدا مي‌فرمايد: اين زندگي دنيا به منزله اين است كه انسان انگشت خودش را به آب دريا بيندازد و بالا بكشد چقدر از آب دريا برداشته‌ايد؟ شما آيا به اين رسيده‌اي كه چقدر از آب دريا برداشته‌اي؟ بايد شما خوب توجه كنيد دنيا به منزله آخرت اين جور است.

... انسان بايد بفهمد كه عالم آخرت چقدر بزرگ است و نعمت‌هايي كه در آنجا براي رهروان راه انبيا هست و به حرف و به زبان و به گفته،‌ هيچ‌كسي نمي‌تواند توصيف آن‌ها را بكند. اين چند روزه دنيا، قابل آن نيست كه شما به گمراهي برويد و به اين طرف و آن طرف بزنيد.

فرزندانم شما را به نماز و شما را به اقامه نماز سفارش مي‌كنم همان سفارشي كه لقمان به فرزندش كرد كه نماز را به پا داريد امر به معروف و نهي از منكر كنيد.

فرزندان عزيزم، از قرآن مدد بجوييد و از قرآن سرمشق بگيريد تا به گمراهي كشيده نشويد، اين هدف قرآن است و اين هدف همه انبياء خداست. من كه اين آيات را براي شما مي‌خوانم از صميم قلب مي‌خوانم. چند شب ديگر به طرف دشمن روانه مي‌شوم و اگر برنگشتم اميدوارم كه شما به قرآن بپيونديد و به اين وصيت‌هايي كه مرن كردم عمل كنيد و من هنوز هم صحبت دارم. بايد به شما تذكر بدهم. اي فرزندانم، باز شما را به قرآن توصيه مي‌كنم، هيچ راهي بهتر از راه قرآن نيست.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و
عکس:نمادهاي فراماسونري در شهر

هرم هاي فراماسونري در چهاراه يافت آباد مركز خريد مبل

در معماري ماسوني هرم با رأس جدا و يا هرم با رأس نوراني نشان دهنده چشم جهان بين«All seeing eye» است که به صورت يک هرم و چشم در رأس آن مي باشد. اين نماد مربوط به يکي از خدايان مصر باستان بوده است

نماد كليساي سن ماري كه يكي از اُبليسك‌هاي معروف (نماد شيطان) روبروي آن قرار دارد

نمايي از طراحي هاي فراماسونري در چهاراه يافت آباد

نمايي از چهاراه يافت آباد و هرم هاي احداث شده

نماد كليساي سن ماري و هرمي كه رأس آن چشم جهان بين قرار دارد

 

نمايي از طراحي هاي فراماسوني در چهاراه يافت آباد

فراماسونها معتقدند در ابتداي ورودي معبد سليمان دو ستون (بوآز و جاشين) قرار داشته و حال اگر اين دو ستون را در کنار هم بگذاريم عدد 11 را تشکيل ميدهند اين دو ستون دروازه ورود جن‌ها به دنياي انسان‌هاست

هرم با رأس جدا نماد چشم جهان بين«All seeing eye» است که به صورت يك هرم و چشم در رأس آن مي باشد.

در معماري ماسوني هرم با رأس جدا و يا هرم با رأس نوراني نشان دهنده چشم جهان بين«All seeing eye» است که به صورت يک هرم و چشم در رأس آن مي باشد. اين نماد مربوط به يکي از خدايان مصر باستان بوده است


آرم يكي از فروشندگان مبل در چهاراه يافت آباد كه از 11 شكل «عدد مقدس فراماسونها» در طراحي آرم خود استفاده كرده و يك هرم با رأس جدا شده كه در عقب تصوير نمايان است

 نمايي از طراحي هاي فراماسونري در چهاراه يافت آباد


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و

از زمان صدور فرمان هشت ماده‌اي مقام معظم رهبري در خصوص مبارزه با مفاسد اقتصادي خطاب به مسئولان و تشكيل ستادي در اين زمينه 9 سال مي گذرد، اما مردم اعتقاد دارند آثار 56 نشست اين ستاد در مبارزه با مفاسد اقتصادي پررنگ نيست و كار و همتي مضاعف را مي‌طلبد.



موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و

تقويم را برداشتم و به مناسبتهاي هفته جاري نگاهي انداختم. يكي از مناسبتهايي كه به جرئت مي توان از آن به عنوان اولين  پيوند ميان مردم و مرجعيت و به طور عام روحانيت نام برد فرمان تحريم تنباكو است كه به وسيله آيت الله ميرزاي شيرازي صادر شد.

در سال 1268 شمسي در پي عقد قرار دادي كه از سوي ناصرالدين شاه با تالبوت انگليسي تبار در جهت ورود تنباكو به ايران بسته شد آيت الله ميرزاي شيرازي فتوايي مبني بر حرام بودن استفاده از تنباكو صادر كردند و در پي آن مردم قليان ها را شكستند و بازار را نيز تعطيل كردند.

در نقل اين مطالب به دنبال يادآوري تاريخ نيستم بلكه مي خواهم تنها به اين نكته اشاره كنم كه اكنون چندين فتوا از چندين مرجع عاليقدر در خصوص رعايت حجاب و عفت اسلامي صادر شده ولي متاسفانه هيچ عكس العمل مثبتي در جهت رعايت اين فتاوي صورت نپذيرفته و در پي آن نيز احكامي كه مبني بر انجام امر به معروف وجود دارد مغفول مانده است.

نمايشگاه مد و آرايش در خيابان‌ها و اماكن عمومي شهر

 به عنوان نمونه آيات اعظام صافي گلپايگاني،مكارم شيرازي، وحيد خراساني و نوري همداني در پاسخ به اين سوال كه از ايشان پرسيده شده است نظرتان در خصوص وضعيت حجاب در جامعه چيست و حد شرعي حجاب تا كجاست مي فرمايند:

 

آيت الله صافي گلپايگاني: "همان طور که مرقوم داشته اید متاسفانه منکرات در جامعه مسلمین رایج شده و بدحجابی و بی حجابی موجب فساد اخلاق و انحراف جوان ها گردیده است. راهکار عملی در این مسئله نهی از منکر است که وظیفه همه مسلمان ها است که ممکن است از طریق نصایح مشفقانه، نوشتن مقالات و سرودن اشعار و چاپ کتب و بیان مقایسه بدحجابی از طریق داستان های واقع شده و ... انجام گیرد ولی انجام این وظیفه الهی بر مسوولین امر که قدرت و توانایی دارند بیشتر متوجه است و اینجانب نیز در مواقع مقتضی تذکرات لازم را تا آنجایی که ممکن بوده به مسئولین داده ام و همه مسلمان ها در صورت توانایی و عدم ترتب مفسده موظّف هستند از منکرات جلوگیری کنند.
خداوند همه را از شرور و فتن آخرالزمان محفوظ بدارد. إن شاء الله . 1 جمادی الثاني 1432 "

 آيت الله نوري همداني:"بسم الله الرحمن الرحیم از آنجا که مساله عفاف و حجاب از مسلمات مکتب حیات بخش اسلام است، ‌انتظار آن است در این عرصه هم علاوه بر اینکه پاسدار حریم عفاف و حجاب باشید، در عرصه امر به معروف و نهی از منکر نیز پیشگام باشید و مطمئن باشید که خداوند متعال بر توفیقات شما که سازنده جامعه هستید خواهد افزود، ولینصرن الله من ینصره. "

آيت الله وحيد خراساني: "زن بايد موى و بدن خود را از نامحرم بپوشاند اما پوشاندن صورت و دستها تا مچ واجب نيست مگر در صورتى كه زن قصد نشان دادن داشته باشد و مرد هم به قصد لذت نظر مى كند بنابر احتياط واجب در صورتى كه مى داند بيننده به قصد لذت نگاه مى كند، هر چند زن قصد نشان دادن نداشته باشد  بپوشاند."

 آيت الله مكارم شيرازي: "حجاب شرع در مورد زنان پوشيدن تمام بدن به جز صورت و دست ها تا مچ است، اما بعض از انواع پوشش ها که زينت ظاهر محسوب م شود مثل موها مصنوع کافي نيست و همچنين لباس هاي که لباس زينت محسوب مي شوند نيز کافي نيست و حجاب براي مردان پوشيدن قسمت هاي از بدن است که در بين مردم مسلمان پوشيدن آن مرسوم است بنابراين پوشيدن سر و دست ها و مقدار از بازو (در پيراهن‌ها آستين کوتاه) و مانند آن بر مردان واجب نيست.

حجاب از واجبات است و انجام همه واجبات حداقل در ظاهر الزامي است."

 با اين تفاسير بايد پرسيد چرا مردم نسبت به اين موضوع بي تفاوت شده اند و هر روزه اين مظاهر فساد را در جامعه مي بينند و هيچ عكس العملي را از خود نشان نمي دهند.


نمايشگاه مد و آرايش در خيابان‌ها و اماكن عمومي شهر-2

حتما مي گوييد هر چيزي بايد متولي داشته باشد و متولي اين موضوع يعني مراقبت از رعايت حجاب و عفاف در جامعه قوه مجريه و قضائيه است و حتي قوه مقننه نيز مي تواند در اين باره قانوني را به تصويب رساند و بعد از آن اين موضوع مورد توجه قرار گيرد.

محض اطلاعتان بايد اعلام كنم كه مجلس قانوني را به عنوان قانون عفاف و حجاب به تصويب رسانده است ولي به صرف تصويب يك قانون و راه اندازي چند ماشين كه روي آن نوشته شده است گشت ارشاد و ضرب و شتم با بي حجابان در خيابان ها و ميادين مي توان چادر و روسري برسر زنان انداخت؟

حتما مي فرماييد قبل از آن بايد يك حركت فرهنگي گسترده در جامعه صورت پذيرد و تا وقتي كه فرهنگ حجاب وعفاف در جامعه ترويج پيدا نكند نبايد انتظار داشت كه اين معضل در جامعه برطرف شود.

هر دو اين موارد صحيحي است يعني برخورد با عدم رعايت عفاف و حجاب هم بحث فرهنگي جدي مي طلبد و هم نيازمند حركت اساسي از طرف قوه قضائيه و مجريه است.

اما نبايد اين نكته را از ياد برد كه همه ما نسبت به آنچه كه در حال حاضر در جامعه رخ داده است مسئوليم و اگر مي بينيم كه هر روز فرهنگ برهنگي ترويج پيدا مي كند علتش آن است كه خودمان دست روي دست گذاشتيم و منتظر حركت جدي از جانب مسئولان هستيم و اين حديث امير المومنين (ع) را از ياد برديم كه مي فرمايند: شما نسبت به آنچه كه پيرامونتان رخ مي دهد مسئوليد و بايد پاسخگو باشيد.

بنابراين نبايد بيش از اين وقت را هدر داد و هر چه سريعتر به سمت امر به معروف لساني قدم برداشت.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و | و

اختلاط دختر و پسر در زمان امام علی (ع)

 

 

حضرت علی (ع)

 

 وقتی به کوفه رفتند، دیدند گویا آنجا همان وضعیت جاهلی است

 

 در مسیر خانمها و آقایان با هم روبرو می شدند

 

 حضرت اعتراض می کنند که به من خبر رسیده است که

 

 زنان شما در راه با مردان نامحرم برخورد می کنند و با هم تلاقی دارند

 

(آیا امام زمان ما به ما اعتراض نمی کند ؟)

 

حضرت بعد خطاب به زنان و مردان فرمودند:

 

"آیا حیا نمی کنید که با هم روبرو می شوید ؟"

 

و بعد فرمودند:

 

"لعنت خدا بر کسی که غیرت نداشته باشد "

 

و نیز فرمودند:"لا یغار ؟"

 

یعنی چرا بی غیرت شده اید ؟

 

چرا راحت در عبور و مرورتان با یکدیگر روبرو می شوید ؟

 

قابل توجه اینکه آنها نه به هم دست می دادند و نه شوخی می کردند

 

هیچ کدام از این ها نبود بلکه با یکدیگر روبرو می شدند.

 

کمی فکر کنید .

 



نگاه به نامحرم در انجیل

 

 

"اگر دستت یا پایت تو را بلغزاند آن را قطع کرده و از خود دور انداز

 

 زیرا تو را بهتر است که لنگ یا شل داخل حیات شوی

 

از آنکه با دو دست یا پا در نار (آتش)جاودانی افکنده شوی .

 

اگر چشت تو را لغزش دهد آن را قلع کرده ،ازخود دور انداز ،

 

زیرا تو را بهتر است با یک چشم وارد حیات شوی ،

 

از اینکه با دو چشم در آتش افکنده شوی (انجیل متی باب هجدهم )

 

شگفت اینکه قرآن کریم و تورات و انجیل فعلی مردم را از این گناهان

 

حذر داشته است و کسانی که امروز ادعای پیروی از

 

 این دو پیامبر بزرگ را می کنند ،اگر راست می گویند

 

 باید به دستورات کتاب مقدس خودشان عمل کنند ،

 

اما متاسفانه اکثر بی بند و باری های زنان

 

 از جانب اینان به سراسر عالم سرایت کرده است

 

خواهرم راه چه کسانی را دنبال می کنی ؟

 

منبع: انجیل متی باب هجدهم فقره ۷-۱۰

 

بیائید برای استقبال از تنها معصوم باقیمانده عالم خود را آماده کنیم.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و

 

کشف حجاب در کلام حضرت امام (ره)

 

 

"از جمله چیز هائی که در زمان رضاخان به تبع آتاترک انجام گرفت،

 

یکی اتحاد شکل بود و یکی کشف حجاب .

 

آن وقت این اتحاد شکل و این کشف حجاب را در بوق و سرنا ،

 

بلند گوهای آنهاچه تعریف هائی کردند ،چه مداحی هائی کردند!

 

از آخوند که مخالف با این مسائل بود چه تکذیب هائی کردند،

 

چه شعر هائی گفتند!شاید برخی از شعر هایش را شنیده باشید.

 

 چه شعر های هجوی می گفتند و گفتنی نیست .

 

بعد دیدیم که قضیه کشف حجاب قضیه ای نبود که

 

این ها بخواهند برای خانم ها خدمت بکنند

 

این ها می خواستند که این طبقه و این قشر را هم

 

با زور آزمائی و فشار نابود بکنند.{صحیفه نور ج.6 ص.182)

 

امروز هفدهم دی است من یادم هست

 

(هر کس سنش به سن ماهاست یادش هست)

 

که هفده دی چه شرارتی کرد این آدم !چه قدر به این ملت فشار آورد،

 

چه اختناقی ایجاد کرد،چه محرماتی را هتک کرد، چه قدر

 

سقط جنین شد در هفده دی ،چه قدر ماموران و دژخیمان

 

به مردم تعدی کردند و به زن ها تجاوز کردند

 

و زن ها را از توی خانه ها بیرون کشیدند .

 

 این مال پدرش که من نمیتوانم شرحش را بدهم .

 

آن کارهائی که کرده است نمی شود شرحش داد .

 

 این در آن عالم معلوم می شود ،این عالم نمی توانیم ما بفهمیم

 

،نمی توانیم بفهیم چه جانوری بود.{ صحیفه نور ج.4 ص.153}

 

چرا ما قدر این دورانی را که در آن هستیم نمی دانیم ؟


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و

برهنگی زن از چه زمان آغاز شد ؟

 

غریزه جنسی قوی ترین غریزه انسانی است که زندگی انسانی را

 از نظر کمی و کیفی مورد تاثیر و تاثر قرار می دهد . این غریزه در کنار

 غریزه گرسنگی بستر ساز فرهنگ های انسانی در طول تاریخ شده

 و دین با ورود در این بستر معنا بخش فرهنگ انسانی می شود .

به همین دلیل در تاریخ ادیان کمتر دینی است که درباره

مساله جنسی سخن نگفته باشد.

 غریزه جنسی در یک چارچوب مورد توجه ادیان قرار می گیرد 

و در چارچوب جهان بینی آن دین جایگاه مساله جنسی را

 با توجه به انسان شناسی خود  و جهان شناسی و اخلاقیات

 مبتنی بر آن تشریح و تفسیر می کند که اغلب دائر مدار آن

 انسان متعالی دینی مثل پیامبران و یا بنیان گذاران دین قرار می گیرد.

در غرب مسیحی قرون وسطی درباره مساله جنسی به همان میزان

 قضاوت می شد و چون انسان های کامل مسیحی

حضرت مریم و حضرت مسیح و حضرت یحیی(ع) هر سه ازدواج نکرده

در مسیحیت دوری از عمل جنسی یک شرط برای انسان کامل شمرده شد

 و کم کم ترک عمل جنسی به ترک کلی عمل جسمی کشانده می شود

و در دوران قرون وسطی انسان هائی اعم از زن و مرد

دور از شهر ها در نقاط دور افتاده جنگل ها و کوه ها و بیابان زندگی می کردند

 که به دور از لذت های جسمی یک زندگی کاملا مجردانه داشتند

پس حجاب در همین جهت قلمداد می شد

یعنی دوری از لذت های جسمانی به طور کامل

با شروع رنسانس تفسیر دیگری از انسان کامل ارائه شد که

بر فرهنگ جنسی غرب به شدت اثر گذاشت. این تفسیر آن بود که

"چون خدا در جسم انسان(عیسی) تجلی یافته است

 پس جسم انسان تقدس می یابد به همین دلیل

سعی در زیبا شناختی جسم انسان است "

و با یک نوع آناتومی جسم انسان و بدست آوردن رگ و پی و ماهیچه

 و استخوان و... به ترسیم جسم های زیبا پرداخته شود

که این مهم بوسیله" لئوناردو داوینچی" و "میکل آنژ" و "رافائل"

 بر روی دیواره های کلیساهای روم و فلورانس انجام می شود .

به طوری که جسم های برهنه و بسیار موزون و هماهنگ بر روی دیوارها ترسیم

و یا در مجسمه ها تجسم می یابند. ولی با همین ترسیم انسان برهنه

اولین قدم برهنگی در غرب توسط نوعی تفسیر از انسان کامل رخ می دهد .


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و

اختلاط دختر و پسر در زمان حال

 

در فرهنگ اسلامی در محیط ها نباید اختلاط باشد باید مجزا باشند.

 اقتضای حیا این است و متاسفانه این مسئله که لا اقل تا بیست سال پیش

در جامعه ما یک مسئله عادی بود که فضاها باید از هم جدا بشوند

الان متاسفانه روی این مساله داریم به تدریج بی قید می شویم.

 زمینه اینها را باید در فرهنگ عمومی باید ایجاد کرد

متاسفانه فضای فرهنگ عمومی ما به سمت شکسته شدن این فضاها می رود

 هر چه این ارتباط ها راحت تر باشد خطرناک تر است

و باعث از بین رفتن حیا می گردد

 (مگر ندیده اید که دختران و پسران جوان چگونه به راحتی به یکدیگر شماره

تلفن می دهند و با هم صحبت عاشقانه می کنند)

شوخی مردان و زنان حتی به صورت گفتاری با حیا سازگار نیست

 ابا بصیر در شهر کوفه به یکی از زنان قرآن می آموخت

روزی با آن زن شوخی کرد

 وقتی خدمت امام باقر رسید حضرت او را سرزنش کردند و گفتند:

"هر که در خلوت مرتکب گناه شود خداوند برای وی هیچ ارزشی قائل نیست

چه چیزی به آن زن گفتی ابابصیر می گوید :

 "من از شرم صورتم را پوشاندم و همان موقع توبه کردم

آنگاه امام باقر فرمود :دیگر تکرار نکن"

به نظر شما اگر حضرت ظهور کند چند تای ما را سرزنش می کند ؟


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و

 

نتیجه ازدواجهای خیابانی

 

 

براساس آمار شماری از مراجعه کنندگان به دادگاههای نو عروسانی هستند که

 هنوز عروسی نکرده‌اند و اندکی از تاریخ عقدشان گذشته است که درخواست طلاق دادند.

 این موضوع نشان می‌دهد که بعضی از دختران در انتخاب همسر دچار شتابزدگی شده‌اند،

و بدون تحقیق درباره خصوصیات اخلاقی و دینی جوان موردنظر و بدون مشورت

با والدین و ریش سفیدها، پس از دیدار سطحی در خیابان راضی به ازدواج می‌شوند

در نتیجه پس از چندی پشیمان گشته و زندگی‌شان با شکست مواجه می‌شود.

سرپرست مجتمع قضایی خانواده، در این مورد می‌گوید:

آیا برای ازدواجی که نطفه آن در دیدارهای سطحی خیابان بسته می‌شود و ملاک‌ها،

 تنها صورت ظاهر و به رخ کشیدن ثروت و نشان دادن پیراهن و شلوار براساس مد روز باشد. سرنوشتی جز این را می‌توان انتظار داشت؟!

اگرچه دختر و پسر باید یکدیگر را بشناسند و ببینند همانطوری که

 اسلام عزیز به آن عنایت دارد .ولی این دیدارها در حضور والدین و بزرگترها صورت گیرد

 تا جوانان عزیز مخصوصاً دختران به وسیله دلسوزانشان راهنمایی شوند

و ملاک و معیار در شناخت افراد به کمک آنها برایشان بیان شود.

 

تازگی وضع بدتر هم شده و آن اینکه ازدواج ها از خیابانی به ازدواج های چتی

 و ازدواج های ایمیلی و ازدواج های اینترنتی و ازداج های تلفنی و ...تبدیل شده است

 و تازه ترین آنها این است که ازدواج نمی کنند و دوستی را به ازدواج ترجیح داده ند

 

بیائید برای استقبال از تنها معصوم باقیمانده عالم خود را آماده کنیم.

+ نوشته شده در  ;ساعت ;  توسط عسل;  |  محبان فاطمه (س)

به نام خدائی که حضرت زهرا را آفرید تا

مقام والای زن را به جهانیان نشان دهد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

با سلام امیدوارم از مطالب این وبلاگ لذت ببرید

 

 

تاثیر تکنولوژی و ماشین بر حجاب

 

در گذشته دو فرهنگ برهنگی و با حجاب بودن با همان حالت

 تضاد گونه خود در غرب ادامه داشت تا اینکه تفسیر

یهودی دین مسیحیت در قالب پروتستانیزیم اتفاق افتاد که در آن

بر تفسیر برهنگی انسان کامل بصورت شدیدتر تاکید شده است

و کفه به طرف برهنگی در جامعه غربی سنگینی کرد تا آنکه

 بر برهنگی انسان به شدت تاکید شد و این زمانی بود که

 انقلاب صنعتی رخ داد و ماشین به صحنه زندگی انسان ها آمد .

انقلاب صنعتی در غرب و مهاجرت جغرافیائی انسان ها از

مکان های کوچک به مکان های بزرگ و تماس های دو جنس

در سطوح مختلف کاری هنجار شکنی جنسی را افزایش داد .

حال اگر این را به برهنگی اجباری زنان به علت کار بادستگاه های خطرناک

 و کشانده شدن زن به درون دستگاه توسط لباس های زنانه اضافه کنیم

به خوبی برهنگی زنان در محیط کار ترسیم می شود.

                          تاثیر صنعت تا جائی رسید که همسران چه زن و چه مرد به روابط جنسی

                         فراتر از ازدواج روی آوردند و این روابط جنسی خارج از عرف و قانون موجب شد

که برهنگی زنان در قالب فحشا و فاحشه های برهنه افزایش یابد .

ورود ماشین و تکنولوژی به زندگی عمومی انسان ها در غرب

برهنگی را افزایش داد . چرا که ماشین انسان ها را

از خانه و خانواده جدا می کرد تا جائی که به عنوان جایگزین خانه هم مطرح شد

و خانه های متحرک در ماشین ترسیم شدند .

پس ماشین رقیب خانه و

انسان های ماشین دار رقیب خانواده شدند.

سپس روابط جنسی غیر معمول و غیر عادی رواج یافت

و روابط جنسی غیر معمول برهنگی را بیشتر رواج داد مانند

نقاشی های برهنه جنسی

 (و حالا هم عکس ها و کلیپ های این چنینی)

و تشویق برای برهنگی

(مثل فیلم تایتانیک و شکسپیر عاشق و اکثر فیلم های خارجی امروزی)

 عواملی مانند

1- ماشین

 2- محیط کار صنعتی

3-  نظریه مبتنی بر فرهنگ یهودی جنسی فروید

سه عاملی بودند که انقلاب جنسی در غرب را از دوران ملکه ویکتوریا

به دوران برهنگی وارد کرد و بر همین اساس گروه هائی بوجود آمدند که

سخت بر برهنگی جمعی تاکید کرده و برهنگی را نیز معیار گروهی قرار دادند

این گروه ها

 هیپی ها

پانک ها

رپ ها

و...

 بودند و سبب رواج برهنگی شدید تر شدند که امروزه به

Nake

یا برهنه های مادر زاد مشهور شده اند

چرا ما این قدر راحت چیزی را می پذیریم ؟


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و

به نام خدائی که حضرت زهرا را آفرید تا

مقام والای زن را به جهانیان نشان دهد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

با سلام امیدوارم از مطالب این وبلاگ لذت ببرید.

 

 

 

آزادی غربی = ایجاد مراکز فحشا

 

 

امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی فرموده اند که:

 

آن آزادی ای که غربی ها برای مملکت ما می خواستند

 

آن آزادی ای بود که جوان های ما را به تباهی بکشد.

 

آنها آن آزادی ای را می خواهند که من از این تعبیر به آزادی وارداتی

 

و یا آزادی استعماری  یعنی یک آزادی که در ممالکی

 

که می خواهند وابسته به غیر باشند یاد می کنم

 

آنها این آزادی ها را سوغات می آورند مثلا

 

هروئین آزاد

 

مشروبات الکی آزاد

 

محل فساد آزاد

 

می دانید که همان طوری که گفته اند از تهران تا آخر شمیران

 

 صد ها محل فساد به بدترین فساد وجود داشته است.

 

 آنها که می گفتند و هی آزادی آزادی می کردند. این معنا بود که

 

 مشروب فروشی بیشتر از کتاب فروشی باشد.

 

و مراکز فحشا بیشتر از مراکز علم باشد .

 

جوان های ما را بکشند به آن مراکز فحشا

 

مغز جوانی که عادت کرد به فحشا دیگر نمی تواند فکر کند که نفت ما را کی برد

 

این ها می خواهند این طور باشد.

 

داستان در زمان حال یعنی در دوران کنونی به نحو دیگری جریان دارد.

 

درست است که مراکز و محل های فساد (لا اقل علنن) وجود ندارد

 

اما سایت های اینترنتی و شبکه های ماهواره ای صد ها برابر

 

 خطرناک تر از مراکز فحشای آن زمان هستند.

 

و کسی در برابر آنها نمی تواند کاری انجام دهد.

 

درست است که جوان ما به مراکز فحشا و این چنین مکان هائی

 

 برای ارضای شهوت جنسی تغیان کرده خود نمی رود

 

اما هیچ فکر کرده ایم که چرا به دنبال این چنین مکان هائی نیستند ؟

 

دلیل این است

 

همین ارتباط های اینترنتی

 

و فیلم های مبتذل

 

و دوربین مخفی های به اصطلاح لو رفته

 

و این عکس هائی که از اعمال جنسی گرفته شده اند

 

همه و همه باعث ارضای شهوت جوانان شده اند

 

 تا حدی که دیگر به مراکز فحشا نیازی ندارند

 

بلکه مرکز فحشا در منزل و در اتاق خود جوان است.

 

و فقط کافی است که اراده کند .

 

در ضمن درست است که مراکز فحشا بیشتر از مراکز علمی نیستند

 

ولی اگر از مسیر امواج موضوع را بررسی کنی

 

آیا سایت های علمی بیشترند یا سایت هائی که

 

 فیلم ها و عکس های مبتذل را به نمایش عموم می گذارند ؟

 

آزادی غرب یعنی همین یعنی این که به اصطلاح

 

ما را به دنبال نخود سیاه بفرستند و اموال کشورمان را غارت کنند.

 

بیدار شو ای جوان

 

بیائید برای استقبال از تنها معصوم باقیمانده عالم خود را آماده کنیم.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و

اخلاص به چاک پیراهن نیست

اینجا دل پاره می پسندند


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و
الهی لذت ترک لذت را در کامم شیرین تر گردان



موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و
فاطمه (س) را بايد هميشه به ياد داشت و ياد او بايد ياد عشق در ايمان باشد و ياد عاطفه و احساس توام با تعقل او در خور ياد كردن و ذكر است بدان خاطر كه تصوير آزادگى او به ما درس آزادى مى‏دهد، خاطره حق طلبيش به ما درس وظيفه و جرأت و شهامت مى‏دهد و يا مبارزه‏اش در ما روح مبارزات حق‏طلبانه را احياء مى‏كند.ما با ياد فاطمه (س) و موضعگيريهايش بايد اين درس را داشته باشيم كه به موضع‏گيرى انديشه در شرايط گوناگون و متفاوت زندگى دست يابيم و در هر مساله و مشكل از خود سوال كنيم اگر فاطمه (س) با اين مشكل مواجه مى‏شد چه مى‏كرد؟ و هم با مطالعه تاريخ زندگيش از او و از راه و روش او الهام مى‏گيريم و طريق خود را روشن و هموار كرده و به پيش رويم .او ولى خدا بود داراى ايمان و عصمت، على (ع) او را از دو ركن جهان اسلام معرفى كرد كه ركن اول آن شخص پيامبر بود. و آن روز كه فاطمه (س) از دنيا رفت على (ع) با تأثر و اندوه فرموده بود اين همان ركن دومى بود كه از دست رفت (هذا ركن الاخر) و چنانچه درباره فاطمه (س) پيامبر فرموده بود هذا احدالركنين. و آدمى براى استوارى نيايش ناگزير به ستون و ركنى دارد. هر قدر آن ركن مهمتر و سنگين‏تر، استحكام بنا و اعتماد ما بدان بيشتر و زيادتر است و اين خود نيز اسوه آموزى و الگو پذيرى است كه آيات قرآن و روايات ما را بدان توصيه مى‏كنند.


موضوع: | نویسنده: ... | تاریخ: جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و | و

آخرین مطالب ارسالی



کلیه حقوق این وبلاگ و مطالب ان متعلق به هیات جنت المهدی(عج) زنجان بوده و کپی برداری از ان فقط با ذکر منبع مجاز میباشد

Webloge Theme BY : NiceSkin /// Weblog Design BY : samentheme